جنگ و چپ تأملاتی بر یک تاریخ پر فراز و نشیب/ مارسلو موستو
10-03-2025
بخش دیدگاهها و نقدها
104 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :

جنگ و چپ
تأملاتی بر یک تاریخ پر فراز و نشیب
مارسلو موستو
برگردان:شوراها
علل اقتصادی جنگ
در حالی که علم سیاست انگیزههای ایدئولوژیک، سیاسی، اقتصادی و حتی روانشناختی پشت گرایش به جنگ را مورد بررسی قرار داده است، نظریهی سوسیالیستی یکی از تأثیرگذارترین نقشهای خود را در برجسته کردن پیوند میان توسعهی سرمایهداری و گسترش جنگها ایفا کرده است.
در مناظرات انجمن بینالمللی کارگران )۱۸۶۴-۱۸۷۲( سزار دوپاپ، یکی از رهبران اصلی آن، موضع کلاسیکی را که بعدها به موضع جنبش کارگری دربارهی جنگ تبدیل شد، مطرح کرد: جنگها تحت نظام تولید سرمایهداری اجتنابناپذیرند. در جامعهی معاصر، جنگها نه بهدلیل جاهطلبیهای پادشاهان یا افراد خاص، بلکه بهخاطر مدل اجتماعی-اقتصادی حاکم به وجود میآیند. جنبش سوسیالیستی همچنین نشان داد که کدام بخشهای جامعه بیشترین آسیب را از پیامدهای ناگوار جنگ متحمل میشوند.
در کنگرهی بینالملل در سال ۱۸۶۸، نمایندگان قطعنامهای را تصویب کردند که کارگران را به "الغای نهایی تمام جنگها" فرا میخواند، زیرا در نهایت این کارگران بودند که چه در میان پیروزمندان و چه در میان شکستخوردگان، هزینهی اقتصادی و حتی جان خود را در جنگها میپرداختند، جنگهایی که تصمیمگیری دربارهی آنها در دست طبقات حاکم و دولتهایشان بود. جنبش کارگری از این درس آموخت که هر جنگی باید بهعنوان "جنگ داخلی" تلقی شود، برخوردی وحشیانه بین کارگرانی که از ابزارهای لازم برای بقای خود محروم میشدند. ازاینرو، آنها باید با هر جنگی بهشدت مخالفت کرده، از سربازگیری اجباری سر باز زنند و به اقدامات اعتصابی متوسل شوند. به این ترتیب، انترناسیونالیسم به یکی از اصول اساسی جامعهی آینده تبدیل شد، جامعهای که با پایان سرمایهداری و رقابت میان دولتهای بورژوا در بازار جهانی، علتهای بنیادین جنگ را از بین میبرد.
پیشگامان سوسیالیسم و دیدگاه آنها دربارهی جنگ
در میان پیشگامان سوسیالیسم، کلود آنری دو سنسیمون موضعی قاطع علیه جنگ و منازعات اجتماعی اتخاذ کرد و هر دو را موانعی برای پیشرفت بنیادی تولید صنعتی میدانست. کارل مارکس هرگز در آثار خود نظری جامع و یکدست دربارهی جنگ ارائه نداد و حتی دیدگاههای او در این باره گاه متناقض بودند. با این حال، اصل ثابتی که او در انتخاب بین جناحهای متخاصم رعایت میکرد، مخالفت با روسیهی تزاری بود، زیرا آن را دژ ضدانقلاب و یکی از موانع اصلی رهایی طبقهی کارگر میدانست.
مارکس در سرمایه (۱۸۶۷) استدلال کرد که خشونت یک نیروی اقتصادی است، "قابلهی هر جامعهی کهنهای که آبستن جامعهی جدیدی است". اما او جنگ را بهعنوان میانبری حیاتی برای تحول انقلابی جامعه نمیدانست و یکی از اهداف اصلی فعالیت سیاسیاش این بود که کارگران را به اصل همبستگی بینالمللی متعهد سازد. فردریش انگلس نیز بر این نکته تأکید داشت و کارگران را تشویق میکرد که در هر کشور، در برابر کاهش مبارزات طبقاتی که با اختراع تبلیغاتی "دشمن خارجی" در زمان وقوع جنگ به وجود میآمد، قاطعانه مقاومت کنند. در نامههای مختلف به رهبران جنبش کارگری، انگلس قدرت ایدئولوژیک دام میهنپرستی و تأخیری را که امواج شووینیسم در انقلاب پرولتری ایجاد میکرد، مورد بررسی قرار داد.
موضع انگلس دربارهی جنگ و نظامیگری
در آنتی-دورینگ(۱۸۷۸)، انگلس پس از تحلیل پیامدهای ویرانگر تسلیحات کشندهی مدرن، اظهار داشت که وظیفهی سوسیالیسم "منفجر کردن میلیتاریسم و تمامی ارتشهای دائمی" است. جنگ برای انگلس چنان مسئلهی مهمی بود که یکی از آخرین نوشتههایش را به آن اختصاص داد. در مقالهی "آیا اروپا میتواند خلع سلاح شود؟" (۱۸۹۳)، او اشاره کرد که در ۲۵ سال گذشته، تمامی قدرتهای بزرگ در تلاش بودند تا از لحاظ نظامی و تسلیحاتی از رقبای خود پیشی بگیرند. این روند موجب سطوح بیسابقهای از تولید تسلیحات شد و قارهی اروپا را به "جنگی ویرانگر که جهان هرگز نظیر آن را ندیده است" نزدیکتر کرد.
به گفتهی همنویسندهی مانیفست کمونیست (۱۸۴۸)، "نظام ارتشهای دائمی در سراسر اروپا به چنان سطحی رسیده که یا به دلیل بار مالی نظامی، ملتها را به ورشکستگی اقتصادی میکشاند، یا به جنگی عمومی و نابودکننده تبدیل میشود". در تحلیل خود، انگلس همچنین تأکید کرد که ارتشهای دائمی نهتنها برای مقاصد نظامی خارجی، بلکه بهویژه برای سرکوب داخلی و کنترل کارگران نگه داشته میشوند. این ارتشها بیشتر برای "حفاظت نه در برابر دشمن خارجی، بلکه در برابر دشمن داخلی" طراحی شده بودند.
از آنجا که طبقات مردمی بیشترین هزینههای جنگ را متحمل میشدند—چه از طریق تأمین نیروهای نظامی برای دولت و چه پرداخت مالیات—جنبش کارگری باید برای "کاهش تدریجی مدت خدمت نظامی از طریق معاهدات بینالمللی" مبارزه کند و خلع سلاح را بهعنوان تنها "تضمین واقعی صلح" مطالبه نماید.
آزمونها و فروپاشی
بحثهای نظری دوران صلح دیری نپایید که به مهمترین مسئلهی سیاسی عصر تبدیل شد؛ زمانی که جنبش کارگری با موقعیتهای واقعی روبرو شد که در آن نمایندگانش در ابتدا با هرگونه حمایت از جنگ مخالفت کردند. در جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰ (که پیش از کمون پاریس رخ داد)، نمایندگان سوسیال دموکرات، ویلهلم لیبکنشت و آگوست ببل اهداف الحاقگرایانهی آلمان تحت فرمان بیسمارک را محکوم کرده و علیه تأمین مالی جنگ رأی دادند. تصمیم آنها برای "رد لایحهی تأمین مالی اضافی برای ادامهی جنگ" باعث شد که به اتهام خیانت بزرگ به دو سال زندان محکوم شوند، اما این موضع آنها، برای طبقهی کارگر جایگزینی را برای مدیریت بحران نشان داد.
