مهندسی زبان در اقتدارگرایی دینی: چگونه قدرت با واژه‌ها سرکوب را عادی می‌کند/امیر آذر


19-01-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
43 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

مهندسی زبان در اقتدارگرایی دینی: چگونه قدرت با واژه‌ها سرکوب را عادی می‌کند

دوپارگی اخلاقی در ذهن سرکوبگر: زیست هم‌زمان خشونت سیاسی و زندگی عادی

در تاریخ نظام‌های اقتدارگرا، یکی از پایدارترین و در عین حال پیچیده‌ترین پدیده‌ها، تداوم خشونت سازمان‌یافته از سوی افرادی است که در سطح فردی، واجد نقش‌ها و مناسباتی به‌ظاهر عادی و حتی اخلاقی‌اند. سرکوبگرانی که در ساختار یک نظام فاسد و سرکوب‌محور، به قتل، شکنجه و حذف فیزیکی مخالفان دست می‌زنند، هم‌زمان در نقش پدر، فرزند، همسر یا برادر، درون خانواده و جامعه محلی خود حضوری «طبیعی» دارند. این هم‌زیستی متناقض، نه صرفاً یک تناقض اخلاقی ساده، بلکه نشانه نوعی دوپارگی روانی ـ اجتماعی است که در بستر سیاست، ایدئولوژی و ساختار قدرت شکل می‌گیرد. پرسش اصلی این مقاله آن است که چه سازوکارهای ذهنی، روان‌شناختی و سیاسی امکان می‌دهند یک فرد، هم‌زمان در دو زیست متفاوت ـ یکی آغشته به خشونت عریان و دیگری متعارف و روزمره ـ زندگی کند، بی‌آنکه این دو جهان الزاماً در ذهن او با یکدیگر در تعارضی فلج‌کننده قرار گیرند.

برای فهم این پدیده، نخست باید از سطح فردی فراتر رفت و سرکوبگر را نه به‌عنوان یک «هیولا»ی استثنایی، بلکه به‌مثابه محصول یک ساختار سیاسی ـ اجتماعی خاص تحلیل کرد. نظام‌های فاسد و اقتدارگرا، خشونت را نه صرفاً به‌عنوان ابزار، بلکه به‌عنوان هنجار بازتولید می‌کنند. در چنین نظام‌هایی، مرز میان وظیفه اداری و کنش اخلاقی مخدوش می‌شود. فردی که در دستگاه سرکوب مشغول به کار است، اغلب اعمال خود را نه انتخابی شخصی، بلکه انجام وظیفه‌ای سازمانی و حتی میهن‌پرستانه تلقی می‌کند. این جابه‌جایی مسئولیت از «من» به «نظام»، نخستین گام در شکل‌گیری دوپارگی ذهنی است. در سطح روان‌شناختی، یکی از مهم‌ترین سازوکارها، فرایند «تفکیک نقش» است. فرد می‌آموزد که میان نقش حرفه‌ای و نقش شخصی خود دیواری ذهنی بنا کند. در این چارچوب، اعمال خشونت‌آمیز به حوزه‌ای محدود و تعریف‌شده تعلق دارند که با زندگی خانوادگی و عاطفی او ارتباط مستقیمی نمی‌یابد. این تفکیک، به‌ویژه زمانی تقویت می‌شود که ساختار قدرت، پاداش‌های مادی، منزلتی یا امنیتی را منحصراً به ایفای نقش سرکوبگرانه گره می‌زند. بدین‌ترتیب، فرد برای حفظ ثبات زندگی شخصی خود، ناگزیر از تداوم همان نقشی می‌شود که در سطح اخلاقی می‌تواند ویرانگر باشد.

ایدئولوژی نیز نقشی کلیدی در این فرایند ایفا می‌کند. نظام‌های سرکوبگر معمولاً با تولید گفتمان‌هایی، مخالفان را از دایره «انسان کامل» خارج می‌کنند. برچسب‌هایی چون «دشمن»، «خائن»، «عامل بیگانه» یا «مفسد» نه فقط ابزار تبلیغاتی، بلکه مکانیسم‌های روانی‌اند که امکان همدلی را از میان می‌برند. وقتی قربانی از نظر ذهنی به «دیگری خطرناک» فروکاسته می‌شود، اعمال خشونت علیه او نه تنها قابل توجیه، بلکه در نظر سرکوبگر ضروری جلوه می‌کند. این فرایند، به فرد اجازه می‌دهد که در خانه، نسبت به فرزند خود مهربان باشد و در میدان سرکوب، بی‌رحمانه عمل کند، بی‌آنکه این دو رفتار را متناقض ببیند.

