خواندن سوسیالیسم اردوگاه سوم در دوران ترامپ و شی/دیوید کمفیلد


21-01-2026
بخش انقلابها و جنبشها
12 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

 

خواندن سوسیالیسم اردوگاه سوم در دوران ترامپ و شی

دیوید کمفیلد

۱۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶

doi.org/10.63478/4FDCOUKS
Screenshot-2024-11-26-161741

سوسیالیسم اردوگاه سوم: گزیده‌ای از نوشته‌های فیلیس و جولیوس جیکوبسن
به‌کوششِ پل هایدمَن و کِنت ووستر

Historical Materialism، انتشارات بریل

۲۰۲۵

Reading Third Camp Socialism in the Time of Trump and Xi – Spectre Journal

ما در دوره‌ای تاریخی زندگی می‌کنیم که به‌شدت تحت تأثیر «رکود بلندمدت» سرمایه‌داری جهانی و تشدید بحران زیست‌محیطیِ ناشی از این شیوهٔ تولید شکل گرفته است. این فرایندها هم زیربنای تشدید رقابت میان غرب، چین و روسیه‌اند و هم محرک پویاییِ «رادیکالیزاسیون نامتقارن»؛ پویایی‌ای که در آن راست قدرتمندتر می‌شود، مرکز نولیبرال تضعیف می‌گردد و احیای نامتوازنِ رادیکالیسم چپ بسیار عقب‌تر از آن حرکت می‌کند. در وضعیت کنونی، نیروهای چپ از نظر سیاسی یا به‌سوی موضع حاکمانِ غرب کشیده می‌شوند یا به‌سوی نیروهای گوناگون—که اغلب واکنشی‌اند—در تقابل با دولت‌های غربی. نتیجه، گرایشی است به اردوگاه‌گراییِ هم طرفدارِ غرب و هم ضدِ غرب. نگران‌کننده آن‌که کشش به هر یک از این دو اردوگاه بسیار نیرومندتر از نفوذِ خیزش‌های مردمیِ شورشی است که بین‌الملل‌گراییِ سازگار، ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیسم را تشویق می‌کنند. افزون بر این، واکنش‌ها به ضدکمونیسمِ مخرب غالباً به اتخاذ موضعی همدلانه یا حتی celebratory نسبت به کشورهای موسوم به «سوسیالیستی» می‌انجامد، به‌جای آن‌که آن‌ها را از چشم‌اندازی رهایی‌بخش ارزیابی کند.

وقتی در این زمینه چنین چیزهای بسیاری برای فهمیدن دربارهٔ نیروی این پویایی‌ها—و نیز دربارهٔ جنبه‌های متمایز و مهمِ دیگرِ جهان امروز—وجود دارد، چرا کسی باید وقت خود را صرف خواندن نوشته‌های دو سوسیالیست آمریکایی کند که از اواخر دههٔ ۱۹۴۰ تا آستانهٔ قرن بیست‌ویکم می‌نوشتند؛ آن هم با تمرکز پررنگ‌شان بر «مسئلهٔ روسیه» (ماهیت اجتماعی–سیاسیِ اتحاد شورویِ ازمیان‌رفته) و سیاست‌های احزاب کمونیست؟ با وجود آن‌که برخی خوانندگان نوشته‌های فیلیس و جولیوس جیکوبسن—گردآوری‌شده به‌وسیلهٔ پل هایدمَن و کِنت ووستر در کتاب بیش از ۵۵۰ صفحه‌ایِ سوسیالیسم اردوگاه سومرا بی‌ربط خواهند دانست، این متون هم از نظر تاریخی جالب‌اند و هم (در برخی موارد) امروز ارزش سیاسی واقعی دارند. هدف این مقاله نه ستایش نویسندگان است و نه جدل با آنان؛ بلکه می‌کوشم تعهدات مارکسیستی‌شان را از منظرِ لحظهٔ کنونیِ تاریخ بررسی کنم. تحلیل‌های جیکوبسن‌ها از اتحاد شوروی، دیگر جوامع «سوسیالیستی» و احزاب کمونیست در جنبه‌های مهمی نادرست بود و سیاست سوسیالیستی‌شان ضعف‌های قابل‌توجه دیگری نیز داشت. با این همه، آنان درک عمیقی از ضرورتِ دموکراسی—هم برای گذار به کمونیسم و هم برای رشد جنبش‌های طبقهٔ کارگرِ قادر به آغاز چنین گذاری—داشتند. همچنین، آنان همواره مخالفتی بین‌الملل‌گرایانه و استوار با طبقهٔ حاکم آمریکا و رقبای ژئوپولیتیکی‌اش حفظ کردند و در برابر فشار عظیم برای سازش با یکی از این دو سویه مقاومت ورزیدند. در واقع، قرارگرفته میان استالینیسم و استالین‌هراسی، هم ناکامی‌ها و هم موفقیت‌های قاطعِ جیکوبسن‌ها در پیمودن راهی میان این دو قطب سیاسی، برای مارکسیست‌های معاصر در بافتِ امروزِ رقابت ژئوپولیتیکیِ فزاینده آموزنده است.

