رویکردی غیر دگماتیک به مارکسیسم/کارل کرش


01-04-2025
بخش دیدگاهها و نقدها
17 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

کارل کورش 1946

رویکردی غیر دگماتیک به مارکسیسم

نخستین انتشار: در مجله Politics (نیویورک، مه 1946)؛
منبع Bureau of Public Secrets

تایپ و تنظیم: اندی بلاندن، برای marxists.org، 2003.

برگردان به فارسی:شوراها

+++++

اسناد گردآوری‌شده در اینجا به‌عنوان مشارکتی در بحثی دربارهٔ موافقت یا مخالفت با مارکسیسم، که برای ماه‌ها در این مجله ادامه داشته، در نظر گرفته نشده‌اند. بحث دربارهٔ نکات مورد اختلاف در هر نظریهٔ اجتماعی (حتی در آن نظریهٔ اجتماعی که معمولاً دین نامیده می‌شود) بی‌فایده است، مگر اینکه چنین بحثی بخشی از یک مبارزهٔ اجتماعی موجود باشد. باید برای حزب، گروه، یا طبقه‌ای که نظریهٔ اجتماعی موردنظر به آن اشاره دارد، چندین امکان عملی وجود داشته باشد. این تفاوت‌ها ممکن است در اهداف اجتماعی، تاکتیک‌ها، اشکال سازماندهی، یا تعریف دشمن، متحدان، بی‌طرفان، یا طرح کلی (در صورت وجود) که بر اساس یکی از شیوه‌های قضاوت دربارهٔ یک موقعیت یا تحول اجتماعی بنا شده باشد، پدیدار شوند. بااین‌حال، نتیجهٔ هرگونه بحث ماتریالیستی باید در تمام موارد «تفاوتی ایجاد کند» در رفتار واقعی نه یک فرد یا یک گروه کوچک، بلکه یک تودهٔ اجتماعی واقعی. در این معنای ماتریالیستی، حتی مشخص نیست که آیا نظریهٔ اجتماعی خاصی به نام مارکسیسم تاکنون در این کشور موضوع بحث بوده است یا نه.

افراد مختلفی از زمان به زمان پرسیده شده‌اند که چرا مارکسیست هستند یا نیستند، همان‌طور که ممکن بود از آن‌ها پرسیده شود که آیا به خدا، علم، یا اخلاق؛ به نژاد، طبقه، دموکراسی، پیروزی، صلح، یا نابودی قریب‌الوقوع تمام تمدن توسط بمب اتمی باور دارند یا نه. همچنین تلاش‌های زبان‌شناختی و تفسیری قابل‌توجهی برای تعیین اینکه «مارکس واقعاً چه می‌گفت» صرف شده است. و در نهایت، بیش‌ازحد به بیهوده‌ترین بحث‌ها پرداخته شده است، بحث‌هایی که هدفشان تعیین این بوده که کدام شاخه از نظریات مارکس، انگلس و نسل‌های متعدد شاگردانشان، تا لنین، استالین، یا مثلاً لئوتوف، نسخهٔ ارتدکس‌تر دکترین مارکسیستی را نمایندگی می‌کند. یا در سطحی بالاتر، کدام‌یک از روش‌های مختلفی که در زمان‌های مختلف توسط هگل، مارکس، و مارکسیست‌ها استفاده شده، واقعاً شایستهٔ نام روش «دیالکتیکی» اصیل است.

در برابر این رویکرد کاملاً دگماتیک که نظریهٔ انقلابی مارکسیستی را در همه‌جا، به‌جز در چند مرحله از توسعهٔ یک‌قرنه‌اش در اروپا، سترون کرده است، و باعث شده که تلاش برای گسترش مارکسیسم به ایالات متحده از همان ابتدا دچار شکست شود، در اینجا پیشنهاد می‌شود که عنصر انتقادی، عمل‌گرایانه، و فعال‌گرایانه‌ای که هرگز به‌طور کامل از نظریهٔ اجتماعی مارکس حذف نشده، احیا گردد—عنصری که در دوره‌های کوتاهی که غلبه یافته، این نظریه را به مؤثرترین سلاح در مبارزهٔ طبقاتی پرولتاریا تبدیل کرده است.