با ادامهی گسترش امپریالیستی قدرتهای بزرگ اروپایی، بحث پیرامون جنگ در انترناسیونال دوم (۱۸۸۹-۱۹۱۶) وزنی فزاینده یافت. قطعنامهای که در کنگرهی تأسیسی آن تصویب شد، صلح را بهعنوان "پیششرط اساسی هرگونه رهایی کارگران" تثبیت کرد. سیاست ظاهراً صلحجویانهی بورژوازی به "صلح مسلح" تشبیه شد و در سال ۱۸۹۵، ژان ژورس، رهبر حزب سوسیالیست فرانسه (SFIO)، در پارلمان سخنرانیای ایراد کرد که به شکلی درخشان نگرانیهای چپ را خلاصه میکرد:
"جامعهی خشونتآمیز و آشفتهی شما، حتی زمانی که خواهان صلح است، حتی هنگامی که در حالت آرامش ظاهری قرار دارد، جنگ را درون خود حمل میکند، همانگونه که ابری خفته طوفانی را در دل دارد" )ژورس، ۱۹۸۲: ۳۲(
تغییر جغرافیای سیاسی و تشدید مواضع ضدنظامیگری
با تغییر وضعیت ژئوپلیتیکی تحت سیاست "ولتهایت" (سیاست تهاجمی آلمان امپریالیستی برای گسترش قدرت خود در عرصهی بینالمللی)، اصول ضدنظامیگری عمیقتر در جنبش کارگری ریشه دواند و بحثها پیرامون درگیریهای مسلحانه را تحت تأثیر قرار داد.
دیگر جنگ نه فقط بهعنوان عاملی برای ایجاد فرصتهای انقلابی و سرعتبخشیدن به فروپاشی نظام (ایدهای که از جنگ انقلابی ۱۷۹۲ در چپ مطرح بود) تلقی میشد، بلکه اکنون به دلیل پیامدهای ویرانگرش برای پرولتاریا، از جمله گرسنگی، فقر و بیکاری، بهعنوان یک خطر بزرگ دیده میشد. این مسئله تهدیدی جدی برای نیروهای مترقی به شمار میرفت، و همانطور که کارل کائوتسکی در انقلاب اجتماعی )۱۹۰۲( نوشت، جنگ باعث میشد که نیروهای چپ درگیر "وظایفی شوند که برایشان ضروری نیستند" (کائوتسکی، ۱۹۰۴: ۷۷) و بهجای نزدیکتر کردن پیروزی نهایی، آن را به تأخیر بیندازد.
قطعنامهی انترناسیونال دوم دربارهی نظامیگری
در کنگرهی اشتوتگارت در ۱۹۰۷، انترناسیونال دوم قطعنامهی "دربارهی نظامیگری و درگیریهای بینالمللی" را تصویب کرد که تمامی نکات کلیدی مطرحشده در جنبش کارگری را جمعبندی میکرد. این نکات شامل:
- رأی مخالف به بودجههایی که هزینههای نظامی را افزایش میدادند،
- مخالفت با ارتشهای دائمی و حمایت از سیستم میلیشای مردمی،
- پشتیبانی از ایجاد دادگاههای داوری برای حلوفصل مسالمتآمیز منازعات بینالمللی بود.
اما این قطعنامه شامل رد اعتصابات عمومی علیه هرگونه جنگ نیز بود، چراکه اکثریت حاضران این ایده را که توسط گوستاو هروه مطرح شده بود، بیش از حد رادیکال و مطلقگرایانه میدانستند.
در نهایت، این قطعنامه با اصلاحیهای از سوی رزا لوکزامبورگ، ولادیمیر لنین و یولی مارتوف به پایان رسید که تصریح میکرد:
"در صورتی که جنگی آغاز شود، وظیفهی [سوسیالیستها] این است که برای پایان سریع آن مداخله کرده، و با تمام توان از بحران اقتصادی و سیاسی ناشی از جنگ برای بیداری تودهها و تسریع در سرنگونی حکومت طبقاتی سرمایهداری بهره ببرند" (Vv. Aa., 1972: 80).
با این حال، از آنجا که این قطعنامه هیچ تغییری در خطمشی حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) ایجاد نمیکرد، نمایندگان آن نیز به آن رأی موافق دادند. این متن آخرین سندی بود که توانست حمایت یکپارچهی انترناسیونال دوم را دربارهی جنگ به دست آورد.
رقابت فزاینده میان دولتهای سرمایهداری در بازار جهانی، همراه با وقوع چندین جنگ بینالمللی، وضعیت کلی را بیشازپیش نگرانکننده کرده بود. انتشار کتاب "ارتش جدید" (۱۹۱۱) اثر ژورس، بحث دیگری را که به موضوعی محوری در آن دوران تبدیل شده بود، برانگیخت:تمایز میان جنگهای تدافعی و تهاجمی و موضعی که باید در قبال جنگهای تدافعی اتخاذ شود، بهویژه در شرایطی که استقلال یک کشور در خطر باشد.به نظر ژورس، تنها وظیفهی ارتش باید دفاع از ملت در برابر هرگونه تجاوز خارجی باشد، یا در برابر مهاجمی که حاضر به حلوفصل منازعه از طریق میانجیگری نیست. او تمامی اقداماتی را که در این دسته قرار میگرفت، مشروع میدانست.
اما رزا لوکزامبورگ در نقدی تیزبینانه به این دیدگاه، استدلال کرد که "پدیدههای تاریخی همچون جنگهای مدرن را نمیتوان با معیارهای «عدالت» یا طرحهای نظری دفاع و تهاجم سنجید)لوکزامبورگ، ۱۹۱۱( .او بر این نکته تأکید داشت که:تشخیص واقعی بودن ماهیت تدافعی یا تهاجمی یک جنگ بسیار دشوار است.ممکن است دولتی که جنگ را آغاز کرده، عمداً این تصمیم را نگرفته باشد، بلکه تحتتأثیر دسیسههای دولت رقیب مجبور به حمله شده باشد.به همین دلیل، لوکزامبورگ معتقد بود که این تمایز باید کنار گذاشته شود و از ایدهی "ملت مسلح" ژورس نیز انتقاد کرد، چراکه آن را منجر به گسترش نظامیگری در جامعه میدانست.
با گذشت سالها، انترناسیونال دوم بیشازپیش از اتخاذ سیاستی فعال در حمایت از صلح فاصله گرفت. مخالفت آن با مسابقهی تسلیحاتی و آمادهسازی برای جنگ بسیار ضعیف بود و یک جناح معتدل و قانونگرای فزاینده در حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) حمایت خود را از اعتبارات نظامی و حتی توسعهی استعماری در ازای دریافت آزادیهای سیاسی بیشتر در آلمان مبادله کرد.