جولیوس جیکوبسن (۱۹۲۲–۲۰۰۳) و فیلیس گاردن (۱۹۲۲–۲۰۱۰)—که در دههٔ ۱۹۶۰ برای پرهیز از مشکلات اداری با نظام تأمین اجتماعیِ آمریکا نام خانوادگی همسرش را برگزید—در نوجوانی و در نیویورک تروتسکیست شدند. آنان بخشی از اقلیتِ قابل‌توجهِ حزب کارگران سوسیالیست (SWP) بودند که در سال ۱۹۴۰ جدا شده و حزب کارگران (WP) را تشکیل دادند. این انشعاب به‌سبب مخالفت اقلیت با سیاست‌هایی بود که آن‌ها غیرقابل‌قبول می‌دانستند—از جمله دفاعِ بی‌قیدوشرط از اتحاد شوروی (که حاکمانش تازه با آلمان نازی پیمان بسته بودند) و حمایت از اشغال لهستان و فنلاند—و نیز به‌سبب اختلاف‌نظر دربارهٔ ماهیت سازمان‌دهی سوسیالیستی. حزب کارگران در سال ۱۹۴۹ نام خود را به «لیگ سوسیالیست مستقل» (ISL) تغییر داد. همان‌گونه که جولیوس بعدها نوشت، پس از جنگ، WP/ISL «به نوعی وارد افولی کمابیش پیوسته شد» (افولی که باید گفت همهٔ نیروهای چپ در آمریکا در آن دوره تجربه کردند). در فضای جنگ سردِ به‌شدت خصمانه با رادیکالیسم، «نه‌تنها کاهش عضویت رخ داد، بلکه فرسایش تدریجیِ چشم‌انداز ایدئولوژیکِ انقلابیِ جنبش نیز به چشم می‌خورد»—لغزشی که در رهبر برجستهٔ گروه، مکس شاختمن، قابل مشاهده بود. به ابتکار شاختمن، ISL در سال ۱۹۵۸ در حزب سوسیال‌دموکراتِ سوسیالیست ادغام و عملاً منحل شد.

در سال ۱۹۶۱، جولیوس و فیلیس مجلهٔ سیاست نو (New Politics) را راه‌اندازی کردند (دورهٔ اول ۱۹۶۱–۱۹۷۶، دورهٔ دوم از ۱۹۸۶ تاکنون). هدف آنان این بود که از این نشریه برای انتقال سیاست‌های «اردوگاه سوم»ِ ISLِ اولیه «در یک مجمعِ باز با دیگران» در چپ استفاده کنند—کسانی که نه سرمایه‌داری را می‌پذیرفتند و نه استالینیسم را. پروژهٔ جیکوبسن‌ها از مخالفت‌شان با حمایت شاختمن (و بیشتر اعضای پیشین ISL) از امپریالیسم آمریکا علیه اتحاد شوروی و نیز از رهاکردن سیاست‌هایی که زمانی از آن‌ها پشتیبانی می‌کردند برمی‌خاست: مخالفتِ سوسیالیستیِ انقلابی–دموکراتیک، از منظرِ استثمارشدگان و ستمدیدگان، با هر دو نظامِ سرمایه‌داری و استالینیسم (که به‌مثابهٔ یک جامعهٔ طبقاتیِ غیرسرمایه‌داری، یا «جمع‌گرایی بوروکراتیک» فهم می‌شد). بیشتر مقالاتِ مندرج در سوسیالیسم اردوگاه سوم در اصل در New Politics منتشر شده بودند.

بیشترِ مقاله‌ها به نامِ جولیوس ثبت شده‌اند، اما همان‌گونه که پیشگفتار کتاب تصریح می‌کند، او و فیلیس در پرورش ایده‌ها و نوشتن، همکاریِ بسیار نزدیکی داشتند. نثر کتاب عمدتاً بسیار روشن، خوش‌ساخت و اغلب زنده است—حاصلِ آموختنِ درگیریِ جدی با ایده‌ها در سنین جوانی، در دلِ یک «زیرساختِ مخالفت» کارگریِ پویا که سازمان‌های سوسیالیستیِ دههٔ ۱۹۳۰ فراهم می‌کردند، نه در کلاس‌های دانشگاه.