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، نباید نقش عادی‌سازی خشونت را نادیده گرفت. تداوم سرکوب در طول زمان، حساسیت اخلاقی را کاهش می‌دهد. آنچه در ابتدا ممکن است با تردید یا اضطراب همراه باشد، به‌تدریج به روالی روزمره تبدیل می‌شود. این عادی‌سازی، اغلب با زبان بوروکراتیک همراه است؛ واژگانی که خشونت را به «اقدام امنیتی»، «پاک‌سازی» یا «برخورد قانونی» تقلیل می‌دهند. زبان، در اینجا نه فقط وسیله توصیف، بلکه ابزار پنهان‌سازی واقعیت است. سرکوبگر، در پناه این زبان، از مواجهه‌ی مستقیم با پیامدهای انسانی اعمال خود می‌گریزد.

نکته مهم دیگر، ترس است. بسیاری از عاملان سرکوب، خود درون چرخه‌ای از تهدید و ناامنی قرار دارند. خروج از این چرخه، به‌معنای از دست دادن شغل، امنیت، یا حتی جان است. این ترس، به شکل‌گیری نوعی اطاعت درونی‌شده می‌انجامد که در آن، فرد حتی بدون دستور مستقیم، منطق سرکوب را بازتولید می‌کند. در چنین شرایطی، دوپارگی ذهنی نه صرفاً یک انتخاب، بلکه راهبردی برای بقاست.

با این حال، این دوپارگی همواره پایدار و بدون هزینه نیست. شواهد بسیاری نشان می‌دهد که در درازمدت، تنش میان این دو زیست موازی می‌تواند به فرسایش روانی، احساس پوچی، یا خشونت بازتولیدشده در حوزه‌ی خصوصی منجر شود. سکوت‌های طولانی، پرخاشگری‌های ناگهانی، یا گریز به اعتیاد و رفتارهای خودتخریب‌گرانه، از جمله پیامدهایی است که در زندگی برخی از این افراد مشاهده می‌شود. نظام سرکوبگر، همان‌گونه که قربانیان خود را نابود می‌کند، عاملانش را نیز به‌تدریج تهی می‌سازد. در نهایت، باید تأکید کرد که تحلیل این پدیده به‌معنای تبرئه اخلاقی سرکوبگران نیست. هدف، فهم سازوکارهایی است که امکان تداوم خشونت را فراهم می‌کنند. تنها با این فهم است که می‌توان به‌طور مؤثر با بازتولید آن مقابله کرد. فروکاستن مسئله به «شرارت فردی» نه‌تنها ساده‌انگارانه است، بلکه مسئولیت ساختارها، ایدئولوژی‌ها و نظام‌های سیاسی را پنهان می‌کند. نتیجه آنکه ذهن سرکوبگر، صحنه‌ی هم‌زیستی دو منِ ظاهراً ناسازگار است؛ منِ مطیع و خشنِ سیاسی، و منِ عادی و عاطفیِ روزمره. این هم‌زیستی، محصول انتخابی آزاد و فردی صرف نیست، بلکه برآیند فشار ساختار قدرت، ایدئولوژی، ترس و عادی‌سازی خشونت است. فهم این واقعیت، گامی ضروری در مسیر نقد ریشه‌ای نظام‌های فاسد و تلاش برای گسستن چرخه‌ی خشونت سیاسی در جوامع معاصر به‌شمار می‌آید.

کلید واژه‌های خامنه‌ای:

دشمن، اغتشاشگر، خائن، ملت و امت که انرا کاملا ابزاری استفاده می‌کند، توطئه بیگانگان، دشمنان اسلام و منافع ملی، -جالب آین است که منافع ملی یعنی منافع قشر ملا و نه حتی اسلام. استفاده بسیا ر ابزاری از دروغ‌های تاریخی مثل عاشورا و تاسوعا، مظلوم نمایی! اگر این کلیدواژه‌ها را کنار هم بگذاریم، نه با مجموعه‌ای پراکنده از واژه‌ها، بلکه با یک «ماشین گفتمانی» منسجم روبه‌رو می‌شویم؛ ماشینی که کارش نه توضیح واقعیت، بلکه تولید اطاعت، ترس و بی‌مسئولیتی است. آنچه در گفتار خامنه‌ای اهمیت دارد، خودِ واژه‌ها نیستند، بلکه نحوه‌ی چینش و کارکرد سیاسی آن‌هاست.

نخست «دشمن». دشمن در این گفتمان، یک مفهوم شناور و عمداً مبهم است. نه نام دارد، نه مرز روشن. گاهی آمریکا است، گاهی اسرائیل، گاهی روشنفکر، گاهی زن معترض، گاهی کارگر اعتصابی. این ابهام تصادفی نیست؛ دشمنِ مشخص، قابل سنجش و قابل مذاکره است، اما دشمنِ مبهم، دائمی است. با دائمی‌بودن دشمن، وضعیت اضطراری دائمی می‌شود و در وضعیت اضطراری، قانون، پاسخگویی و حق شهروندی تعلیق می‌شوند. «دشمن» در اینجا نه یک واقعیت خارجی، بلکه ابزار بقا برای قدرت است.

