از کودتای ۵۷ تا امروز: پروژهای سیستماتیک برای حذف هویت تاریخی ایران/امیر آذر
08-08-2025
بخش دیدگاهها و نقدها
69 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :

از کودتای ۵۷ تا امروز: پروژهای سیستماتیک برای حذف هویت تاریخی ایران
مقدمه
در چهار دهه و اندی گذشته، بر خاکی که روزگاری مهد فرهنگها، فلسفهها، و زبانهای کهن بود، پرچمی برافراشته شد که نه تنها نشانی از ریشههای ایرانی نداشت، بلکه به عمد تلاش کرد این ریشهها را بخشکاند. حکومتی که خود را «جمهوری اسلامی ایران» نامید، در واقع هیچ نسبتی نه با جمهوریت داشت و نه با ایرانیت. «اسلام» نیز در آن، نه در معنای تاریخی یا معنویاش، بلکه به شکلی ایدئولوژیک، فرقهای، و تمامیتخواهانه تعریف شد. این رژیم در سال ۱۳۵۷ با شعار آزادی و عدالت سر برآورد، اما بهسرعت چهره واقعیاش را آشکار کرد: یک حکومت فقاهتی-شیعی که قدرت را در دست حلقهای محدود از روحانیت و نیروهای نظامی-امنیتی قرار داد و ساختاری شبیه به ترکیبی از کلیسای قرون وسطی و دستگاه امنیتی یک دیکتاتوری مدرن ساخت.
در این میان، پروژهای پنهان اما عمیق آغاز شد؛ پروژهای که میتوان آن را «هویتزدایی از انسان ایرانی» نامید. این پروژه بر اساس حذف تدریجی همه آن عناصری شکل گرفت که با ایدئولوژی رسمی نظام همخوانی نداشت: از زبان و ادبیات و جشنهای باستانی، تا تنوع دینی و فرهنگی و حتی سبک زندگی. در این طرح، ایران نه یک ملت کهن با هزاران سال پیشینه، بلکه یک «امت اسلامی» در چارچوب قرائت خاص شیعی-ولایتی معرفی شد.
اقوام و ملیتهای ایران – کرد، بلوچ، ترکمن، عرب، ترک آذربایجانی، لر، گیلک، مازنی و دیگر گروهها – از نخستین روزهای استقرار حکومت فقاهتی، با سیاستی هدفمند برای یکسانسازی اجباری روبهرو شدند. این رژیم، هویت متنوع و چندلایه ایران را تهدیدی برای انسجام ایدئولوژیک خود دید و به جای پذیرش تکثر، آن را با ابزارهای امنیتی و فرهنگی سرکوب کرد. آموزش به زبان مادری در مدارس، که یک حق مسلم فرهنگی است، عملاً ممنوع شد. رسانهها و کتابهای رسمی، روایتهای یکجانبهای از تاریخ ارائه دادند که در آن اقوام و زبانهای غیرفارسی یا نادیده گرفته شدند یا در حاشیه قرار گرفتند. این سیاست، نه تنها حق زبانی و فرهنگی میلیونها ایرانی را نقض کرد، بلکه شکافهای عمیق هویتی و بیاعتمادی مزمن نسبت به مرکز قدرت ایجاد کرد.
در حوزه مذهبی، پیروان ادیان و مذاهب غیراسلامی یا غیرشیعی، از جمله اهلسنت، بهائیان، مسیحیان، یهودیان، زرتشتیان و مندائیان، همواره با تبعیض سیستماتیک روبهرو بودهاند. برای اهلسنت، دسترسی به مناصب کلان سیاسی و نظامی عملاً مسدود شده و حتی در استانهای سنینشین اجازه ساخت مسجد مرکزی داده نشده است. بهائیان نهتنها از حق تحصیل و اشتغال در بسیاری از حوزهها محروماند، بلکه اموالشان مصادره میشود و گورستانهایشان تخریب میشود. این سرکوب مذهبی با تبلیغات نفرتپراکن رسمی همراه است که اقلیتها را بهعنوان «دیگری» و «دشمن بالقوه» معرفی میکند.
گرایشهای جنسی و هویتهای جنسیتی متنوع، از جمله همجنسگرایان، دوجنسگرایان، ترنسها و کوییرها، در این نظام نهتنها به رسمیت شناخته نشدهاند، بلکه با شدیدترین شکل سرکوب روبهرو شدهاند. قوانین جزایی جمهوری اسلامی روابط همجنسگرایانه را جرمانگاری کرده و مجازاتهایی تا حد اعدام را برای آن در نظر گرفته است. حتی افرادی که بهدلیل هویت جنسیتی خود درخواست تطبیق جنسیت میدهند، زیر فشار روانی و اجتماعی قرار میگیرند و در بسیاری از موارد، فرآیند پزشکی به ابزار کنترل و تحقیر آنان تبدیل میشود.