رهبران برجسته و نظریهپردازان سرشناسی مانند گوستاو نسکه، هنری هیندمن و آرتورو لابریولا از نخستین کسانی بودند که به چنین مواضعی رسیدند. در نهایت، اکثریت سوسیال دموکراتهای آلمانی، سوسیالیستهای فرانسوی، رهبران حزب کارگر بریتانیا و دیگر اصلاحطلبان اروپایی از جنگ جهانی اول )۱۹۱۴-۱۹۱۸( حمایت کردند.
این روند پیامدهای فاجعهباری در پی داشت. با پذیرش این ایده که "مزایای پیشرفت نباید در انحصار سرمایهداران باقی بماند"، جنبش کارگری خود را در راستای اهداف توسعهطلبانهی طبقات حاکم قرار داد و در ایدئولوژی ملیگرایانه غرق شد. انترناسیونال دوم در برابر جنگ کاملاً ناتوان نشان داد و در انجام یکی از اهداف اصلی خود، یعنی حفظ صلح، شکست خورد.
لنین و دیگر نمایندگان در کنفرانس زیمروالد )۱۹۱۵—(از جمله لئون تروتسکی که مانیفست نهایی را تدوین کرد—پیشبینی کردند که:
"برای دههها، هزینههای جنگ بهترین انرژیهای ملتها را به خود اختصاص داده، پیشرفتهای اجتماعی را از بین برده و مانع هرگونه ترقی خواهد شد."
از دید آنها، جنگ چهرهی واقعی سرمایهداری مدرن را آشکار کرد، سرمایهداریای که نهتنها با منافع طبقهی کارگر، بلکه حتی با ابتداییترین شرایط زیست اجتماعی انسانها نیز ناسازگار شده بود. با این حال، این هشدار تنها از سوی اقلیتی در جنبش کارگری مورد توجه قرار گرفت. در کنفرانس کینتال )۱۹۱۶( بیانیهای خطاب به همهی کارگران اروپایی اعلام کرد:
"دولتها و رسانههایشان به شما میگویند که جنگ باید ادامه یابد تا نظامیگری از بین برود. اما آنها شما را فریب میدهند! جنگ هرگز جنگ را از بین نبرده است. بلکه فقط احساسات و تمایلات برای انتقام را شعلهور میکند. بدین ترتیب، آنها شما را در چرخهای جهنمی گرفتار کردهاند و قربانی میکنند."
نقد سوسیالیستهای انقلابی بر "صلح بورژوایی"
قطعنامهی نهایی کینتال، برخلاف کنگرهی اشتوتگارت، که بر دادگاههای داوری بینالمللی تأکید داشت، "توهمات صلحطلبی بورژوایی" را محکوم کرد. به گفتهی این بیانیه، چنین سیاستهایی نهتنها مارپیچ جنگ را متوقف نخواهد کرد، بلکه به حفظ نظم اجتماعی-اقتصادی موجود کمک خواهد کرد. از نظر زیمروالدیها، تنها راه جلوگیری از جنگهای آینده، بهدست گرفتن قدرت سیاسی توسط تودههای مردمی و سرنگونی مالکیت سرمایهداری بود.
رزا لوکزامبورگ و ولادیمیر لنین از سرسختترین مخالفان جنگ بودند. لوکزامبورگ با گسترش درک نظری چپ، نشان داد که نظامیگری یکی از ستونهای اصلی دولت است. او با اعتقادی راسخ و توانایی استدلالی کمنظیر میان رهبران کمونیست، تأکید کرد که شعار "جنگ علیه جنگ!" باید به "سنگ بنای سیاست طبقهی کارگر" تبدیل شود.
در تزهایی دربارهی وظایف سوسیالدموکراسی بینالمللی )۱۹۱۵( لوکزامبورگ انترناسیونال دوم را متهم کرد که به دلیل ناتوانی در تدوین یک استراتژی و اقدام مشترک برای پرولتاریای تمامی کشورها، از درون متلاشی شد. به باور او، از آن پس "هدف اصلی پرولتاریا باید مبارزه با امپریالیسم و جلوگیری از جنگها، چه در زمان صلح و چه در زمان جنگ باشد".
دیدگاه لنین دربارهی جنگ و سرمایهداری امپریالیستی
لنین در سوسیالیسم و جنگ )۱۹۱۵( و سایر نوشتههای خود در دوران جنگ جهانی اول، دو نکتهی اساسی را روشن کرد:
- تحریف تاریخ از سوی بورژوازی، که جنگهای غارتگرانهی امپریالیستی را با ادعای آزادیبخش بودن آنها مشروع جلوه میداد. به باور لنین، این جنگها صرفاً برای تعیین این بود که کدام دولت استعماری میتواند ملتهای بیشتری را سرکوب کند و نابرابریهای سرمایهداری را افزایش دهد.
- پنهان کردن تضادهای اجتماعی توسط اصلاحطلبان—یا "سوسیال-شووینیستها"، همانطور که لنین آنها را مینامید. او آنها را به خیانت به آرمانهای سوسیالیستی متهم کرد، زیرا با وجود آنکه در قطعنامههای انترناسیونال دوم جنگ را "جنایتکارانه" میخواندند، در نهایت از جنگ حمایت کردند.
لنین ادعای "دفاع از میهن" را که از سوی بسیاری از سوسیالیستهای اروپایی مطرح میشد، رد کرد. به باور او، پشت این ادعا، "حق غارت مستعمرات و سرکوب ملتهای تحت سلطه" پنهان شده بود. او تأکید داشت که جنگها نه برای "حفظ ملتها"، بلکه برای "دفاع از امتیازات، سلطه، غارت و خشونت بورژوازی امپریالیستی" به راه میافتند.
لنین سوسیالیستهایی را که به ملیگرایی تسلیم شده بودند، متهم کرد که مبارزهی طبقاتی را با سهمخواهی از غنایم استعماری جایگزین کردهاند. او از "جنگهای تدافعی" حمایت میکرد، اما نه به شیوهی ژورس که دفاع ملی کشورهای اروپایی را مشروع میدانست، بلکه در قالب "جنگهای عادلانه" که توسط ملتهای تحت ستم و غارتشده علیه قدرتهای امپریالیستی به راه میافتند.
تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی
مشهورترین ایدهی لنین در این جزوه این بود که انقلابیون باید "جنگ امپریالیستی را به جنگ داخلی تبدیل کنند". این بدان معنا بود که کسانی که واقعاً خواهان صلحی دموکراتیک و پایدار هستند، باید "جنگ داخلی علیه دولتهای خود و بورژوازی" را آغاز کنند.
لنین قاطعانه باور داشت که هر مبارزهی طبقاتی که در دوران جنگ بهشکل پیوسته ادامه یابد، بهطور اجتنابناپذیر موجب ایجاد روحیهی انقلابی در میان تودهها خواهد شد. هرچند که تاریخ بعدها نشان داد این دیدگاه چندان دقیق نبوده است، اما این استراتژی نقشی کلیدی در شکلگیری انقلابهای کارگری قرن بیستم ایفا کرد.