واژه «اغتشاشگر» مکمل همین منطق است. این واژه، اعتراض را از ساحت سیاست به ساحت جرم منتقل می‌کند. معترض، دیگر شهروندِ ناراضی نیست؛ عنصر بی‌نظم‌کننده است. با این جابه‌جایی زبانی، مطالبه سیاسی به تهدید امنیتی تقلیل می‌یابد. وقتی اعتراض «اغتشاش» نام می‌گیرد، سرکوب نه‌تنها مجاز، بلکه ضروری جلوه می‌کند. این واژه، پلی است میان زبان و باتوم. «خائن» یک گام جلوتر می‌رود. در اینجا، مخالفت نه فقط نادرست، بلکه خیانت‌کارانه تعریف می‌شود. خیانت، مفهومی اخلاقی ـ امنیتی است که امکان گفت‌وگو را به‌طور کامل می‌بندد. با خائن، بحث نمی‌کنند؛ حذفش می‌کنند. برچسب «خائن» مسئولیت بحران‌ها را از دوش قدرت برمی‌دارد و آن را بر گردن افراد یا گروه‌هایی می‌اندازد که باید قربانی شوند. این واژه، ابزار پاک‌سازی درون‌سیستمی و حذف بیرونی است.

اما شاید مهم‌ترین ابزار زبانی، استفاده ابزاری از مفاهیم «ملت» و «امت» باشد. خامنه‌ای این دو را نه به‌عنوان واقعیت‌های اجتماعی متکثر، بلکه به‌عنوان توده‌ای یکدست و خاموش به کار می‌برد. «ملت» فقط آن بخشی است که مطیع است؛ «امت» فقط آن جمعی است که ولایت را پذیرفته. هرکس بیرون از این تعریف بایستد، خودبه‌خود از دایره ملت و امت اخراج می‌شود. این مصادره مفهومی، مردم را از حق نمایندگی خود تهی می‌کند و قدرت را سخنگوی انحصاری آنان جا می‌زند.

«توطئه بیگانگان» نخ تسبیح همه این مفاهیم است. این واژه، شکست‌های ساختاری را به عامل خارجی نسبت می‌دهد و هر بحران داخلی را از ریشه‌های واقعی‌اش جدا می‌کند. فساد، ناکارآمدی، فقر، خشم اجتماعی؛ همه به توطئه فروکاسته می‌شوند. این روایت، همزمان دو کار می‌کند: از یک‌سو حاکمیت را بی‌گناه جلوه می‌دهد، و از سوی دیگر، جامعه را infantilize، (در معنای سیاسی، وقتی می‌گوییم یک حاکمیت جامعه را infantilize می‌کند، منظور این است که مردم را از جایگاه «شهروندِ بالغ و صاحب اراده» پایین می‌کشد و به سطح «کودک» تقلیل می‌دهد)، -می‌کند؛ گویی مردم هیچ اراده و عقل سیاسی مستقلی ندارند و همیشه بازیچه دست «دیگران»اند. ترکیب «دشمنان اسلام و منافع ملی» شاید عریان‌ترین نمونه دروغ گفتمانی باشد. در عمل، آنچه منافع ملی نامیده می‌شود، نه منافع جامعه، بلکه منافع طبقه حاکم روحانیت و شبکه‌های اقتصادی ـ امنیتی وابسته به آن است. اسلام نیز نه به‌عنوان نظام ارزشی اخلاقی، بلکه به‌عنوان سپر ایدئولوژیک برای حفظ قدرت به کار می‌رود. هرجا منافع این طبقه تهدید می‌شود، همان‌جا اسلام و منافع ملی هم ناگهان «در خطر» قرار می‌گیرند.

استفاده مکرر و تحریف‌شده از عاشورا و تاسوعا، بخش مهمی از این مهندسی ذهنی است. روایت تاریخیِ مقاومت علیه ظلم، به روایت اطاعت از «ولی» تبدیل می‌شود. در این بازخوانی، حسین نه نماد اعتراض، بلکه نماد تبعیت است؛ و یزید، نه حاکم فاسد، بلکه دشمن خارجی. تاریخ، از زمینه‌اش جدا و به ابزار مشروعیت‌بخشی خشونت امروز بدل می‌شود. این نه حافظه‌ی تاریخی، بلکه جعل تاریخی است. و در نهایت «مظلوم‌نمایی». قدرتی که همه‌ی ابزارهای سرکوب را در اختیار دارد، خود را قربانی نشان می‌دهد. این وارونگی، یکی از تکنیک‌های کلاسیک اقتدارگرایی است. مظلوم‌نمایی، خشونت را دفاع جلوه می‌دهد و سرکوب را واکنش. حاکمیت، خود را در موضع دفاعی می‌نشاند تا هر ضربه‌ای که می‌زند، توجیه‌پذیر شود.