در مجموع، این سیاست یکسانسازی ایدئولوژیک، نهتنها تنوع غنی ایران را نابود کرده، بلکه جامعهای پر از زخمهای فرهنگی، هویتی و روانی بر جای گذاشته است که اثرات آن نسلها ادامه خواهد داشت.
این تغییر پارادایم، نه یک اشتباه تصادفی، بلکه یک سیاست هدفمند بود.
بخش اول: کودتای ۵۷ و تولد یک هیولای ایدئولوژیک
انقلاب ۵۷ در نگاه بسیاری یک جنبش مردمی علیه دیکتاتوری پهلوی بود، اما خیلی زود مشخص شد که نیروهای سازمانیافته و مجهز به دستگاه تبلیغاتی مذهبی، کنترل آن را به دست گرفتهاند. روحانیت سنتی به رهبری خمینی، با استفاده از شبکه مساجد، منابر، و بازار سنتی، توانست موج نارضایتی عمومی را به سمت برپایی یک «حکومت اسلامی» سوق دهد.
اما عنصر کلیدی در تثبیت این قدرت، نه صرفاً روحانیت، بلکه ایجاد یک بازوی نظامی ایدئولوژیک بود: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی. این نهاد، که بهظاهر برای «حفظ دستاوردهای انقلاب» تشکیل شد، در عمل یک نیروی اساس ایرانی بود که وظیفه اصلیاش پاسداری از نظام ولایت فقیه و سرکوب هر صدای مخالف بود. سپاه، برخلاف ارتش ملی، وفاداریاش را نه به خاک و مردم، بلکه به ایدئولوژی و شخص رهبر گره زد.
از همان سالهای نخست، سپاه و نیروهای امنیتی وابسته به آن، بهطور سیستماتیک وارد حوزههای فرهنگی، اقتصادی، و حتی آموزشی شدند. این مداخلهها تنها برای کنترل سیاسی نبود، بلکه بخشی از همان پروژه هویتزدایی بود: ایجاد یک انسان مطیع، بدون هویت مستقل، و وابسته به ساختار قدرت.
بخش دوم: سازوکارهای هویتزدایی
هویتزدایی در رژیم فقاهتی-شیعی-سرمایهداری ایران، صرفاً یک نتیجه فرعی نبود؛ این رژیم از روز نخست به آن به عنوان یک استراتژی بقا نگاه کرد. ابزارها و روشهایی که برای این هدف به کار رفت، در سه حوزه اصلی قابل شناساییاند: فرهنگ و تاریخ، آموزش و رسانه، و سبک زندگی و روابط اجتماعی.
۱. تحریف و حذف فرهنگ و تاریخ
رژیم بهخوبی میدانست که فرهنگ ایرانی ستون اصلی هویت ملی است و نمیتوان آن را بهسادگی از ذهن مردم پاک کرد. بنابراین بهجای حذف مستقیم، تحریف و جایگزینی را در پیش گرفت. جشنهای نوروز، مهرگان و سده نه ممنوع شدند و نه آزاد؛ بلکه به شکل کنترلشده و بیروح در چارچوب رسمی برگزار شدند تا بار معنایی کهن و ملی خود را از دست بدهند.
در کتابهای درسی، تاریخ ایران پیش از اسلام یا به حاشیه رانده شد یا بهعنوان دوران «جاهلیت» و «ستمگری شاهان» تصویر شد. شاهنامه فردوسی بهجای آنکه نماد هویت ایرانی باشد، بهصورت گزینشی و با حذف بخشهای ضد استبدادیاش تدریس شد. حتی زبان فارسی، که ظرف اصلی فرهنگ ایرانی بود، به مرور آمیخته با اصطلاحات عربی-فقهی شد تا ذهن نسلهای جدید را به سمت ادبیات فقهی سوق دهد.
۲. مهندسی ذهن از طریق آموزش و رسانه
سیستم آموزشی جمهوری اسلامی، بهویژه پس از «انقلاب فرهنگی» در دهه شصت، به یک خط تولید ایدئولوژیک تبدیل شد. مدارس و دانشگاهها موظف شدند «تعلیم و تربیت اسلامی» را هدف خود بدانند. رشتههای علوم انسانی بازنویسی شدند تا با فقه شیعی و آموزههای ولایت فقیه همخوانی پیدا کنند.
در رسانههای دولتی، الگوی شهروند ایدهآل، فردی مذهبی، تابع، و دشمنستیز تعریف شد؛ نه انسان خلاق، پرسشگر و آزاداندیش. سریالها و برنامههای تلویزیونی پر شدند از شخصیتهایی که موفقیتشان را در تبعیت از نظام مییافتند، و هر نوع نافرمانی مساوی با سقوط اخلاقی و اجتماعی تصویر میشد.