اسناد بازنشر شده در زیر، تا حدی نتیجهٔ تلاشی پیشین در جهت تأکید مجدد بر همین عنصر در نظریهٔ مارکسیستی هستند—تلاشی که توسط نویسندهٔ حاضر و گروهی از همکارانش در آلمان در اوایل دههٔ 1930 انجام شد و سپس به‌طور موقت توسط خشونت ضد مارکسیستی حکومت هیتلر متوقف گردید. دو مورد از این چهار سند، به تلاش‌های مشابهی بازمی‌گردند که در سال‌های 1894 و 1902 توسط مارکسیست‌های غیر دگماتیکی مانند لنین و ژرژ سورل انجام شده بود. این تلاش‌ها به‌عنوان الگو و نقطهٔ عزیمت برای گروه 1931 مورد استفاده قرار گرفتند، زمانی که این گروه تلاش جدید خود را برای غیر دگماتیک کردن و فعال‌سازی مجدد نظریهٔ مارکسی آغاز کرد.

مقالهٔ لنین در سال 1894 (سند سوم) علیه کتابی نوشته شده بود که نظریات اقتصادی و جامعه‌شناختی نظریه‌پرداز مشهور ناردنیکی، میخایلوفسکی، را به‌طور انتقادی بررسی کرده بود. این کتاب توسط نویسندهٔ آن زمان «مارکسیست» (و بعدها بورژوایی) پیوتر استرووه نوشته شده بود. از این اثر مهم لنین، متأسفانه تنها بخش کوچکی به زبان انگلیسی (در مجموعهٔ آثار منتخب لنین، جلد اول) منتشر شده، و این بخش شامل فصلی که ما قطعهٔ زیر را از آن گرفته‌ایم، نمی‌شود.

اهمیت خاص سند ما در این است که لنین، که خود یک منتقد ماتریالیست «سوبژکتیویسم» ایده‌آلیستی ناردنیکی‌ها بود، در این موقعیت قرار گرفت که نقد ماتریالیستی خود را با همان شدت به «اُبژکتیویسم» انتزاعی و بی‌روح استرووه نیز تعمیم دهد. برای درک کامل استدلال لنین، جمله‌ای از استرووه را که خشم لنین را برانگیخت، نقل می‌کنیم. استرووه از نظر میخایلوفسکی انتقاد کرده بود که می‌گفت: «هیچ گرایش تاریخی غیرقابل عبوری وجود ندارد که به‌عنوان نقطهٔ آغازین و درعین‌حال حد و مرزی اجباری برای فعالیت هدفمند فرد و گروه‌های اجتماعی عمل کند.» لنین به‌سرعت پیامدهای غیرانقلابی این نظر استرووه در مورد میخایلوفسکی را کشف می‌کند. لنین می‌گوید: «این زبان یک اُبژکتیویست است، نه زبان یک مارکسیست (ماتریالیست).» و از همین نقطه، لنین به تشریح تفاوت‌های مهمی می‌پردازد که اصول «اُبژکتیویست‌ها» را از اصول «مارکسیست‌ها» (ماتریالیست‌ها) جدا می‌کند.

:

سند چهارم تلاش می‌کند تا به شکلی متمایزتر، ماهیت غیر دگماتیکِ تقابل لنین با نسخهٔ ابژکتیویستی استرووه از دکترین سنتی مارکسیستی را نشان دهد. به همین منظور و برای مجموعه‌ای از آزمایش‌های دیگر در راستای گشایش و غیر دگماتیک کردن بخش‌هایی از نظریهٔ مارکسیستی، گروه ۱۹۳۱ از آزمایش مشابهی که سورل در سال ۱۹۰۲ انجام داده بود، بهره گرفت.

بر اساس نظر سورل، شش تز بازتولید شده در سند دوم نتیجهٔ فرآیند «استخراج عناصر کاملاً علمی تاریخ از نظریهٔ ماتریالیسم تاریخی» هستند. در این بازفرمول‌بندی انتقادی ماتریالیسم تاریخی که توسط یکی از علمی‌ترین و عمل‌گراترین مفسران مارکسیسم در دوران مدرن انجام شده، به نظر نویسنده، کم‌اهمیت‌ترین نکته تأکید ویژهٔ سورل بر نقش مفاهیم حقوقی و حرفهٔ وکالت است. آنچه واقعاً اهمیت دارد، تلاش برای روشن ساختن پیوندهای گوناگونی است که میان مفاهیم کلی نظریهٔ ماتریالیستی وجود دارد و در میان آن‌ها، قانون و بهره‌برداران حرفه‌ای آن تنها یکی از نمونه‌های ممکن هستند.