لنین به این باور رسیده بود—که تاریخ بعدها نشان داد چندان دقیق نبوده است—که هر مبارزهی طبقاتی که بهطور مداوم در زمان جنگ ادامه یابد، "ناگزیر" باعث ایجاد روحیهی انقلابی در میان تودهها خواهد شد.
مرزبندیها
جنگ جهانی اول نهتنها موجب شکاف در انترناسیونال دوم شد، بلکه باعث اختلافات عمیقی در جنبش آنارشیستی نیز گردید. در مقالهای که اندکی پس از آغاز جنگ منتشر شد، پیوتر کروپوتکین )۱۹۱۴: ۷۶-۷۷( نوشت:
"وظیفهی هر کسی که به ایدهی پیشرفت بشری وفادار است، درهمشکستن تهاجم آلمان به اروپای غربی است."
بسیاری این سخنان را خیانت به اصولی دانستند که کروپوتکین تمام عمر خود برای آنها جنگیده بود. هدف او از این موضعگیری، عبور از شعار "اعتصاب عمومی علیه جنگ"—که از سوی تودههای کارگری مورد توجه قرار نگرفته بود—و جلوگیری از پسرفت سیاسی اروپا در صورت پیروزی آلمان بود. از نظر کروپوتکین، اگر ضد نظامیگرایان منفعل باقی میماندند، عملاً در خدمت برنامههای اشغالگرایانهی مهاجمان قرار میگرفتند، و این شرایط دستیابی به انقلاب اجتماعی را دشوارتر میساخت.
در پاسخ به کروپوتکین، آنارشیست ایتالیایی اریکو مالاتستا استدلال کرد که اگرچه او یک صلحطلب مطلق نیست و جنگهای آزادیبخش را مشروع میداند، اما جنگ جهانی اول—برخلاف ادعای تبلیغات بورژوازی—یک مبارزهی "برای خیر عمومی در برابر دشمن مشترک دموکراسی" نبود، بلکه نمونهی دیگری از استثمار طبقهی کارگر توسط طبقات حاکم بود.
او هشدار داد که "پیروزی آلمان مطمئناً به معنای غلبهی میلیتاریسم خواهد بود، اما پیروزی متفقین نیز چیزی جز سلطهی روسیه و بریتانیا بر اروپا و آسیا نخواهد بود)مالاتستا، ۱۹۹۳: ۲۳۰(
در مانیفست شانزده نفر، کروپوتکین و همفکرانش (۱۹۱۶) استدلال کردند که:
"باید در برابر متجاوزی که نابودی تمامی امیدهای ما برای رهایی را نمایندگی میکند، مقاومت کرد."
به باور آنان، پیروزی متفقین علیه آلمان "شرّ کمتر" بود و کمتر از آن، آزادیهای موجود را از بین میبرد.
در مقابل، مالاتستا و امضاکنندگان بیانیهی ضدجنگ انترناسیونال آنارشیستی )۱۹۱۵( اعلام کردند:
"هیچ تمایزی میان جنگهای تهاجمی و تدافعی وجود ندارد."
آنها تأکید کردند که "هیچکدام از دولتهای متخاصم حق ادعای دفاع از تمدن را ندارند، همانگونه که هیچکدام مشروعیت ادعای دفاع از خود را نیز ندارند."
جنگ جهانی اول، از دید آنان، صرفاً یکی دیگر از درگیریهای میان سرمایهداران امپریالیست بود که هزینهی آن را طبقهی کارگر میپرداخت.
مالاتستا، اما گلدمن، فردیناند نیوونهویس و اکثریت جنبش آنارشیستی قاطعانه باور داشتند که حمایت از دولتهای بورژوایی، حتی بهطور غیرمستقیم، یک اشتباه نابخشودنی خواهد بود. آنها بر شعار:
"نه یک نفر و نه یک پنی برای ارتش!"
پافشاری کردند و هرگونه حمایت از جنگ را قاطعانه رد کردند.
مواضع دربارهی جنگ در جنبش فمینیستی نیز منجر به بحثهای جدی شد.جایگزینی مردان به سربازی رفته با زنان در مشاغلی که تا پیش از آن در انحصار مردان بود—با دستمزدهای بسیار پایینتر و شرایط کاری طاقتفرسا—باعث گسترش ایدئولوژی شووینیستی در بخشی از جنبش تازهتأسیس حق رأی زنان شد. برخی رهبران آن حتی خواستار تصویب قوانینی برای اعزام زنان به ارتش شدند.
با این حال، روشنگری دربارهی سیاستهای دوگانهی دولتها—که با استفاده از جنگ، اصلاحات اجتماعی را پس میگرفتند—از مهمترین دستاوردهای رهبران کمونیست زن بود.
کلارا زتکین، الکساندرا کولونتای، سیلویا پانکهورست و رزا لوکزامبورگ از نخستین کسانی بودند که نشان دادند مبارزه علیه نظامیگری، جزئی جداییناپذیر از مبارزه علیه مردسالاری است.
بعدها، مخالفت با جنگ به یکی از اصول روز جهانی زنان تبدیل شد و مخالفت با بودجههای جنگی در زمان بروز درگیریهای جدید، به یکی از محورهای اصلی جنبش بینالمللی زنان بدل گردید.
هدف، وسیله را توجیه نمیکند و وسایل نادرست به هدف آسیب میزنند
شکاف میان انقلابیون و اصلاحطلبان، پس از تأسیس اتحاد جماهیر شوروی و رشد دگماتیسم ایدئولوژیک در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، به یک شکاف استراتژیک تبدیل شد.
از یکسو، بینالملل کمونیستی )۱۹۱۹-۱۹۴۳( و از سوی دیگر، احزاب سوسیالیست و سوسیال دموکرات اروپایی نتوانستند در برابر میلیتاریسم، ائتلافی تشکیل دهند.
پس از حمایت از جنگ جهانی اول، احزاب عضو انترناسیونال کارگری و سوسیالیستی )۱۹۲۳-۱۹۴۰(تمام اعتبار خود را نزد کمونیستها از دست داده بودند. در همین زمان، ایدهی لنینیستی "تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی" همچنان در مسکو نفوذ داشت و رهبران شوروی انتظار "تکرار سال ۱۹۱۴" را داشتند.
در هر دو سوی این شکاف، تمرکز بیشتر بر این بود که اگر جنگی آغاز شد، چه باید کرد، تا اینکه چگونه میتوان از وقوع آن جلوگیری کرد.
انتقادهای درونکمونیستی به سیاستهای رسمی شوروی نیز مطرح شدند:
نیکولای بوخارین، که از شعار "مبارزه برای صلح" حمایت میکرد، معتقد بود که این یکی از مسائل کلیدی جهان معاصر است.
گئورگی دیمیتروف، که استدلال میکرد همهی قدرتهای بزرگ به یک اندازه مسئول تهدید جنگ نیستند و به همین دلیل باید با احزاب اصلاحطلب برای ایجاد جبههی مردمی گستردهای علیه جنگ همکاری کرد.
این دیدگاهها با دگمهای ایدئولوژیک شوروی تضاد داشتند، چراکه سیاست رسمی همهی قدرتهای امپریالیستی را بهطور یکسان عامل جنگ میدانست، بدون اینکه تفاوتی میان آنها قائل شود.