سوسیالیسم اردوگاه سوم در پنج بخش سازمان‌دهی شده است که هر یک با مقدمه‌ای کوتاه از سوی ویراستاران همراه است: «جنبش‌های اجتماعی»، «مباحثات چپ»، «مسئلهٔ روسیه»، «جنگ و صلح» و «دانشجویان و معلمان». این گزیده‌نامه همچنین شامل یک پیشگفتار تحریریه‌ای است که برای خوانندگانی که با نویسندگان و با WP/ISL آشنایی ندارند سودمند است، و نیز مصاحبه‌ای جالب با جیکوبسن‌ها را در بر می‌گیرد.⁸ مضامین اصلی این مجموعه عبارت‌اند از: ماهیت اتحاد شوروی و تأثیر آن بر سیاست جهانی، حزب کمونیست ایالات متحده (CPUSA)، جنگ سرد، امپریالیسم آمریکا، مبارزه با نژادپرستی در ایالات متحده، و دفاع از آزادی‌های مدنی. همچنین دفاع‌های قابل‌توجهی از جوانان «چپ نو» و از کتاب سیاست جنسیِ کیت میلت در برابر انتقادهای ایروینگ هاو (بنیان‌گذار مجلهٔ Dissent که با حرکت به راست از ISL کناره‌گیری کرده بود) در کتاب آمده است. این کتاب همچنین مقالهٔ کوتاه و به‌یادماندنیِ جولیوس با عنوان «دو مرگِ مکس شاختمن» را شامل می‌شود؛ مقاله‌ای که هم تحسین و مهرِ بسیاری از تروتسکیست‌های جوان دههٔ ۱۹۳۰ نسبت به شاختمن را منتقل می‌کند و هم انزجار از «مرگ اخلاقی و سیاسی»ای را که در بدل‌شدن او به یک مرتد نمایان شد.⁹

بینش‌های تاریخی و کوری‌ها

کسانی که به تاریخ چپ رادیکال در ایالات متحده علاقه‌مندند، در سوسیالیسم اردوگاه سوم مطالب بسیاری درخور توجه خواهند یافت. جولیوس از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۲ سردبیر مجلهٔ Anvil بود (که اندکی بعد، پس از ادغام، به Anvil and Student Partisan تغییر نام داد) و مقاله‌های او به خواننده تصویری از سیاست دانشجویی در سال‌های آغازین جنگ سرد—پیش از ظهور چپ نو در دههٔ ۱۹۶۰—می‌دهد. همین امر دربارهٔ مباحثات سیاسی در جنبش حقوق مدنی در میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰ و میزان نژادپرستی در اتحادیه‌های کارگری آمریکا در آن دهه نیز صادق است. مقالهٔ مروریِ فیلیس بر خاطرات Scoundrel Time اثر لیلیان هلمن—نویسندهٔ هالیوودیِ قرارگرفته در فهرست سیاه—«تقریباً فراموشی کاملِ سیاسی» و خودتوجیهیِ پسینیِ این همدلِ دیرپای پیشینِ CPUSA را شناسایی می‌کند. برجسته‌کردن این مشکلات در روایت‌های مشارکت‌کنندگان از «وحشت سرخ» اصلاحی سودمند است برای بسیاری از علاقه‌مندان امروزِ تاریخ چپ که همچنان توجه کافی به این مسائل ندارند.¹⁰

برجسته‌ترین بیانِ این تعهد در درک آنان از این نکته نهفته است که کنترل دموکراتیکِ جامعه به‌دستِ طبقهٔ کارگر برای گذار به‌سوی جامعه‌ای بی‌طبقه و بی‌دولتِ مبتنی بر آزادی—یعنی کمونیسم در فهم مارکس—امری ضروری است. جامعه‌ای که به‌دستِ خودِ تولیدکنندگانِ مستقیم اداره نشود، نمی‌تواند در حال گذار به کمونیسم باشد.