بااین‌حال، مهم‌تر از همه، شکل خاصی است که سورل به کار گرفته است تا چیزی را که تا آن زمان برای بسیاری از تاریخ‌نگاران همچون مجموعه‌ای اقتدارگرایانه از قواعد نگارش تاریخ جلوه می‌کرد، به الهامی مثبت برای پژوهش علمی آزادانه تبدیل کند. (شاید برداشت متفاوتی از این موضوع حاصل می‌شد اگر آشنایی بیشتری با نحوهٔ کاربرد آزادانهٔ روش «انتقادی و ماتریالیستی» جدید توسط خود مارکس وجود داشت. بااین‌حال، این سلاح جدیدِ مبارزهٔ طبقاتی انقلابی، در دستان نخستین نسل از دانشمندان مارکسیست در زمان نگارش سورل، بخش عمده‌ای از قدرت انتقادی خود را از دست داده بود. و جای تردید نیست که از آن زمان تاکنون، مارکسیسم انقلابی کاملاً در برابر تأثیرات «تثبیت‌کننده» که از نظر نظری در رشد ارتدکسی قدیم و جدید مارکسیستی—از کائوتسکی تا استالین—تجلی یافت، عقب‌نشینی کرده است. بنابراین، عملیات سورلی باید بار دیگر انجام شود.)

در نهایت، ما سندی را اضافه کرده‌ایم که قرار است همان کاری را برای «روش دیالکتیکی» معروف انجام دهد که سورل و لنین برای ماتریالیسم تاریخی انجام دادند. «تزهایی دربارهٔ هگل و انقلاب» که در سند اول ترجمه شده‌اند، در ابتدا در سال ۱۹۳۱ به زبان آلمانی و به مناسبت صدمین سالگرد درگذشت هگل نوشته شدند. همان‌طور که مشاهده خواهد شد، این تزها از زاویه‌ای کاملاً متفاوت به کل مجموعهٔ مشکلاتی که دیالکتیک هگلی و استفادهٔ (تغییر یافته یا تغییر نیافتهٔ) آن توسط مارکس و انگلس را احاطه کرده، نزدیک می‌شوند.

دیالکتیک در اینجا نه به‌عنوان نوعی «ابرمنطق» در نظر گرفته شده، یعنی نه به‌عنوان مجموعه‌ای از قواعد که متفکران فردی می‌توانند در فرایند اندیشیدن به کار بگیرند—مانند منطق معمولی، که از آن تنها به این معنا متمایز است که همان رابطه‌ای را با آن دارد که ریاضیات «عالی‌تر» با قواعد ساده‌تر و در حقیقت، از مدتها پیش منسوخ‌شده‌ای که امروزه در مدارس ما به‌عنوان «ریاضیات ابتدایی» تدریس می‌شوند، دارد. بلکه دیالکتیک به‌عنوان مجموعه‌ای از پدیده‌های مشخص در نظر گرفته می‌شود که می‌توان آن‌ها را از بیرون، در توالی و توسعهٔ اندیشه‌ها در یک دورهٔ تاریخی خاص، مشاهده کرد.