جمع‌بندی این تحلیل ساده است اما تلخ: این کلیدواژه‌ها زبان نیستند، اسلحه‌اند. اسلحه‌ای نرم، اما ویرانگر، که پیش از آن‌که بدن‌ها را هدف بگیرد، معنا را می‌کُشد. وقتی معنا کشته شد، کشتن انسان‌ها فقط یک مرحله‌ی فنی است. این گفتمان، نه برای اقناع، بلکه برای بی‌حس‌کردن جامعه ساخته شده است؛ جامعه‌ای که اگر زبانش مصادره شود، مقاومتش هم دیر یا زود خاموش خواهد شد. آنچه در سراسر این تحلیل آشکار می‌شود، نه صرفاً خشونت فیزیکی یک نظام، بلکه خشونت زبانیِ سازمان‌یافته‌ای است که پیش از هر گلوله و باتومی عمل می‌کند. سرکوب، در این چارچوب، یک کنش ناگهانی یا واکنشی امنیتی نیست؛ فرآیندی است که از زبان آغاز می‌شود، در ذهن نهادینه می‌گردد و در نهایت به کنش بدل می‌شود. واژه‌هایی چون دشمن، اغتشاشگر، خائن، امت، توطئه و منافع ملی، اجزای یک دستگاه مفهومی‌اند که وظیفه‌اش بازتعریف واقعیت به نفع قدرت است. این زبان، هم‌زمان دو کار متضاد اما مکمل انجام می‌دهد: جامعه را از سوژه‌ی سیاسی به توده‌ای خاموش فرو می‌کاهد و عاملان سرکوب را از مسئولیت اخلاقی تهی می‌کند. سرکوبگر، در این نظام معنایی، نه جنایتکار بلکه مأمور انجام وظیفه است؛ و قربانی، نه شهروند بلکه تهدید است. به این ترتیب، خشونت نه به‌عنوان انحراف، بلکه به‌مثابه‌ی ضرورت بازنمایی می‌شود. از سوی دیگر، استفاده‌ی ابزاری از تاریخ، مذهب و مفاهیم جمعی، نشان می‌دهد که مسئله‌ی اصلی نه دفاع از اسلام است و نه حفظ منافع ملی، بلکه تثبیت انحصار قدرت در دست یک طبقه‌ی محدود است. آنچه «ملت» نامیده می‌شود، فقط تا جایی معتبر است که مطیع باشد؛ و آنچه «دین» خوانده می‌شود، تا جایی مقدس است که فرمان‌برداری تولید کند. در این منطق، حقیقت تاریخی، اخلاق دینی و اراده عمومی، همگی قربانی بقای سیاسی می‌شوند. در نهایت، این مقاله نشان می‌دهد که فهم سرکوب، بدون فهم زبان آن، تحلیلی ناقص خواهد بود. شکستن چرخه خشونت، پیش از هر چیز نیازمند بازپس‌گیری معناست؛ بازگرداندن واژه‌ها به جایگاه واقعی‌شان و افشای دروغ‌هایی که به شکل حقیقت تکرار شده‌اند. تا زمانی که زبان در اسارت قدرت باقی بماند، خشونت نه یک استثناء، بلکه قاعده نظم سیاسی خواهد بود.

اگر بخواهم تمام این مقاله را تا استخوانش جمع کنم و به چند گره اصلی برسم‌، این پنج پرسش همان نقاطی‌اند که اگر باز نشوند، هیچ چیز واقعاً فهمیده نمی‌شود:

۱. چگونه زبان رسمی قدرت می‌تواند خشونت سیاسی را از «جنایت» به «وظیفه» تبدیل کند؟

این پرسش مستقیماً قلب مسئله را نشانه می‌گیرد: لحظه‌ای که واژه‌ها، مسئولیت اخلاقی را می‌بلعند و فردِ سرکوبگر دیگر خود را فاعل نمی‌بیند، بلکه مجری ضرورتی تاریخی، دینی یا امنیتی تلقی می‌کند. زبان رسمی قدرت، زمانی که در اختیار یک نظام اقتدارگرا قرار می‌گیرد، دیگر ابزار توصیف واقعیت نیست، بلکه سازنده واقعیت سیاسی است. در این چارچوب، خشونت نه از طریق انکار مستقیم، بلکه از راه بازتعریف مفهومی دگرگون می‌شود. آنچه در سطح عینی قتل، شکنجه، بازداشت خودسرانه و حذف فیزیکی است، در سطح زبانی به «برخورد»، «اقدام پیشگیرانه»، «حفظ امنیت» یا «دفاع از نظام» تبدیل می‌شود. این جابه‌جایی، لحظه‌ای کلیدی است که در آن جنایت از بار اخلاقی تهی و به کنشی اداری و حتی ضروری بدل می‌گردد. قدرت، با زبان، رابطه علت و معلولی را معکوس می‌کند. اعتراض، نارضایتی و مقاومت اجتماعی به‌عنوان علت بحران معرفی می‌شوند، نه نتیجه فساد، ناکارآمدی و سرکوب. در این منطق، خشونت دولتی واکنش است، نه کنش. همین معکوس‌سازی، مسئولیت را از دوش حاکمیت برمی‌دارد و آن را بر گردن قربانی می‌اندازد. وقتی معترض «اغتشاشگر» نامیده می‌شود، خشونت علیه او نه تجاوز به حق، بلکه بازگرداندن نظم تعریف می‌شود. زبان رسمی، هم‌زمان با جرم‌زدایی از خشونت، فاعل آن را نیز بازتعریف می‌کند. عامل سرکوب دیگر یک فرد تصمیم‌گیرنده نیست، بلکه «مامور»، «نیروی حافظ امنیت» یا «سرباز نظام» است. این نام‌گذاری، عاملیت اخلاقی را حل می‌کند. فرد، خود را مسئول پیامدها نمی‌بیند؛ او صرفاً اجراکننده است. دستور، جای وجدان را می‌گیرد و سلسله‌مراتب، جای انتخاب فردی را. در این ساختار، پرسش اخلاقی اساساً نامربوط می‌شود. عنصر مهم دیگر، استفاده از مفاهیم کلان و مبهم است: اسلام، انقلاب، امنیت ملی، منافع کشور. این مفاهیم عمداً تعریف‌ناشده باقی می‌مانند تا هر کنشی درون آن‌ها قابل توجیه باشد. هرچه مفهوم کلی‌تر و مقدس‌تر باشد، امکان پرسش‌گری کمتر می‌شود. خشونت، وقتی ذیل «حفظ اسلام» یا «صیانت از انقلاب» قرار می‌گیرد، از سطح سیاست به سطح ایمان منتقل می‌شود و مخالفت با آن، نه اختلاف نظر، بلکه انحراف یا خیانت تلقی می‌گردد. در این فرآیند، زبان نه فقط برای توجیه خشونت، بلکه برای عادی‌سازی آن عمل می‌کند. تکرار مداوم واژگان امنیتی، بحران را به وضعیت طبیعی تبدیل می‌کند. جامعه به شنیدن آن عادت می‌کند و عامل سرکوب نیز به انجام آن. آنچه زمانی استثنا بوده، به قاعده بدل می‌شود. زبان، این گذار را بی‌صدا انجام می‌دهد. در نهایت، باید تأکید کرد که تبدیل خشونت به وظیفه، بدون این مهندسی زبانی ممکن نیست. هیچ نظامی صرفاً با زور عریان دوام نمی‌آورد؛ زور باید پیشاپیش در زبان مشروع شده باشد. وقتی واژه‌ها تسخیر می‌شوند، مرز میان قانون و جنایت محو می‌گردد. در چنین وضعیتی، سرکوب نه نشانه فروپاشی نظم، بلکه نشانه کارکرد «موفق» آن است. این همان نقطه‌ای است که زبان، از ابزار ارتباط، به ابزار سلطه تبدیل می‌شود

 ۲. چه سازوکارهایی امکان می‌دهند که یک انسان، هم‌زمان عامل سرکوب و عضوی عادی از جامعه باقی بماند؟

این پرسش دوپارگی ذهنی را به چالش می‌کشد و می‌پرسد کدام ساختارهای روانی، نهادی و ایدئولوژیک این زیست موازی را ممکن و پایدار می‌کنند. امکان هم‌زیستی این دو وضعیت متناقض، نه ناشی از اختلال فردی است و نه صرفاً ریاکاری شخصی؛ بلکه محصول مستقیم سازوکارهایی است که قدرت سیاسی آگاهانه یا ناخودآگاه تولید می‌کند. نخستین و بنیادی‌ترین سازوکار، «تفکیک نهادی نقش‌ها» است. نظام سرکوب، فرد را به واحدی کارکردی فرو می‌کاهد که در زمان و مکان مشخصی وظیفه‌ای مشخص دارد. خشونت به شیفت کاری تبدیل می‌شود. فرد می‌آموزد که آنچه در محل خدمت انجام می‌دهد، به زندگی خصوصی‌اش تعلق ندارد و نباید به آن نفوذ کند. این تفکیک، نه طبیعی، بلکه آموخته‌شده و دائماً تقویت می‌شود. سازوکار دوم، بوروکراتیزه‌کردن خشونت است. وقتی سرکوب از طریق فرم، دستور، گزارش و سلسله‌مراتب انجام می‌شود، خشونت شخصی نمی‌ماند. فرد نه تصمیم می‌گیرد، نه طراحی می‌کند؛ اجرا می‌کند. این اجراگری، احساس مسئولیت را به بالا منتقل می‌کند و در نهایت آن را در یک «مرکز نامرئی قدرت» حل می‌کند. نتیجه آن است که فرد می‌تواند شب به خانه برگردد و خود را نه قاتل یا سرکوبگر، بلکه کارمند بداند. عامل سوم، زبان ایدئولوژیک است که به این دوپارگی معنا می‌بخشد. ایدئولوژی، جهان را به دو قلمرو جدا تقسیم می‌کند: «خودی» و «غیرخودی». اخلاق، فقط در قلمرو خودی معتبر است. خشونت علیه غیرخودی، نه نقض اخلاق، بلکه دفاع از آن تلقی می‌شود. به این ترتیب، فرد می‌تواند نسبت به خانواده‌اش مسئول، عاطفی و حتی فداکار باشد و هم‌زمان نسبت به قربانیان سیاسی کاملاً بی‌اعتنا یا خشن باقی بماند، بی‌آنکه خود را متناقض ببیند. سازوکار چهارم، پاداش و تنبیه است. نظام سرکوب، وفاداری را نه فقط با حقوق و مزایا، بلکه با امنیت، مصونیت قضایی و امکان بقا پاداش می‌دهد. در مقابل، تردید و نافرمانی هزینه دارد. این معادله، انتخاب اخلاقی را به ریسک وجودی تبدیل می‌کند. بسیاری از عاملان سرکوب، نه از سر باور عمیق، بلکه از ترس حذف‌شدن در همان نقش باقی می‌مانند. در اینجا، دوپارگی ذهنی یک امتیاز نیست، یک مکانیسم دفاعی است.