برخی از مطالبِ گنجانده‌شده در این گزیده‌نامه، سیاست‌های WP/ISL را روشن می‌کنند. به‌واسطهٔ مصاحبه با فیلیس و جولیوس، جنبه‌هایی از زندگی این سازمان و دو تن از رهبرانش—شاختمن و هال دریپر—نیز روشن می‌شود. یکی از ویژگی‌های مهم این سیاست‌ها، ترکیبِ مخالفتی بی‌امان با نژادپرستی با فقدانِ شناساییِ اهمیتِ کنش‌گریِ مستقلِ سیاهان است. در مقابل، چنین شناسایی‌ای را سی. ال. آر. جیمز در سال ۱۹۴۸—یک سال پس از ترک WP—بیان کرده بود: «مبارزهٔ مستقلِ سیاهان، سرزندگی و اعتبار خاصِ خود را دارد؛ … می‌تواند با نیرویی سهمگین در زندگی اجتماعی و سیاسیِ کلیِ کشور مداخله کند … و … سهم بزرگی در رشد پرولتاریای ایالات متحده دارد.»¹¹

مقاله‌ای مفصل در سال ۱۹۶۱ دربارهٔ سوسیالیسم در ایالات متحده، که جولیوس برای خوانندگان بریتانیایی نوشت، تأکید می‌کند که سهولتِ دستیابیِ کارگران آمریکایی به حقوق دموکراتیکِ پایه‌ای در قرن نوزدهم «مشارکتِ ضروریِ طبقهٔ کارگر آمریکا را به‌عنوان نیرویی سیاسیِ مستقل و انقلابی از تجربهٔ آنان حذف کرد». این داوری نادیده می‌گیرد که کارگران سیاه‌پوست و دیگر کارگرانِ نژاداً تحت‌ستمِ با خاستگاه‌های غیراروپایی برای دستیابی به چنین حقوقی ناچار به مبارزه‌ای طولانی و سخت بودند. همچنین پیامدهای سیاسیِ مبارزات آنان را در نظر نمی‌گیرد؛ بینشی که در همان زمان به‌واسطهٔ کتاب بازسازی سیاهان (۱۹۳۵) اثر دبلیو. ای. بی. دوبوا و دیگر پژوهش‌های تاریخی در دسترس بود. سرانجام، این مقاله میزان سهولتی را که بیشتر کارگران مهاجر اروپاییِ قرن نوزدهم در کسب این حقوق داشتند، اغراق‌آمیز جلوه می‌دهد.¹² این مقاله همچنین به‌طرزی عجیب اهمیت تاریخیِ «کارگران صنعتی جهان» (IWW) را کم‌اهمیت می‌شمارد.

در سوسیالیسم اردوگاه سوم توجه قابل‌ملاحظه‌ای به حزب کمونیست ایالات متحده (CPUSA) شده است. تأکید جیکوبسن‌ها بر برداشتِ استالینیستیِ غیردموکراتیکِ این حزب از سوسیالیسم، شیوهٔ کارکرد و فرهنگ سیاسی‌اش، احتمالاً اشتیاقِ خوانندگانی را فروخواهد نشاند که فقط با مشارکت پرانرژیِ اعضای آن در سازمان‌دهی‌های اتحادیه‌ای و محلی و نیز با سرکوب‌های ضدکمونیستیِ اعمال‌شده علیه آنان آشنا هستند. مقاله‌ای از فیلیس تاریخ‌نگاران «تجدیدنظرطلب» را به چالش می‌کشد که دستاوردها و ابتکارِ اعضای CPUSA—به‌ویژه در سال‌های جبههٔ خلق از ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۹—را می‌ستایند، و با یادآوریِ فقدانِ «آزادی اندیشه» و «سانسور و، به همان اندازه تراژیک، خودسانسوری» اعضا، خوانندگان را متوجه این جنبه‌ها می‌کند.¹³ فیلیس در داوریِ خود دربارهٔ برداشت حزب از سوسیالیسم می‌پرسد:

«حزب چه تأثیری بر آگاهی سوسیالیستی داشت؟ … در یک کلمه، فاجعه‌بار… آگاهی سوسیالیستی را با تحریفِ مفاهیم بنیادیِ سوسیالیسم پایین آورد، با ترویج این ایده که جامعه‌ای مبتنی بر نابودیِ استقلالِ طبقهٔ کارگر، بر ترور و بر حذفِ میلیون‌ها نفر، سوسیالیستی است—برداشتی که واکنش‌گرایان نیز با شتاب آن را پذیرفتند و با شادمانی به جامعهٔ شوروی اشاره می‌کردند و می‌گفتند: “این است سوسیالیسم! سوسیالیسم یعنی سرکوب در همهٔ عرصه‌های زندگی.” … هزاران نفری که به حزب جذب شدند و به صفوف آن پیوستند، با این تجربه به‌طرزی بی‌رحمانه سرخورده شدند و برای جنبش سوسیالیستی از دست رفتند.»¹⁴