۳. کنترل سبک زندگی و روابط اجتماعی
حجاب اجباری، ممنوعیت بسیاری از موسیقیها، نظارت بر کتابها و فیلمها، و محدودیتهای گسترده بر فضای عمومی، همه ابزارهایی برای کنترل سبک زندگی بودند. این کنترل تنها برای نمایش قدرت نبود، بلکه هدف اصلی آن، قطع ارتباط نسلها با الگوهای غیر اسلامی و غیر حکومتی بود.
با گذشت زمان، این سیاستها شکاف عمیقی بین نسلهای پیش از انقلاب و نسلهای جدید ایجاد کرد. جوانان که دسترسی محدودی به روایتهای واقعی از گذشته داشتند، هویت خود را یا در چارچوب ایدئولوژی رسمی مییافتند یا در واکنشی رادیکال و معکوس، به سوی غربزدگی و گسست کامل از سنتهای ملی سوق داده میشدند.
بخش سوم: اقتصاد و هویت؛ پیوند سرمایهداری رانتی با فقاهت
یکی از ویژگیهای کمتر گفتهشده این رژیم، پیوند عجیب بین سرمایهداری رانتی و ساختار فقاهتی است. سپاه پاسداران، بنیادهای وابسته به بیت رهبری، و نهادهای مذهبی، نه تنها قدرت سیاسی، بلکه کنترل بخش بزرگی از اقتصاد کشور را در اختیار دارند.
این مدل اقتصادی دو اثر مستقیم بر هویت ملی گذاشت:
1. وابستگی اقتصادی مردم به نهادهای ایدئولوژیک: مشاغل، پروژهها، و حتی کمکهای معیشتی در بسیاری از موارد به میزان وفاداری به نظام وابسته شد.
2. تضعیف طبقه متوسط مستقل: طبقه متوسط که موتور توسعه فرهنگی و فکری است، با فشار اقتصادی و تورم ساختاری به حاشیه رانده شد. این امر باعث شد بخش بزرگی از جامعه فرصت و توانایی حفظ یا بازتولید هویت مستقل خود را از دست بدهد.
بخش چهارم: پیامدهای اجتماعی و روانی
چهل و شش سال هویتزدایی سیستماتیک، آثار مخربی بر جامعه ایران گذاشته است:
• بیاعتمادی جمعی: وقتی حکومت هویت ملی را جعل و تحریف میکند، مردم به روایتهای رسمی بیاعتماد میشوند و این بیاعتمادی به سایر حوزهها هم سرایت میکند.
• ازخودبیگانگی فرهنگی: بسیاری از جوانان یا از فرهنگ ملی خود بیاطلاعاند یا با آن رابطهای سطحی دارند. این امر، زمینه را برای پذیرش هر هویت جایگزین – چه ایدئولوژیهای افراطی و چه مصرفگرایی محض – فراهم میکند.
• دوگانگی شخصیتی: شهروندان در ظاهر نقش «مسلمان انقلابی» را بازی میکنند، اما در زندگی خصوصی کاملاً متفاوت رفتار میکنند. این شکاف بین ظاهر و باطن، یک آسیب روانی مزمن در جامعه ایجاد کرده است.
بخش پنجم: چشمانداز و راه رهایی
با وجود همه این تلاشها، پروژه هویتزدایی رژیم به بنبست رسیده است. موجهای اعتراضی اخیر، بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، نشان داد که هویت ایرانی – هرچند زخمخورده – هنوز زنده است. نسل جدید، با وجود سانسور و سرکوب، از طریق شبکههای اجتماعی و ارتباطات فراملی، دوباره به بخشهایی از فرهنگ و تاریخ خود دست یافته است.
راه رهایی، نه بازگشت ساده به گذشته، بلکه بازسازی آگاهانه هویت ملی بر پایه آزادی، تنوع فرهنگی، و دموکراسی است. این هویت باید هم به ریشههای کهن ایران وفادار باشد و هم ظرفیت پذیرش دستاوردهای جهانی را داشته باشد
نتیجهگیری
رژیم فقاهتی-شیعی-سرمایهداری ایران، در طول بیش از چهار دهه، پروژهای سازمانیافته برای حذف یا تغییر هویت ایرانی پیش برده است. این پروژه، که با کودتای ۵۷ آغاز شد و با ایجاد سپاه پاسداران و نهادهای ایدئولوژیک تثبیت شد، نه تنها به سرکوب سیاسی و فرهنگی انجامید، بلکه با پیوند قدرت دینی و سرمایهداری رانتی، بنیانهای اجتماعی و اقتصادی جامعه را نیز تخریب کرد.
اما تاریخ نشان داده که هویتهای ملی، حتی پس از دورههای طولانی سرکوب، میتوانند بازسازی شوند. امروز، چالش اصلی مردم ایران، رهایی از سلطه یک ایدئولوژی فرسوده و بازتعریف خود بهعنوان ملتی آزاد و متکثر است.
امیر آذر
۳اوت ۲۰۲۵