نخستین نتیجهٔ «غیر دگماتیک» این رویکرد جدید این است که فرد با مطالعهٔ دیالکتیک، انقلابی نمی‌شود، بلکه برعکس، تغییر انقلابی در جامعهٔ انسانی از جمله بر نحوه‌ای که مردم یک دورهٔ خاص تمایل دارند افکار خود را تولید و مبادله کنند، تأثیر می‌گذارد. دیالکتیک ماتریالیستی، بنابراین، تحقیقی تاریخی دربارهٔ نحوه‌ای است که در یک دورهٔ انقلابی معین، و طی مراحل مختلف آن دوره، طبقات اجتماعی، گروه‌ها و افراد خاص، واژگان و ایده‌های جدیدی را شکل می‌دهند و می‌پذیرند. این تحقیق به اشکال اغلب غیرمعمول و شگفت‌آوری می‌پردازد که در آن‌ها افراد، افکار خود و دیگران را به هم پیوند می‌زنند و در تجزیهٔ نظام‌های بستهٔ دانش موجود و جایگزینی آن‌ها با نظام‌هایی انعطاف‌پذیرتر مشارکت می‌کنند، یا در بهترین حالت، هیچ نظامی را جایگزین نمی‌کنند بلکه به یک حرکت جدید و کاملاً آزاد اندیشه روی می‌آورند که به‌سرعت از مراحل متغیر یک توسعهٔ کم‌وبیش پیوسته یا ناپیوسته عبور می‌کند.

دوم، از طریق استنتاج (از تزهای دوم و سوم) مشخص می‌شود که هیچ دلیلی برای افتخار کردن به این حقیقت وجود ندارد که هم مارکس و هم لنین، پس از نخستین نقد تند و طرد دیالکتیک هگلی قدیمی، در مرحله‌ای بعد، در حالتی از سرخوردگی و ناامیدی نسبی، به پذیرشی کم‌وبیش بی‌قیدوشرط از همان روش فلسفی بازگشته‌اند—روشی که در بهترین حالت، بازتاب انقلاب بورژوایی در دوره‌ای پیشین بوده است. در اینجا، همانند بسیاری از جنبه‌های دیگر، توسعهٔ آزادانهٔ نظریهٔ مارکسی به عقب و به سوی فلسفه‌ها و اندیشه‌های قدیمی بورژوایی اشاره نمی‌کند، بلکه رو به جلو و به سوی استفاده‌ای غیر دگماتیک، غیر اقتدارگرایانه، علمی و فعال‌گرایانه از مارکسیسم و همهٔ دیگر فرمول‌بندی‌های نظری تجربهٔ جمعی طبقهٔ کارگر حرکت می‌کند.

سند اول

:

تزهایی دربارهٔ هگل و انقلاب

کارل کورش، ۱۹۳۱

I.  فلسفهٔ هگلی و روش دیالکتیکی آن را نمی‌توان بدون در نظر گرفتن رابطه‌اش با انقلاب درک کرد.

  1. این فلسفه از نظر تاریخی از یک جنبش انقلابی سرچشمه گرفته است.
  2. وظیفه‌اش این بود که به آن جنبش، بیان مفهومی بدهد.
  3. اندیشهٔ دیالکتیکی حتی در شکل خود نیز انقلابی است:
    • الف) رویگردانی از آنچه بلافاصله داده شده است – گسست رادیکال از موجودیت پیشین – «ایستادن بر سر» – آغاز نوین؛
    • ب) اصل تناقض و نفی؛
    • ج) اصل تغییر و تحول دائمی – «جهش کیفی».
  4. هنگامی که وظیفهٔ انقلابی به پایان رسد و جامعهٔ جدید کاملاً مستقر شود، روش دیالکتیکی انقلابی به‌طور اجتناب‌ناپذیری از فلسفه و علم آن جامعه ناپدید خواهد شد.

II.  فلسفهٔ هگلی و روش دیالکتیکی آن را نمی‌توان بدون در نظر گرفتن شرایط تاریخی خاصِ جنبش انقلابی زمان خود، مورد انتقاد قرار داد.

  1. این فلسفه، فلسفهٔ انقلاب به‌طور عام نیست، بلکه فلسفهٔ انقلاب بورژوایی قرون هفدهم و هجدهم است.
  2. حتی به‌عنوان فلسفهٔ انقلاب بورژوایی، این فلسفه بازتاب‌دهندهٔ کل فرایند آن انقلاب نیست، بلکه صرفاً مرحلهٔ پایانی آن را منعکس می‌کند. ازاین‌رو، این فلسفه نه فلسفهٔ انقلاب، بلکه فلسفهٔ بازسازی و استقرار مجدد (Restoration) است.
  3. این ماهیت دوگانهٔ تاریخی دیالکتیک هگلی، به‌طور صوری در دو محدودیت انقلابی آن ظاهر می‌شود:
    • الف) دیالکتیک هگلی، هرچند که همهٔ تثبیت‌های پیشین را از بین می‌برد، در نهایت خود را در قالبی جدید تثبیت می‌کند: این دیالکتیک خود به یک مطلق تبدیل می‌شود و درعین‌حال، محتوای دگماتیک کل نظام فلسفی هگل را که بر پایهٔ آن بنا شده است، «مطلق‌سازی» می‌کند.
    • ب) نقطهٔ انقلابی رویکرد دیالکتیکی، درنهایت به «دایره» بازمی‌گردد، یعنی به بازسازی مفهومی واقعیت بلافصل، آشتی با آن واقعیت، و در نهایت، ستایش شرایط موجود.