با این حال، قدرتِ نقدِ بی‌امانِ مارکسیستیِ جیکوبسن‌ها از سیاست‌های CPUSA به‌سبب اغراق در پس‌رو بودنِ حزب و این تصور که حزب نسبت به جامعهٔ آمریکا بیگانه بوده است، تضعیف می‌شود. جولیوس از «مأموریت تاریخیِ استالینیسم برای نابودیِ سازمان و تصویرِ سوسیالیسم» سخن نوشت—صورت‌بندی‌ای که تأثیر بسیار واقعی و زیان‌بارِ استالینیسم را با یک «مأموریت تاریخی» مفروض خلط می‌کند. او در سال ۱۹۶۱ حذفِ «نفوذِ محدودکنندهٔ» CPUSA را «به‌مثابه مانعی در برابر سوسیالیسم» تفسیر کرد.¹⁵ اما حاشیه‌راندنِ CPUSA به‌واسطهٔ سرکوب‌های «وحشت سرخ دوم» که از ۱۹۴۷ آغاز شد و یک دهه ادامه یافت، چشم‌اندازِ هوادارانِ سوسیالیسمِ انقلابیِ ضدِ استالینی را بهبود نداد؛ چراکه نفوذِ ضدکمونیسم در جامعهٔ آمریکا همچنان مانعی بزرگ باقی ماند.

سال‌ها بعد، جولیوس CPUSA را چنین توصیف کرد: «نه جنبشی از چپِ آمریکایی، بلکه بختکی توتالیتر که از اتحادیه‌ها و سازمان‌های پیشرو تغذیه می‌کرد و در درونِ چپ و علیه آن عمل می‌نمود.»¹⁶ این بُعد از تحلیل آنان نادقیق است و می‌توان منصفانه آن را استالین‌هراسانه نامید.¹⁷ این امر حتی شگفت‌آورتر است زیرا جیکوبسن‌ها استالین‌هراسی را—دست‌کم آن‌گونه که خود می‌فهمیدند—رد می‌کردند و آن را «ویروسی سیاسی» می‌دانستند که «همهٔ سیاست را از منشورِ ضدِ استالینیسم» می‌بیند و مبتلایانش را به جانب‌داری از سرمایه‌داری در برابر استالینیسم می‌کشاند.¹⁸ با این همه، نقدِ خاصِ مارکسیستیِ آنان از نیروهای مارکسیست–لنینیستِ خارج از جوامعِ «سوسیالیستی»، این احزاب را نیروهایی غیرپرولتری و ذاتاً بیگانه با جنبش‌های طبقهٔ کارگر می‌دانست—یعنی همچون طبقاتِ حاکمِ جمع‌گرایِ بوروکراتیکِ جنینی. این دیدگاه با بیشتر تحلیل‌های مارکسیستیِ ضدِ استالینی هم‌خوان نیست؛ این احزاب را بهتر است نیروهایی دانست ریشه‌دار در میان کارگران یا دهقانان، و متعهد به سیاستی که سوسیالیسم را با نوع جامعه‌ای که در اتحاد شوروی برقرار شد، همسان می‌گرفت.

این خطای استالین‌هراسانه مختصِ جیکوبسن‌ها نیست. آنان نظریهٔ شاختمن را—که پس از پایان جنگ جهانی دوم پرورانده شد—پذیرفتند؛ نظریه‌ای که، به‌گفتهٔ پیتر دراکر، به این نتیجه می‌رسید که «حتی در کشورهایی که از کنترل مستقیمِ شوروی مصون بودند، استالینیسم خطری کیفیّاً بزرگ‌تر از هر نیروی دیگری بود.»¹⁹ خوانندگان برای فهم احزاب کمونیست باید به منابع دیگری مراجعه کنند.²⁰ به‌گفتهٔ دقیقِ ساموئل فاربر، «جیکوبسن‌ها تنها تا حدی تغییراتی را که [پس از افولِ نفوذِ سیاسیِ CPUSA و اتحاد شوروی در دههٔ ۱۹۵۰] رخ داده بود، بازشناختند و در جذبِ سیاسیِ آن‌ها عقب ماندند، و اغلب با فقدانِ حسّ تناسب، نفوذِ استالینیسم را بیش‌برآورد می‌کردند.»²¹