پنجمین سازوکار، عادی‌سازی تدریجی است. خشونت به‌ندرت ناگهانی و تمام‌عیار وارد زندگی فرد می‌شود. معمولاً از وظایف به‌ظاهر بی‌خطر آغاز می‌شود و به‌تدریج شدت می‌گیرد. هر مرحله، مرحله قبل را توجیه می‌کند. فرد، با گذشته خود سازگار می‌شود تا بتواند ادامه دهد. بازگشت، به‌معنای پذیرش خطا و فروپاشی تصویر از خود است؛ بنابراین ادامه‌دادن آسان‌تر می‌شود. در نهایت، باید به نقش جامعه نیز اشاره کرد. سکوت، انفعال یا عادی‌سازی عمومی، این دوپارگی را تثبیت می‌کند. وقتی خشونت سیاسی به حاشیه رانده می‌شود و به مسئله‌ای «دور از زندگی روزمره» تقلیل می‌یابد، عامل سرکوب نیز احساس می‌کند که جهان بیرون از محل خدمتش، پرسشی از او ندارد. عامل سرکوب، دو انسان متفاوت نیست؛ انسانی است که در ساختاری زندگی می‌کند که به او اجازه می‌دهد خود را به بخش‌های جدا تقسیم کند. این تقسیم، انتخابی آزاد نیست، بلکه شرط بقا در نظمی است که انسان را فقط تا جایی می‌خواهد که کار کند، نه تا جایی که بیندیشد

۳. چگونه مفاهیمی چون دشمن، ملت، امت و منافع ملی به ابزار حذف سیاسی تبدیل می‌شوند؟

در اینجا مسئله فقط واژه نیست، بلکه مصادره معناست؛ اینکه چگونه زبان، مرز شهروندی را بازتعریف می‌کند و مخالف را از دایره انسانِ سیاسی بیرون می‌راند. این مفاهیم ذاتاً خنثی یا حتی مثبت‌اند، اما در گفتمان اقتدارگرا کارکردشان نه توصیفی، بلکه انضباطی است. قدرت، این واژه‌ها را از معناهای تاریخی و حقوقی‌شان جدا می‌کند و به آن‌ها نقش «مرزبان» می‌دهد؛ مرزبانی که تعیین می‌کند چه کسی حق حضور در میدان سیاست را دارد و چه کسی باید حذف شود. در این فرآیند، زبان به ابزار پالایش سیاسی بدل می‌شود. مفهوم «دشمن» نقطه آغاز این سازوکار است. دشمن در این گفتمان نه یک بازیگر مشخص با منافع قابل تعریف، بلکه یک موقعیت سیال است. هر فرد یا گروهی که از نظم مسلط فاصله بگیرد، بالقوه می‌تواند در این موقعیت قرار گیرد. این سیال‌بودن، امکان حذف دائمی را فراهم می‌کند. دشمن، دیگر بیرون مرزها نیست؛ درون جامعه است. به‌محض اینکه این جابه‌جایی انجام شد، حذف سیاسی به نام دفاع مشروع صورت می‌گیرد. «ملت» در این منطق، یک کل متکثر با منافع متضاد نیست، بلکه بدنه‌ای یکپارچه و خاموش است که فقط از طریق رهبر یا نظام سخن می‌گوید. هر صدای متفاوتی، نه بخشی از ملت، بلکه صدایی علیه ملت معرفی می‌شود. به این ترتیب، مخالفت سیاسی به ضدیت با مردم تبدیل می‌شود. این مصادره، یکی از خطرناک‌ترین اشکال حذف است، زیرا قدرت خود را هم‌زمان حاکم و نماینده انحصاری مردم جا می‌زند.