III.  تلاشی که بنیان‌گذاران سوسیالیسم علمی برای نجات هنر والای تفکر دیالکتیکی از طریق انتقال آن از فلسفهٔ ایده‌آلیستی آلمانی به درک ماتریالیستی از طبیعت و تاریخ، و از نظریهٔ انقلابی بورژوازی به نظریهٔ انقلابی پرولتاریا انجام دادند، هم از نظر تاریخی و هم از نظر نظری، صرفاً یک گام گذرا محسوب می‌شود. آنچه به‌دست آمده، نظریه‌ای نیست که از دل یک انقلاب پرولتری مستقل پدید آمده باشد، بلکه نظریه‌ای است دربارهٔ انقلابی پرولتری که تازه از دل انقلاب بورژوایی بیرون آمده است؛ نظریه‌ای که از هر لحاظ، چه از نظر محتوا و چه از نظر روش، همچنان آکنده از نشانه‌های تولد از ژاکوبنیسم است، یعنی نظریهٔ انقلابی بورژوازی.

 

سند II [سند دوم]

تزهایی دربارهٔ برداشت ماتریالیستی از تاریخ
ارائه‌شده به کنوانسیون ۱۹۰۲ انجمن فلسفی فرانسه، توسط ژرژ سورل

  1. برای بررسی یک دورهٔ تاریخی، بسیار مفید است که بدانیم جامعه چگونه به طبقات تقسیم شده است. این طبقات با مفاهیم حقوقی اساسی‌ای که با شیوهٔ شکل‌گیری درآمد در هر گروه مرتبط است، متمایز می‌شوند.
  2. بهتر است همهٔ توضیحات اتم‌گرایانه کنار گذاشته شود؛ بررسی نحوهٔ ایجاد پیوندهای بین روان‌شناسی‌های فردی ارزش چندانی ندارد. آنچه می‌توان به‌طور مستقیم مشاهده کرد، خودِ این پیوندها و آنچه به توده‌ها مربوط می‌شود، است. افکار و فعالیت‌های افراد تنها زمانی کاملاً قابل درک هستند که در ارتباط با جنبش‌های توده‌ای بررسی شوند.
  3. درک ارتباط بین نظام نیروهای تولیدی، سازمان کار، و روابط اجتماعی حاکم بر تولید، روشنایی زیادی بر تاریخ می‌افکند.

سند III [سند سوم]

ماتریالیسم در برابر ابژکتیویسم
لنین، ۱۸۹۴

ابژکتیویست از ضرورت فرایند تاریخی معین سخن می‌گوید؛ اما ماتریالیست (مارکسیست) دقیقاً شکل اقتصادی معین یک جامعه و روابط متضادی که از آن برمی‌خیزد را تعیین می‌کند. ابژکتیویست، هنگام اثبات ضرورت یک مجموعه از وقایع، همواره در معرض این خطر قرار دارد که به موضع توجیه‌گرانه از آن وقایع کشیده شود؛ اما ماتریالیست تضادهای طبقاتی را آشکار کرده و ازاین‌رو موقعیت خود را تعیین می‌کند. ابژکتیویست از «گرایش‌های تاریخی غیرقابل‌تخطی» صحبت می‌کند؛ اما ماتریالیست از طبقه‌ای سخن می‌گوید که «نظام اقتصادی معین» را هدایت می‌کند و در نتیجه، به‌طور هم‌زمان شکلی از مقاومت را در دیگر طبقات به وجود می‌آورد. بنابراین، از یک‌سو، ماتریالیست از ابژکتیویست سازگارتر است و به ابژکتیویسمی عمیق‌تر و فراگیرتر می‌رسد. او صرفاً به اشاره به ضرورت یک فرایند بسنده نمی‌کند، بلکه شکل اقتصادی جامعه‌ای را که زیربنای محتوای آن فرایند است و طبقهٔ خاصی را که این ضرورت را تعیین می‌کند، به‌وضوح بیان می‌دارد.