ارزش سیاسیِ پایدار

آنچه به مقالاتِ گردآوری‌شده در این جلد ارزشی سیاسیِ ماندگار می‌بخشد، تعهد به مارکسیسمی رهایی‌بخش است که در هستهٔ نظریِ آن‌ها می‌سوزد. برجسته‌ترین بیانِ این تعهد، درکِ آنان از این نکته است که کنترلِ دموکراتیکِ جامعه به‌دستِ طبقهٔ کارگر برای گذار به‌سوی جامعه‌ای بی‌طبقه و بی‌دولتِ مبتنی بر آزادی—یعنی کمونیسم در فهمِ مارکس—امری ضروری است. جامعه‌ای که به‌دستِ خودِ تولیدکنندگانِ مستقیم اداره نشود، نمی‌تواند در حال گذار به کمونیسم باشد. این امر در هیچ‌جا به‌اندازهٔ طولانی‌ترین فصلِ کتاب، «ایزاک دویچر: کالبدشناسیِ یک عذرخواه»، روشن نیست—نوشته‌ای که هر مارکسیستی باید بخواند. جولیوس در این‌جا، ضمن اذعان به «سبک ادبیِ درخشان» دویچر، بررسی‌ای موشکافانه از مشاهدات و پیش‌بینی‌های او دربارهٔ اتحاد شوروی و چینِ مائو به دست می‌دهد. به‌طور اساسی، جیکوبسن ادعاهای دویچر را درهم می‌شکند مبنی بر این‌که «قانونی از انقلاب وجود دارد که حکم می‌کند … مسئولیتِ برقراریِ حاکمیتِ دیکتاتورمنشِ یک اقلیتِ کوچک بر توده‌ها—برای درهم‌شکستن نظم کهنه و تثبیت انقلاب—بر عهدهٔ آن اقلیت است، تا بدین‌سان تحققِ نهاییِ اهداف اجتماعیِ بلندمدتِ انقلاب ممکن شود»، و نیز این ادعا که «دیکتاتوری‌های خیرخواهانهٔ» supposedly سوسیالیستی، با وجود ویژگی‌های اسف‌بارِ سرکوبگرانه‌شان، به‌سبب «رشدِ نیروهای مولد» موجه‌اند.²²

خوانده‌شدنِ امروزینِ این نقد از اندیشهٔ دویچر، چالشی ویرانگر برای دفاع‌های سیاسی از دولت‌های چین و کوبا—و به‌طور کلی، برای این دیدگاه که جوامعی که بر الگوهایی بنا شدند که نخستین‌بار در اواخر دههٔ ۱۹۲۰ در اتحاد شوروی استقرار یافتند، با وجود کاستی‌هایشان، در حال گذار به کمونیسم بودند—فراهم می‌آورد. این نقد روشن می‌کند که مالکیت دولتیِ وسایل تولید لزوماً جامعه‌ای را بهتر از سرمایه‌داری نمی‌سازد. جیکوبسن همچنین نشان می‌دهد که گذار به‌سوی کمونیسم نمی‌تواند زمانی رخ دهد که تولیدکنندگانِ مستقیم هیچ کنترلی بر سازمان‌دهی و تخصیصِ کارِ خود ندارند؛ حاکمیتِ طبقهٔ کارگر از طریق نهادهای به‌غایت دموکراتیک، امری ضروری و اجتناب‌ناپذیر است.

بخش بزرگی از نوشته‌هایی که در سوسیالیسم اردوگاه سوم گرد آمده‌اند، هنوز هم امروز ارزش خواندن دارند؛ زیرا، با وجودِ استالین‌هراسی‌ای که در برخی جاها به آن‌ها لطمه می‌زند، چیزهای مهمی به تحلیل مارکسیستی و اندیشهٔ سیاسی می‌افزایند. این امر گواهِ استحکامِ شکل‌گیریِ نظریِ نویسندگان و ژرفای تعهد آنان است.

بااین‌حال، نوشته‌های آنان دربارهٔ اتحاد شوروی—علیرغم ردِ صریحِ استالین‌هراسی—بی‌دلیل از همین استالین‌هراسی تضعیف می‌شود. طبقهٔ حاکمِ اتحاد شوروی باعث مرگ میلیون‌ها نفر شد، نه «ده‌ها میلیون» نفر.²³ افزون بر این، نامیدنِ اتحاد شوروی به‌عنوان «دولتِ برده‌دار» نادقیق است، هرچند در دوران استالین کارِ اجباری در مقیاسی وسیع وجود داشت.²⁴ استفادهٔ مکررِ آنان از اصطلاح «توتالیتر» برای توصیف اتحاد شوروی، بی‌آن‌که (جز در یک اشارهٔ بسیار کوتاه) تفاوتِ کاربردِ موردنظرِ خود را با معنای رایجِ آن نزد ضدکمونیست‌ها توضیح دهند، در بهترین حالت کمکی نمی‌کند.²⁵ اطلاقِ «مستبد شرقی» به استالین نیز محل تردید است.²⁶ ادعای جولیوس در سال ۱۹۶۲ مبنی بر این‌که «غرب قطعاً بر شرق ترجیح دارد»، با موضع سوسیالیستیِ «نه واشنگتن، نه مسکو» که او و فیلیس از ۱۹۴۰ به بعد اتخاذ کردند، ناسازگار می‌نماید.²⁷ این گرایش در چشم‌انداز آنان تا حدی محصولِ دیدگاهِ نادرستِ WP/ISL بود که سرمایه‌داری را در حال افول و استالینیسم—«فوری‌ترین و نیرومندترین تهدید علیه سرمایه‌داری»—را در حال صعود می‌دید.²⁸ این گرایش همچنین از نظریهٔ ناکافیِ این گروه دربارهٔ جوامع استالینیستی و نسبتِ میان شیوهٔ تولیدِ آن‌ها و سرمایه‌داریِ جهانی سرچشمه می‌گیرد (اموری که با هیچ‌یک از مطالبِ موجود در سوسیالیسم اردوگاه سوم روشن نمی‌شوند). سرانجام، باید یادآور شد که فصل «تأملاتی دربارهٔ فاشیسم و کمونیسم» در این مجموعه، ویژگیِ خاصِ پروژهٔ نژادپرستانهٔ نابودگرِ نازی‌ها را نادیده می‌گیرد؛ ضعفی که در بحث‌های مربوط به جنگ جهانی دوم در فصل‌های دیگر نیز بازتاب یافته است.²⁹

