آخر شاهنامه،مهدی اخوان ثالث


29-12-2025
بخش هنر و زندگی
29 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

مهدی اخوان ثالث

آخر شاهنامه

این شکسته چنگ بی قانون,
رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر,
گاه گوئی خواب می بیند.
خویش را در بارگاه پرفروغ مهر
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت,
یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند.
روشنی های دروغینی
ـ کاروان شعله های مرده در مرداب ـ
بر جبین قدسی محراب می بیند.
یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را,
می سراید شاد,
قصة غمگین غربت را:
 «هان, کجاست
پایتخت این کج آئین قرن دیوانه؟
با شبان روشنش چون روز,
روزهای تنگ و تارش, چون شب اندر قعر افسانه.
با قلاع سهمگین سخت و ستوارش,
با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش, سرد و بیگانه.
هان, کجاست؟
پایتخت این دژآئین قرن پرآشوب.
قرن شکلک چهر.
برگذشته از مدار ماه,
لیک بس دور از قرار مهر.
قرن خون آشام,
قرن وحشتناک تر پیغام,
کاندران با فضلة موهوم مرغ دور پروازی
چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی برمی آشوبند.
هر چه هستی, هر چه پستی, هر چه بالائی
سخت می کوبند.
پاک می روبند.
هان, کجاست؟
پایتخت این بی آزرم و بی آئین قرن.
کاندران بی گونه ئی مهلت
هر شکوفه ی تازه رو بازیچة بادست.
همچنانکه حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده
عرصة انکار و وهن و غدر و بیدادست.
پایتخت اینچنین قرنی
کو؟
بر کدامین بی نشان قله ست,
در کدامین سو؟
دیدبانان را بگو تا خواب نفریبد.
بر چکاد پاسگاه خویش, دل بیدار و سر هشیار,
هیچشان جادوئی اختر,
هیچشان افسون شهر نقرة مهتاب نفریبد.
بر بکشتی های خشم بادبان از خون,
ما, برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم.
تا که هیچستان نه توی فراخ این غبارآلود بی غم را
با چکاچاک مهیب تیغ هامان, تیز
غرش زهره دران کوس هامان, سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان, تند؛
نیک بگشاییم.
شیشه های عمر دیوان را
از طلسم قلعة پنهان, ز چنگ پاسداران فسونگرشان,
جلد برباییم.
بر زمین کوبیم.
ور زمین ـ گهوارة فرسوة آفاق ـ
دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد,
تا که سنگ از ما نهان دارد,
چهره اش را ژرف بشخاییم.
ما
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم,
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن.
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم.
ما
راویان قصه های شاد و شیرینیم.
قصه های آسمان پاک.
نور جاری, آب.
سرد تاری, خاک.
قصه های خوشترین پیغام.
از زلال جویبار روشن ایام.
قصه های بیشة انبوه, پشتش کوه, پایش نهر.
قصه های دست گرم دوست در شب های سرد شهر.
ما
کاروان ساغر و چنگیم.
لولیان جنگمان افسانه گوی زندگیمان, زندگیمان شعر و افسانه.
ساقیان مست مستانه.
هان, کجاست,
پایتخت قرن؟
ما برای فتح می آییم,
تا که هیچستانش بگشاییم . . .»
این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش,
نغمه پرداز حریم خلوت پندار,
جاودان پوشیده از اسرار,
چه حکایت ها که دارد روز و شب با خویش!
ای پریشانگوی مسکین! پرده دیگر کن.
پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد.
مرد, مرد, او مرد.
داستان پور فرخزاد را سرکن.
آنکه گویی ناله اش از قعر چاهی ژرف می آید.
نالد و موید,
موید و گوید:
«آه, دیگر ما
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم.
بر بکشتی های موج بادبان از کف,
دل بیاد بره های فرهی, در دشت ایام تهی, بسته,
تیغ هامان زنگخورد و کهنه و خسته,
کوس هامان جاودان خاموش,
تیرهامان بال بشکسته.
ما
فاتحان شهرهای رفته بربادیم.
با صدائی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه,
راویان قصه های رفته از یادیم.
کس به چیزی,‌یا پشیزی, بر نگیرد سکه هامانرا.
گوئی از شاهی ست بیگانه.
یا ز میری دودمانش منقرض گشته.
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادوئی,
همچو خواب همگنان غار,
چشم می مالیم و می گوئیم: آنک, طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار.
لیک بی مرگ ست دقیانوس.
وای, وای, افسوس.»

 

 

اسم
نظر ...