مائو تسهتونگ )۱۹۶۶: ۱۵( دیدگاهی کاملاً متفاوت نسبت به سایر رهبران کمونیست در مورد جنگ داشت. او که رهبری جنبش آزادیبخش چین علیه اشغال ژاپن را بر عهده داشت، در کتاب "دربارهی جنگ طولانیمدت) ۱۹۳۸( نوشت که جنگهای "عادلانه"—که کمونیستها باید فعالانه در آنها شرکت کنند—دارای "قدرت عظیمی هستند که میتوانند بسیاری از چیزها را متحول کرده یا راه را برای دگرگونی آنها هموار کنند)۱۹۶۶: ۲۶-۲۷(
استراتژی پیشنهادی مائو )۱۹۶۶: ۵۳( این بود که:"باید در برابر جنگ ناعادلانه، با جنگ عادلانه مقاومت کرد"و فراتر از آن،
"باید جنگ را تا دستیابی به هدف سیاسی آن ادامه داد."بحث دربارهی "همهجاحاضری جنگ انقلابی" در "مسائل جنگ و استراتژی" )۱۹۳۸( بار دیگر تکرار میشود، جایی که مائو استدلال میکند:
"تنها با اسلحه میتوان کل جهان را دگرگون کرد" )۱۹۶۵: ۲۱۹( و اینکه:"تسلط بر قدرت از طریق نیروی مسلحانه و حل مسائل از طریق جنگ، وظیفهی مرکزی و عالیترین شکل انقلاب است." )۱۹۶۵: ۲۲۵(
در اروپا، با شدت گرفتن خشونت جبههی نازی-فاشیستی در داخل و خارج از کشور و آغاز جنگ جهانی دوم )۱۹۳۹-۱۹۴۵( شرایط حتی از جنگ جهانی اول نیز وخیمتر شد. پس از حملهی نیروهای هیتلر به اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۴۱، جنگی که در نهایت با شکست نازیسم به پایان رسید، چنان به عنصر مرکزی وحدت ملی روسیه تبدیل شد که حتی پس از فروپاشی دیوار برلین نیز ادامه یافت و تا به امروز باقی مانده است.
پس از جنگ، جهان به دو بلوک تقسیم شد. ژوزف استالین آموزش داد که وظیفهی اصلی جنبش بینالمللی کمونیستی، حفظ اتحاد جماهیر شوروی است. ایجاد یک منطقهی حائل از هشت کشور در اروپای شرقی (که پس از خروج یوگسلاوی به هفت کشور کاهش یافت) یکی از ارکان اساسی این سیاست بود.
در همان دوران، دکترین ترومن آغازگر نوع جدیدی از جنگ شد: جنگ سرد.
ایالات متحدهی آمریکا، از طریق حمایت از نیروهای ضدکمونیست در یونان،طرح مارشال )۱۹۴۸( برای بازسازی اقتصاد اروپا،و تأسیس ناتو )۱۹۴۹(مانع پیشروی نیروهای مترقی در اروپای غربی شد. اتحاد جماهیر شوروی نیز با پیمان ورشو )۱۹۵۵( واکنش نشان داد.
این ساختار منجر به یک مسابقهی تسلیحاتی عظیم شد که، با وجود یاد تازهی هیروشیما و ناکازاکی، شامل توسعه و آزمایشهای متعدد بمبهای هستهای نیز شد.
از سال ۱۹۶۱، تحت رهبری نیکیتا خروشچف، اتحاد جماهیر شوروی مسیر جدیدی را آغاز کرد که به نام "همزیستی مسالمتآمیز" شناخته شد. این سیاست، که بر عدم مداخله، احترام به حاکمیت ملی و همکاری اقتصادی با کشورهای سرمایهداری تأکید داشت، با هدف جلوگیری از جنگ جهانی سوم دنبال شد—که بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ نشان داد که میتواند بهوقوع بپیوندد.اما این همکاری سازنده صرفاً به ایالات متحده محدود بود، نه به کشورهای سوسیالیستی.در سال ۱۹۵۶، شوروی قیام مجارستان را سرکوب کرد،و احزاب کمونیست اروپای غربی، بهجای محکومکردن این حمله، آن را توجیه کردند.
به عنوان مثال، پالمیرو تولیاتی، دبیرکل حزب کمونیست ایتالیا، اعلام کرد:"ما با طرف خودمان هستیم، حتی اگر اشتباه کند." )نقلشده در ویتوریا، ۲۰۱۵: ۲۱۹(بسیاری از کسانی که این موضع را اتخاذ کردند، در سالهای بعد بهشدت از آن پشیمان شدند، زمانی که اثرات ویرانگر مداخلهی شوروی را درک کردند.
اتفاقات مشابهی در ۱۹۶۸ در چکسلواکی رخ داد، در اوج همزیستی مسالمتآمیز.با افزایش مطالبات برای دموکراتیزاسیون و تمرکززدایی اقتصادی در جریان بهار پراگ، پولیتبورو حزب کمونیست شوروی تصمیم گرفت که نیم میلیون سرباز و هزاران تانک را به چکسلواکی بفرستد.لئونید برژنف، در کنگرهی حزب کارگران متحد لهستان )۱۹۶۸( این اقدام را با اشاره به آنچه "حاکمیت محدود" کشورهای پیمان ورشو مینامید، توجیه کرد:"وقتی نیروهایی که دشمن سوسیالیسم هستند، تلاش میکنند مسیر توسعهی یک کشور سوسیالیستی را به سمت سرمایهداری منحرف کنند، این فقط مشکل آن کشور نیست، بلکه مسئلهای مشترک برای همهی کشورهای سوسیالیستی است."طبق این منطق غیردموکراتیک، تعریف "سوسیالیسم واقعی" کاملاً در اختیار تصمیمگیریهای خودسرانهی رهبران شوروی قرار داشت.اما این بار، منتقدان چپ بهطور گستردهتری مخالفت کردند و حتی اکثریت را تشکیل دادند. مخالفت با اشغال چکسلواکی تنها محدود به جنبشهای چپ نو نبود، بلکه اکثر احزاب کمونیست، از جمله چینیها نیز آن را محکوم کردند.اما شورویها عقبنشینی نکردند و فرآیندی را که "عادیسازی" نامیدند، تا انتها اجرا کردند.
اتحاد جماهیر شوروی همچنان بخش بزرگی از منابع اقتصادی خود را به هزینههای نظامی اختصاص میداد، و این به تقویت فرهنگ اقتدارگرایی در جامعه کمک کرد.به این ترتیب، شوروی برای همیشه حمایت جنبشهای صلح را از دست داد، بهویژه با رشد جنبشهای عظیم علیه جنگ ویتنام، که بهطور گستردهای در سراسر جهان بسیج شدند.این رویدادها، همراه با فشارهای داخلی و بینالمللی، باعث شد که اتحاد جماهیر شوروی نتواند مشروعیت ایدئولوژیک خود را در میان چپ جهانی حفظ کند، و این یکی از عوامل کلیدی در مسیر فروپاشی نهایی آن در سال ۱۹۹۱ بود.