جنبهٔ دیگری از سیاستِ فیلیس و جولیوس، دفاع سرسختانهٔ آنان از حقوق مدنی و دموکراتیک—از جمله حقوقِ هواداران حزب کمونیست—است که هیچ امتیازی به لیبرالیسم نمی‌دهد. جولیوس در سال ۱۹۵۳، در مواجهه با مک‌کارتیسم، نوشت: «سوسیالیست‌ها دو مسئولیت دارند: نخست، باید نشان دهند که مبارزه برای ارزش‌های واقعاً لیبرالی جدایی‌ناپذیر از مبارزه علیه سرمایه‌داری و برای سوسیالیسم است؛ و دوم، به‌طور مشخص‌تر باید بر اعتبارِ ارزش‌های دموکراتیکی تأکید کنند که از سوی لیبرال‌ها زیر سؤال می‌روند و از جانب سیاست‌مداران نفی می‌شوند.»³⁰ ارتباط این استدلال در زمانی که حقوقِ ازپیش‌تضعیف‌شده هم از سوی راست و هم از سوی «مخالفان» لیبرالِ آن—از جمله دولت‌های لندن، پاریس و اتاوا—مورد تهاجم قرار گرفته‌اند، آشکار است.

نویسندگان همچنین در ضدامپریالیسم خود تا پایان عمر—از جمله تا دوران «جنگ با ترور»—یکدست و پایدار ماندند. جولیوس در سال ۲۰۰۲ با تندی از «چپ‌های سابقی» نوشت که «با شتاب از سنت‌ها و سیاست‌های رادیکال عقب‌نشینی می‌کنند، در حالی که پرچم آمریکا را به اهتزاز درمی‌آورند، یادداشت‌هایی در ستایش فضایلِ میهن‌دوستیِ تازه‌کشف‌شده‌شان می‌نویسند، و با پشتکار انرژی‌های فکری خود را وقفِ مأموریتِ میهن‌پرستانهٔ قانع‌کردنِ هرچه بیشترِ شنوندگان می‌کنند که جنگی امپریالیستی، جنگی عادلانه است.»³¹ ضدامپریالیسم آنان به‌طور چشمگیری از منطقِ «دشمنِ دشمنِ من، دوستِ من است» متأثر نیست—منطقی که هر دشمنیِ دولتِ آمریکا را در آغوش می‌گیرد. این نگرش، که در زمان آنان رایج بود، امروز نیز ادامه دارد. با این همه، متأسفانه جیکوبسن‌ها در جهتِ معکوس دچار خطا شدند، آن‌جا که انکار کردند جنگ علیه امپریالیسم آمریکا در ویتنام به هر معنایی یک مبارزهٔ رهایی‌بخشِ ملی بوده است، صرفاً به این دلیل که به‌دستِ استالینیست‌ها رهبری می‌شد.³²

همبستگیِ میان‌نسلی—استوار اما نه چاپلوسانه—که در دفاع‌های آنان از چپ نو و از میلت در برابر هاو دیده می‌شود، برای رادیکال‌های مسن‌ترِ امروز که به تعهد خود برای دفاع از رادیکال‌های جوان در برابر بدنام‌سازیِ رسانه‌ای و مجازات از سوی مدیران دانشگاهی و مقامات دولتی آگاه‌اند، نمونه‌وار است. بحث‌های آنان دربارهٔ رابطهٔ اتحاد شوروی با آلمان نازی پیش از تهاجم نازی‌ها در ۱۹۴۱، نقش اتحاد شوروی در جنگ جهانی دوم، و ماهیتِ میان‌امپریالیستیِ آن جنگ نیز ارزشمند است. این موضوعات هم در تاریخ‌نگاری‌های جریان اصلی و هم در روایت‌های همدل با اتحاد شوروی اغلب مبهم یا پوشیده می‌مانند. تأملات جیکوبسن‌ها با توجه به برجستگیِ سیاسیِ این مباحث برای ضدکمونیست‌ها و مارکسیست–لنینیست‌های امروز، سودمند است.