مفهوم «امت» همین کارکرد را در سطح دینی انجام می‌دهد. امت، نه یک جامعه ایمانی متنوع، بلکه جمعی تعریف می‌شود که وفاداری‌اش به ولایت شرط عضویت در آن است. ایمان، از حوزه باور شخصی خارج و به شاخص وفاداری سیاسی تقلیل می‌یابد. در نتیجه، مخالف سیاسی نه فقط معترض، بلکه منحرف، ضددین یا دشمن ایمان معرفی می‌شود. اینجاست که حذف، از سطح سیاسی به سطح اخلاقی و اعتقادی منتقل می‌شود. «منافع ملی» شاید کارآمدترین پوشش برای این سازوکار باشد. این مفهوم عمداً مبهم باقی می‌ماند تا هر تصمیم قدرت، فارغ از پیامدهای واقعی‌اش، در چارچوب آن جا داده شود. در عمل، منافع ملی به منافع شبکه‌ای خاص از قدرت اقتصادی، امنیتی و ایدئولوژیک فروکاسته می‌شود. هرکس این منافع را به چالش بکشد، نه منتقد سیاست، بلکه تهدیدی علیه بقا معرفی می‌شود. حذف او، نه سرکوب، بلکه حفاظت از کشور تلقی می‌گردد. نکته کلیدی این است که این مفاهیم، به‌صورت منفرد عمل نمی‌کنند، بلکه در یک زنجیره معنایی به هم متصل‌اند. دشمن، علیه ملت توطئه می‌کند؛ اغتشاشگر، ابزار دشمن است؛ مخالف، از امت بیرون است؛ و همه این‌ها علیه منافع ملی‌اند. این زنجیره، امکان هرگونه تفکیک میان اعتراض مشروع و تهدید واقعی را از بین می‌برد. در نهایت، این مفاهیم وقتی به ابزار حذف تبدیل می‌شوند که از تعریف‌پذیری تهی شوند. ابهام، نه نقص، بلکه مزیت آن‌هاست. هرچه مرزها مبهم‌تر باشند، دست قدرت برای حذف بازتر است. در چنین شرایطی، مسئله فقط سرکوب فیزیکی نیست؛ حذف از زبان آغاز می‌شود، از معنا، از حق نامیده‌شدن به‌عنوان شهروند. وقتی زبان، فرد را از ملت، امت و منافع ملی بیرون می‌اندازد، حذف فیزیکی فقط مرحله بعدی یک فرایند از پیش انجام‌شده است.

۴. چرا روایت «توطئه بیگانگان» برای نظام‌های اقتدارگرا حیاتی است؟

این پرسش نشان می‌دهد که نسبت‌دادن بحران‌ها به عامل خارجی، چگونه همزمان ناتوانی ساختاری را می‌پوشاند و جامعه را کودک‌انگارانه از حق عاملیت سیاسی محروم می‌کند. روایت «توطئه بیگانگان» یکی از کارآمدترین ابزارهای بقای نظام‌های اقتدارگراست، زیرا هم‌زمان چند بحران را با یک پاسخ ساده می‌پوشاند. این روایت، پیش از آن‌که درباره‌ی جهان خارج باشد، درباره‌ی مهار جهان درون است. کارکرد اصلی آن، قطع رابطه‌ی علّی میان سیاست‌های حاکمیت و پیامدهای اجتماعی آن‌هاست. فقر، نارضایتی، خشم عمومی و اعتراض، نه نتیجه‌ی تصمیم‌های غلط یا ساختارهای فاسد، بلکه محصول دخالت «دیگری» معرفی می‌شوند.

این روایت، نخست مسئولیت را جابه‌جا می‌کند. به‌جای آنکه قدرت پاسخ‌گو باشد، در جایگاه قربانی می‌نشیند. نظامی که ابزارهای نظامی، امنیتی، اقتصادی و رسانه‌ای را در اختیار دارد، خود را در معرض تهدید دائمی نشان می‌دهد. این جابه‌جایی، خشونت دولتی را از کنش به واکنش تبدیل می‌کند. سرکوب، نه انتخاب سیاسی، بلکه دفاع ناگزیر جلوه می‌کند. دومین کارکرد روایت توطئه، تخلیه عاملیت سیاسی جامعه است. وقتی هر اعتراض یا مطالبه‌ای به «دست‌های پنهان» نسبت داده می‌شود، مردم از جایگاه فاعل آگاه به موقعیت ابزاری تنزل می‌یابند. جامعه، به توده‌ای فریب‌خورده تصویر می‌شود که بدون هدایت ولیّ یا رهبر، توان تشخیص ندارد. این کودک‌انگاری سیاسی، مشارکت را بی‌معنا و سرکوب را نوعی قیم‌مآبی جلوه می‌دهد. روایت توطئه همچنین امکان انسداد گفت‌وگو را فراهم می‌کند. اگر مسئله، دشمن خارجی است، دیگر اختلاف نظر داخلی موضوعیت ندارد. منتقد، طرف گفت‌وگو نیست؛ حامل نفوذ است. این منطق، سیاست را به امنیت تقلیل می‌دهد و هر مسئله‌ای را به پرونده‌ای امنیتی تبدیل می‌کند. در چنین فضایی، مذاکره با مخالف، نه عقلانیت، بلکه ساده‌لوحی یا خیانت تلقی می‌شود. عنصر مهم دیگر، کارکرد انسجام‌بخش این روایت برای بدنه‌ی قدرت است. توطئه، دشمن مشترک می‌سازد و شکاف‌های درونی حاکمیت را موقتاً می‌پوشاند. بحران‌های داخلی، فساد و رقابت‌های درون‌سیستمی، زیر سایه «خطر بزرگ‌تر» محو می‌شوند. این روایت، وفاداری را نه بر اساس کارآمدی، بلکه بر اساس ترس بازتولید می‌کند. به عبارتی، روایت توطئه امکان بازنویسی تاریخ را نیز فراهم می‌آورد. شکست‌ها به پیروزی‌های ناتمام، و اعتراض‌ها به پروژه‌های دشمن تبدیل می‌شوند. واقعیت، تابع روایت می‌شود، نه برعکس. این انعطاف‌پذیری، توطئه را به ابزاری دائمی بدل می‌کند؛ روایتی که هرگز ابطال نمی‌شود، زیرا هر نشانه‌ای از نارضایتی، خود به‌عنوان «مدرک نفوذ» بازتفسیر می‌گردد. به همین دلیل است که نظام‌های اقتدارگرا بدون روایت توطئه دوام نمی‌آورند. این روایت، نه یک خطای تحلیلی، بلکه ستون فقرات گفتمان سرکوب است. تا زمانی که دشمن بیرونی توضیح‌دهنده‌ی همه چیز باشد، قدرت از مواجهه با دشمن واقعی خود، یعنی ناکارآمدی و فقدان مشروعیت، می‌گریزد.