برای مثال، در مورد ما، یک ماتریالیست به اشاره به «گرایش‌های تاریخی غیرقابل‌تخطی» اکتفا نمی‌کرد، بلکه به وجود طبقات معینی اشاره می‌کرد که محتوای نظم موجود را تعیین می‌کنند و هر راه‌حلی را به‌جز از طریق کنش مستقیم تولیدکنندگان خودشان، ناممکن می‌سازند. از سوی دیگر، اصل ماتریالیستی به‌گونه‌ای شامل عنصر حزبی (جانبداری) نیز هست، زیرا در ارزیابی هر رویداد، خود را به پذیرش آشکار و مستقیم موضع یک گروه اجتماعی معین متعهد می‌سازد.

سند IV[سند چهارم]

دربارهٔ شکلی کنش‌گرایانه از ماتریالیسم و دربارهٔ ماهیت طبقاتی و حزبی علم
کارل کورش، ۱۹۳۱

  1. فایده‌ای ندارد که آموزهٔ سوبژکتیویستی دربارهٔ نقش تعیین‌کنندهٔ فرد در فرایند تاریخی را با آموزه‌ای دیگر و به همان اندازه انتزاعی که از ضرورت یک فرایند تاریخی معین سخن می‌گوید، مواجه کنیم. سودمندتر آن است که تا حد ممکن، روابط متضادی را که از شرایط مادی تولید یک شکل اقتصادی معین از جامعه برای گروه‌های اجتماعی درگیر در آن پدید می‌آیند، مورد بررسی قرار دهیم.
  2. می‌توان تاریخ را روشن‌تر کرد اگر در برابر هر ضرورت فرضی یک فرایند تاریخی، این پرسش‌ها را مطرح کنیم:
    • الف) این ضرورت به‌واسطهٔ کنش کدام طبقات ایجاد شده است؟
    • ب) چه تغییراتی در کنش طبقات تحت تأثیر این ضرورت تاریخی ایجاد خواهد شد؟
  3. در بررسی روابط متضادی که میان طبقات و بخش‌های مختلف طبقاتی در یک شکل اقتصادی معین از جامعه وجود دارد، بهتر است نه‌تنها اشکال مادی، بلکه اشکال ایدئولوژیکی را که این روابط متضاد درون آن شکل اقتصادی از جامعه در آن رخ می‌دهند، نیز در نظر بگیریم.
  4. محتوای یک آموزه (نظام نظری، هر مجموعه‌ای از جملات و قواعد عملی برای بیان و کاربرد یک نظریه یا باور) تا زمانی که با محتوای یک شکل اقتصادی معین از جامعه و با منافع مادی طبقات معینی از آن جامعه پیوند نیابد، نمی‌تواند به‌درستی روشن شود.
  5. ضرورتی ندارد که فرض کنیم ارتباط روش‌مند یک آموزه با منافع مادی و فعالیت‌های عملی طبقات معین، عینیت آن آموزه را خدشه‌دار خواهد کرد.
  6. هرگاه آموزه‌ای به‌طور صریح و توسط خود حامیانش با منافع مادی یک طبقهٔ معین مرتبط نشود، اغلب این فرض موجه خواهد بود که آن آموزه در حقیقت برای دفاع از منافع طبقات حاکم در آن جامعه به‌کار گرفته شده است. در چنین مواردی، آشکار ساختن کارکرد طبقاتی یک آموزه، از نظر نظری، معادل پذیرش عملیِ آرمان طبقات تحت ستم در آن جامعه خواهد بود.
  7. از این وضعیت و از شناسایی نظری آن، ماهیت عینی و ذهنیِ حزبی (جانبدارانه) بودن علم سرچشمه می‌گیرد.

 

 

 

اسم
نظر ...