در نهایت، فیلیس و جولیوس جیکوبسن نویسندگانِ سیاسیِ مارکسیستِ آمریکاییِ زمانهٔ خود بودند. بخش بزرگی از نوشته‌های گردآمده در سوسیالیسم اردوگاه سوم هنوز هم امروز ارزش خواندن دارد، به‌سبب آن‌چه—با وجودِ استالین‌هراسیِ لکه‌دارکنندهٔ برخی بخش‌ها—به تحلیل مارکسیستی و اندیشهٔ سیاسی می‌افزاید. این امر گواهِ استحکامِ تکوینِ نظریِ نویسندگان و ژرفای تعهد آنان است. به‌گمان من، اگر مجموعه‌های تازهٔ مشابهی از نوشته‌های همتایانِ هم‌نسلِ آنان که در رأس نشریاتی چون Dissent سوسیال‌دموکرات یا Monthly Review «جهان‌سومی‌گرا» قرار داشتند منتشر می‌شد، نمی‌شد همین را دربارهٔ آن‌ها گفت.

فشارهایی که امروز بر چپ‌ها وارد می‌شود تا یا با دولت‌های غربی همسو شوند یا با رقبای آن‌ها—به‌ویژه چین با پروژهٔ چشمگیرِ توسعهٔ سرمایه‌داریِ دولتی‌هدایت‌شده‌اش—با فرو رفتن در نوشته‌های مارکسیست‌های ضدِ استالینیِ قرن بیستم از میان نخواهد رفت. اما ضدسرمایه‌دارانی که دست‌کم به ارزیابیِ انتقادیِ جوامعِ «سوسیالیستی» گشوده‌اند، از خواندنِ دست‌کم برخی فصل‌های این کتاب سود خواهند برد؛ کتابی که در سال ۲۰۲۶ در قالبِ شومیز از سوی انتشارات هی‌مارکت منتشر خواهد شد. مایهٔ تأسف خواهد بود اگر حجمِ این کتاب برخی خوانندگانِ بالقوه را از کاوش در محتوای آن بازدارد. هرچند این گزیده‌نامه خالی از تکرار نیست، تصمیم‌های ویراستاران دربارهٔ آن‌چه گنجانده‌اند، در مجموع برای کتابی که با هدفِ تهیه برای کتابخانه‌ها تدوین شده، محلِ ایراد جدی نیست. اما بزرگیِ بیش‌ازحدِ سوسیالیسم اردوگاه سوم آن را برای خوانندگانی که بیشترین بهره را از نمونه‌خوانیِ محتوای آن می‌برند، کم‌جذاب‌تر می‌کند؛ برای آنان، رویکردی سخت‌گیرانه‌تر در انتخاب—که بر بهترین آثارِ نویسندگان تأکید می‌کرد—می‌توانست موجه باشد. خوانندگان همچنین باید آگاه باشند که، علیرغم عنوان کتاب، دیدگاه‌های ارائه‌شده در این مجموعه بازتابِ کاملِ سیاست‌های جریانی نیست که از WP سرچشمه گرفته است؛ فهمی کامل‌تر از آن مستلزم نمونه‌خوانی از نوشته‌های دست‌کم شاختمن (پیش از چرخش او به راست) و دریپر، و نیز اسنادِ اصلیِ WP/ISL است. من بر این باورم که خطاست اگر تصور کنیم نسخه‌ای به‌روز‌شده از سیاست‌های WP/ISL می‌تواند برای زمانهٔ ما کفایت کند؛ جهان بیش از حد دگرگون شده است، و حتی در بهترین حالت، این سوسیالیسم کاستی‌های جدی‌ای داشت که به برخی از آن‌ها در این بررسی اشاره شد. با این‌همه، کسانی که ضرورتِ یک سوسیالیسمِ رهایی‌بخش برای زمانهٔ ما را می‌بینند، همچنان می‌توانند از بهترین ایده‌های این جریان بسیار بیاموزند.

 

 

اسم
نظر ...