۵. آیا بدون شکستن این گفتمان زبانی، امکان گذار از سرکوب وجود دارد؟

این پرسش پایانی، جهت آینده را تعیین می‌کند: آیا تغییر صرفِ افراد و چهره‌ها کافی است، یا تا زمانی که زبان قدرت بازتولید می‌شود، خشونت نیز در اشکال تازه ادامه خواهد یافت؟ پاسخ روشن است: بدون بازپس‌گیری معنا و بازسازی زبان سیاسی، گذار واقعی از سرکوب تقریباً غیرممکن است. هر نظام اقتدارگرایی که واژگان حیاتی سیاست را مصادره کرده باشد، دشمن، ملت، امت، منافع ملی، اغتشاشگر، خائن، عملاً مرز میان حقیقت و جعلیات، اخلاق و سرکوب، فاعلیت و اطاعت را محو کرده است. وقتی زبان، ابزار مشروعیت و توجیه خشونت می‌شود، هر اقدام سرکوب، حتی وحشیانه‌ترین آن، در چشم جامعه طبیعی و ضروری جلوه می‌کند. در چنین شرایطی، تغییر صرف چهره‌های قدرت یا جابه‌جایی‌های سیاسی، تأثیر پایدار نخواهد داشت؛ زیرا ماشین سرکوب هنوز با همان مفاهیم، همان توجیهات و همان خط فکری فعال است.

شکستن گفتمان زبانی به معنای سه اقدام ضروری است: نخست، بازخوانی و شفاف‌سازی واژگان کلیدی. «ملت» باید دوباره به جمعی متکثر با اراده‌ی مستقل بدل شود، «دشمن» باید مشخص و محدود گردد، «منافع ملی» باید از انحصار قدرت و طبقه‌ی حاکم خارج شود. دوم، آشکارسازی تقطیع حقیقت و جعل تاریخی است؛ روایت‌های توطئه و مظلوم‌نمایی باید به صورت واقعی و مستند نقد شوند تا جامعه بتواند بین واقعیت و مهندسی گفتمانی تمایز بگذارد. سوم، بازتوانی نهادهای اجتماعی و سیاسی مستقل است که بتوانند جایگاه شهروند را از کودک‌انگاری سیاسی خارج کنند و امکان گفت‌وگو و اعتراض مشروع را فراهم آورند. تا زمانی که این سه اقدام انجام نشود، حتی اگر نیروهای سرکوب حذف شوند، جای آن‌ها را افراد جدیدی خواهند گرفت که همان گفتمان را تکرار می‌کنند. زبان، ستون فقرات سرکوب است؛ بدون تخریب و بازسازی آن، هیچ نظامی دموکراتیک و مسئولیت‌پذیر دوام نخواهد آورد. بنابراین، گذار از خشونت و سرکوب، پیش از هر اقدام نظامی یا حقوقی، یک اقدام گفتمانی و شناختی است: بازپس‌گیری قدرت معنا از دستان اقتدارگرایان و اعاده‌ی حق مردم به عنوان فاعلان سیاسی مستقل. این نقطه است که تفاوت میان تغییر ظاهری و تحول بنیادین مشخص می‌شود: بدون بازسازی زبان، سرکوب ادامه دارد، حتی اگر صورت ظاهری قدرت عوض شود. این پرسشها، نه برای پاسخ‌های سریع، بلکه برای درگیری فکری بلندمدت‌اند؛ همان‌جایی که سیاست از سطح خبر و شعار، وارد قلمرو فهم ریشه‌ای می‌شود.

امیر آذر

۱۸ژانویه ۲۰۲۶

 

اسم
نظر ...