یکی از مهمترین جنگهای دههی ۱۹۸۰ با حملهی شوروی به افغانستان آغاز شد. در سال ۱۹۷۹، ارتش سرخ بار دیگر به ابزار اصلی سیاست خارجی مسکو تبدیل شد، سیاستی که همچنان "حق مداخله" را در منطقهی موسوم به "منطقهی امنیتی خود" برای شوروی قائل بود.اما این تصمیم اشتباهی سرنوشتساز بود که به ماجراجوییای طاقتفرسا تبدیل شد و بیش از ده سال به طول انجامید، جان صدها هزار نفر را گرفت و میلیونها پناهنده به جا گذاشت.در این مورد، جنبش بینالمللی کمونیستی بسیار کمتر از زمان حملات شوروی به مجارستان (۱۹۵۶) و چکسلواکی (۱۹۶۸) سکوت اختیار کرد. اما این جنگ جدید بیشازپیش به افکار عمومی جهان نشان داد که "سوسیالیسم موجود" از یک گزینهی سیاسی مبتنی بر صلح و مخالفت با نظامیگری بسیار فاصله گرفته است.
به طور کلی، این مداخلات نظامی نهتنها مانعی در برابر کاهش تسلیحات جهانی ایجاد کردند، بلکه موجب بیاعتباری سوسیالیسم در سطح بینالمللی نیز شدند. اتحاد جماهیر شوروی بیشازپیش بهعنوان یک قدرت امپریالیستی دیده میشد که رفتارهایش تفاوت چندانی با ایالات متحده نداشت. از آغاز جنگ سرد، آمریکا بهطور آشکار و پنهان از کودتاهای نظامی حمایت کرده و بیش از بیست دولت منتخب دموکراتیک را در سراسر جهان سرنگون کرده بود.در نهایت، جنگهای داخلی میان کشورهای سوسیالیستی نیز ضربهی دیگری به مشروعیت مارکسیسم-لنینیسم وارد کرد. جنگهای ۱۹۷۷-۱۹۷۹ بین کامبوج و ویتنام و همچنین بین چین و ویتنام، که در چارچوب تنشهای چین و شوروی رخ داد، این تصور را که جنگها صرفاً نتیجهی عدم توازن اقتصادی سرمایهداری هستند، کاملاً از بین برد.
چپ بودن به معنای مخالفت با جنگ است
پایان جنگ سرد نه دخالت در امور کشورهای دیگر را کاهش داد و نه آزادی ملتها را برای انتخاب نظام سیاسیشان افزایش داد.جنگهای بیشماری که بدون مجوز سازمان ملل و بهطور مضحک با عنوان "جنگهای بشردوستانه" توسط آمریکا در ۲۵ سال گذشته انجام شدهاند—همراه با تحریمهای غیرقانونی، جنگهای اقتصادی و کنترل رسانهای—نشان میدهند که تقسیم دو قطبی جهان بین دو ابرقدرت جای خود را به عصر آزادی و پیشرفت وعدهدادهشده در "نظم نوین جهانی" نداد.در این زمینه، بسیاری از نیروهای سیاسی که زمانی مدعی ارزشهای چپ بودند، در این جنگها شرکت کردند.از کوزوو تا عراق و افغانستان—تنها برخی از جنگهای اصلی ناتو پس از سقوط دیوار برلین—این نیروها هر بار از مداخلات نظامی حمایت کردهاند و بهطور فزایندهای از راستگرایان غیرقابل تشخیص شدهاند.
جنگ روسیه و اوکراین بار دیگر چپ را با این معضل مواجه کرده که در برابر حمله به حاکمیت یک کشور چه واکنشی باید نشان دهد.عدم محکومیت تهاجم روسیه به اوکراین اشتباه سیاسی دولت ونزوئلا بود، چراکه باعث میشود اتهامات احتمالی آیندهی این کشور علیه تجاوزهای ایالات متحده، اعتبار کمتری داشته باشند.مارکس در نامهای به فردیناند لاسال (۱۸۶۰( نوشت که:
"در سیاست خارجی، استفاده از واژههایی مانند «واپسگرا» و «انقلابی» فایدهی چندانی ندارد"چراکه آنچه از نظر ذهنی واپسگرا است، ممکن است در سیاست خارجی، به لحاظ عینی انقلابی باشد )مارکس، ۱۹۸۵: ۱۵۴؛ موستو، ۲۰۱۸: ۱۳۲(
اما چپ باید از قرن بیستم درس گرفته باشد که ائتلافهای "دشمنِ دشمنِ من" اغلب به توافقات نامطلوب منجر میشوند—بهویژه در شرایط کنونی که جبههی مترقی از نظر سیاسی ضعیف، از نظر نظری گیج، و فاقد حمایت بسیجهای مردمی است.
لنین در "انقلاب سوسیالیستی و حق تعیین سرنوشت ملتها)۱۹۱۶( نوشت:"اینکه مبارزهی یک ملت برای آزادی ملی، تحت شرایط خاصی، ممکن است توسط یک قدرت امپریالیستی دیگر برای منافع خود مورد استفاده قرار گیرد، نباید باعث شود که سوسیال دموکراسی از به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملتها صرفنظر کند. )لنین، ۱۹۶۴ب: ۱۴۸(
صرفنظر از منافع ژئوپلیتیکی و توطئههای در جریان، نیروهای چپ بهطور تاریخی از اصل "حق تعیین سرنوشت ملی" حمایت کردهاند.چپ از حق دولتها برای تعیین مرزهای خود بر اساس ارادهی صریح مردم دفاع کرده است.چپ همواره مخالف جنگ و الحاق اجباری سرزمینها بوده است، چراکه چنین اقداماتی باعث ایجاد تضادهای عمیق بین کارگران ملت حاکم و ملت تحت ستم میشود.در چنین شرایطی، کارگران ملت تحت ستم به جای اتحاد با کارگران کشور دیگر، در کنار بورژوازی خودی قرار میگیرند و آنها را دشمن خود میبینند.در "نتایج بحث دربارهی تعیین سرنوشت)۱۹۱۶( لنین نوشت:"اگر انقلاب سوسیالیستی در پتروگراد، برلین و ورشو پیروز میشد، دولت سوسیالیستی لهستان، همانند دولتهای سوسیالیستی روسیه و آلمان، از «نگهداشتن اجباری» اوکراینیها در مرزهای خود صرفنظر میکرد)لنین، ۱۹۶۴الف: ۳۲۹-۳۳۰(.پس چرا باید چیزی متفاوت را به دولت ملیگرای ولادیمیر پوتین اعطا کرد؟
در مقابل، بسیاری از نیروهای چپ تسلیم وسوسهی مشارکت—مستقیم یا غیرمستقیم—در جنگ شدهاند و در حال تغذیهی یک "اتحاد مقدس" جدید هستند )(اصطلاحی که در سال ۱۹۱۴ به حمایت چپ فرانسه از تصمیمات جنگی دولت خود در آغاز جنگ جهانی اول اشاره داشت(.امروز، چنین موضعی بیشازپیش مرز میان آتلانتیکگرایی و صلحطلبی را محو میکند.تاریخ نشان داده است که نیروهای مترقی، هر زمان که علیه جنگ نایستند، بخش اساسی از هویت خود را از دست داده و در نهایت ایدئولوژی جبههی مقابل را میپذیرند.این اتفاق زمانی رخ میدهد که احزاب چپ، حضور در دولت را معیار اصلی فعالیت سیاسی خود قرار دهند—مانند حزب کمونیست ایتالیا که از مداخلات ناتو در کوزوو و افغانستان حمایت کرد.یا مانند بسیاری از اعضای حزب ائتلافی Unidas Podemos در اسپانیا که در همصدایی کامل با طیف پارلمانی این کشور، از ارسال سلاح به ارتش اوکراین حمایت کردند.چنین رفتارهای تابعانه بارها در گذشته با شکست روبهرو شدهاند، از جمله در انتخابات، هرگاه فرصتی برای رأیگیری فراهم شده است.
ناپلئون سوم دموکراسی نیست
در دههی ۱۸۵۰، مارکس مجموعهای درخشان از مقالات دربارهی جنگ کریمه نوشت که شباهتهای زیادی با وضعیت کنونی دارند.در "افشاگریهایی دربارهی تاریخ دیپلماتیک قرن هجدهم)۱۸۵۷( مارکس با اشاره به ایوان سوم، تزار مقتدر قرن پانزدهم روسیه—که بنیانگذار خودکامگی در این کشور شناخته میشود—نوشت:
"اگر تنها مجموعهای از اسامی و تاریخها را جایگزین کنیم، مشخص میشود که سیاستهای ایوان سوم […] و سیاستهای روسیهی امروز نهتنها مشابه، بلکه کاملاً یکسان هستند)مارکس، ۱۹۸۶: ۸۶(
اما در مقالهای برای روزنامهی نیویورک دیلی تریبیون، در نقد لیبرالهایی که از ائتلاف ضدروسیه تمجید میکردند، نوشت:
"اشتباه است که جنگ علیه روسیه را جنگی میان آزادی و استبداد بدانیم. گذشته از اینکه در این صورت آزادی قرار است توسط یک بناپارت نمایندگی شود، کل هدف اعلامشدهی جنگ چیزی جز حفظ معاهدات وین نیست—همان معاهداتی که آزادی و استقلال ملتها را لغو کردند)مارکس، ۱۹۸۰: ۲۲۸(
اگر امروز، "بناپارت" را با ایالات متحده و "معاهدات وین" را با ناتو جایگزین کنیم، این تحلیل به نظر میرسد که دقیقاً برای شرایط کنونی نوشته شده است.
موضع کسانی که هم ملیگرایی روسی و اوکراینی را رد میکنند و هم گسترش ناتو را، نه نشاندهندهی سردرگمی سیاسی است و نه ابهام نظری.در هفتههای اخیر، بسیاری از تحلیلگران دربارهی ریشههای درگیری توضیحاتی ارائه کردهاند—که البته از وحشیگری تهاجم روسیه کم نمیکند.سیاست عدم تعهد، منطقیترین راه برای پایان هرچه سریعتر جنگ و کاهش تعداد قربانیان است.این یک آرمانگرایی انتزاعی نیست، بلکه تنها راه واقعی برای جلوگیری از گسترش نامحدود جنگ است.در مقابل، صدای حامیان افزایش بودجهی نظامی و گسترش خدمت سربازی هر روز بلندتر میشود.مقامهای اتحادیهی اروپا، مانند جوزپ بورل، معتقدند که "وظیفهی اروپا تأمین سلاحهای لازم برای جنگ اوکراین است". (Borrell, 2022) اما در برابر چنین رویکردهایی، باید یک مسیر دیپلماتیک جدی دنبال شود، مبتنی بر دو اصل اساسی:کاهش تنش و حفظ بیطرفی اوکراین مستقل.
با وجود افزایش حمایتها از ناتو پس از حملهی روسیه، باید تلاش کرد تا افکار عمومی ناتو را بهعنوان بزرگترین و تهاجمیترین ماشین جنگی جهان نشناسد، بلکه آن را خطری برای امنیت بینالمللی بداند.ناتو نهتنها سازمانی ناکارآمد است، بلکه در تلاش برای گسترش و تسلط یکجانبه، موجب تنشهایی میشود که به جنگ دامن میزنند.
در "سوسیالیسم و جنگ"، لنین توضیح داد که مارکسیستها با صلحطلبان و آنارشیستها تفاوت دارند، چراکه:"ما از منظر ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس، لزوم بررسی تاریخی هر جنگ را بهصورت جداگانه درک میکنیم."او ادامه میدهد که:"در تاریخ جنگهای زیادی بودهاند که، با وجود همهی وحشتها، قساوتها، سختیها و رنجهایی که ذاتاً با جنگ همراه است، ماهیتاً مترقی بودهاند؛ یعنی به توسعهی بشریت کمک کردهاند)لنین، ۱۹۷۱: ۲۹۹(اما اگر این حرف در گذشته صحت داشت، امروزه با گسترش سلاحهای کشتار جمعی، تکرار آن سادهلوحانه خواهد بود.جنگها، برخلاف انقلابها، به ندرت تأثیر دموکراتیک مورد انتظار سوسیالیستها را داشتهاند.آنها معمولاً بدترین روش برای تحقق انقلاب بودهاند، چراکه هم هزینهی انسانی سنگینی دارند و هم نیروهای مولد را نابود میکنند.جنگها ذهنیت خشونتگرا را ترویج میکنند، که اغلب با ملیگرایی افراطی ترکیب شده و جنبش کارگری را متلاشی میکند.جنگها نهتنها دموکراسی مستقیم و خودمدیریتی را تقویت نمیکنند، بلکه به رشد نهادهای اقتدارگرا کمک میکنند.
در یکی از مهمترین بخشهای "تأملاتی دربارهی جنگ)۱۹۳۳( سیمون ویل میپرسد که:"آیا یک انقلاب میتواند از جنگ اجتناب کند؟"به نظر او، این تنها "امید ضعیفی" است که داریم، اگر نمیخواهیم "تمام امید را از دست بدهیم".جنگ انقلابی اغلب به "گور انقلاب" تبدیل میشود، زیرا:شهروندان مسلح، بدون یک دستگاه کنترلی، بدون پلیس، بدون دادگاههای ویژه و بدون مجازات برای فرار از خدمت، قادر به جنگیدن نیستند.بیش از هر پدیدهی اجتماعی دیگری، جنگ باعث گسترش دستگاه نظامی، بوروکراتیک و پلیسی میشود.جنگ، فرد را در برابر بوروکراسی دولتی کاملاً بیقدرت میکند.به همین دلیل، اگر جنگ فوراً و برای همیشه پایان نیابد، آنچه باقی میماند "انقلابی خواهد بود که به جای نابود کردن دولت، آن را مستحکمتر میکند".یا بهطور واضحتر بنا به گفتهی مارکس "این به معنای ادامهی همان رژیمی خواهد بود که قصد سرنگونی آن را داریم، اما در لباسی دیگر."در جنگ، ما تنها دو گزینه داریم:یا از درون، چرخدندههای ماشین نظامی را متوقف کنیم، یا خود بخشی از این ماشین شویم و کورکورانه جان انسانها را بگیریم. (2021: 101-102).
برای چپ، جنگ نمیتواند "ادامهی سیاست با وسایل دیگر" باشد، برخلاف جملهی معروف کلاوزویتس. در حقیقت، جنگ تنها شکست سیاست را تأیید میکند.اگر چپ میخواهد هژمونیک شود و توانایی خود را در استفاده از تاریخ برای وظایف امروزینش نشان دهد، باید بهطور پاکنشدنی بر پرچمهای خود دو شعار را بنویسد:
"ضد نظامیگری" و "نه به جنگ!"
منابع:
آدامز، ام. اس. (۲۰۱۹) آنارشیسم و جنگ جهانی اول. در: لوی، سی. و آدامز، ام. (ویراستاران)، راهنمای پالگریو درباره آنارشیسم. چام: پالگریو مکمیلان، صص. ۳۸۹–۴۰۷.
بورل، ج)۲۰۲۲( این مسئلهای حیاتی است. بنابراین، اتحادیه اروپا تسلیحات لازم را برای نیروهای مسلح اوکراین فراهم خواهد کرد. گاردین، ۲۷ فوریه. [دسترسی در ۹ آوریل ۲۰۲۲].
کار، ای. اچ)۱۹۶۴( اصول سیاست خارجی. در: کار، ای. اچ.، سوسیالیسم در یک کشور. لندن: پالگریو مکمیلان، جلد ۳، بخش اول، صص. ۳-۲۰.
کلودین، ف)۱۹۷۵( جنبش کمونیستی: از کمینترن تا کمنفرم. نیویورک: مانتلی ریویو پرس، ۲ جلد.
دوپاپ، س. (۲۰۱۴الف) اعتصاب علیه جنگ. در: موستو، م. (ویراستار)، اتحاد کارگران! انترناسیونال ۱۵۰ سال بعد. نیویورک: بلومزبری، ص. ۲۲۹.
دوپاپ، س. (۲۰۱۴ب) دربارهی علل واقعی جنگ. در: موستو، م. (ویراستار)، اتحاد کارگران! انترناسیونال ۱۵۰ سال بعد. نیویورک: بلومزبری، صص. ۲۳۰-۲۳۱.
دومینیک، ر. اچ)۱۹۸۲( ویلهلم لیبکنشت و تأسیس حزب سوسیال دموکرات آلمان. چاپل هیل: انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی.
انگلس، ف)۱۹۸۷ ( آنتی-دورینگ. در: مجموعه آثار مارکس و انگلس. نیویورک: اینترنشنال پابلیشرز، جلد ۲۵، صص. ۵-۳۱۱.
انگلس، ف)۱۹۹۰ ( آیا اروپا میتواند خلع سلاح شود؟ در: مجموعه آثار مارکس و انگلس. نیویورک: اینترنشنال پابلیشرز، جلد ۲۷، صص. ۳۶۷-۳۹۳.
فرایموند، ج. (ویراستار) (۱۹۶۲) انترناسیونال اول. ژنو: دروز، جلد ۱.
هافنر )۲۰۱۴( علل واقعی جنگ. در: موستو، م. (ویراستار)، اتحاد کارگران! انترناسیونال ۱۵۰ سال بعد. نیویورک: بلومزبری، صص. ۲۳۳-۲۳۴.
ژورس، ج)۱۹۸۲( ا ارتش نوین. پاریس: ایمپرِمری ناسیونال.
کائوتسکی، ک. )۱۹۰۳( انقلاب اجتماعی. شیکاگو: چارلز کر و شرکا.
کروپوتکین، پ. )۱۹۱۴( نامهای درباره جنگ کنونی. آزادی، اکتبر، صص. ۷۶-۷۷.
کروپوتکین، پ. و همکاران )۱۹۱۶) مانیفست شانزده نفر. (دسترسی در ۹ آوریل ۲۰۲۲].
لنین، و. ای. (۱۹۶۴الف) نتایج بحث درباره تعیین سرنوشت. در: مجموعه آثار لنین. مسکو: انتشارات پراگرس، جلد ۲۲، صص. ۳۲۰-۳۶۰.
لنین، و. ای. (۱۹۶۴ب) انقلاب سوسیالیستی و حق تعیین سرنوشت ملتها. در: مجموعه آثار لنین. مسکو: انتشارات پراگرس، جلد ۲۲، صص. ۱۴۳-۱۵۶.
لنین، و. ای. (۱۹۷۱) سوسیالیسم و جنگ. در: مجموعه آثار لنین. مسکو: انتشارات پراگرس، جلد ۲۱، صص. ۲۹۵-۳۳۸.
لوکزامبورگ، ر. (۱۹۱۵) تزهایی درباره وظایف سوسیال دموکراسی بینالمللی. [دسترسی در ۹ آوریل ۲۰۲۲].
مالاتستا، ا)۱۹۹۳( آنارشیستها اصول خود را فراموش کردهاند، ۱۹۱۴. در: ریچاردز، و. (ویراستار)، مالاتستا: زندگی و ایدهها. لندن: انتشارات آزادی، صص. ۲۲۷-۲۳۱.
مالاتستا، ا. و همکاران )۱۹۹۸( مانیفست ضد جنگ. در: گرین، د. (ویراستار)، خدایان نه، اربابان نه: مجموعهای از آنارشیسم. اوکلند: ایکی پرس، صص. ۳۸۷-۳۸۹.
مائو تسهتونگ )۱۹۶۵( مسائل جنگ و استراتژی. در: منتخبات آثار مائو تسهتونگ. پکن: انتشارات زبانهای خارجی، جلد ۲، صص. ۲۱۹-۲۳۵.
مائو تسهتونگ )۱۹۶۶( درباره جنگ طولانیمدت. پکن: انتشارات زبانهای خارجی.
مارکوبلی، ا)۲۰۲۱( انترناسیونالیسم و بحران دیپلماتیک: انترناسیونال دوم و سوسیالیستهای فرانسوی، آلمانی و ایتالیایی. لندن: پالگریو مکمیلان.
مارکس، ک. )۱۹۸۰( سازماندهی مجدد ادارهی جنگ بریتانیا. در: مجموعه آثار مارکس و انگلس. نیویورک: اینترنشنال پابلیشرز، جلد ۱۳، صص. ۲۲۷-۲۳۳.
مارکس، ک)۱۹۸۵( کارل مارکس به فردیناند لاسال، ۲ ژوئن ۱۸۶۰. در: مجموعه آثار مارکس و انگلس. نیویورک: اینترنشنال پابلیشرز، جلد ۴۱.
مارکس، ک)۱۹۸۶( افشاگریهایی دربارهی تاریخ دیپلماتیک قرن هجدهم. در: مجموعه آثار مارکس و انگلس. نیویورک: اینترنشنال پابلیشرز، جلد ۱۵، صص. ۲۵-۹۶.
مارکس، ک )۱۹۹۶( سرمایه، جلد اول. در: مجموعه آثار مارکس و انگلس. نیویورک: اینترنشنال پابلیشرز، جلد ۳۵.
مارکس، ک)۲۰۱۴( قطعنامههای کنگره بروکسل (۱۸۶۸). در: موستو، م. (ویراستار)، اتحاد کارگران! انترناسیونال ۱۵۰ سال بعد. نیویورک: بلومزبری، صص. ۸۹-۹۳.
مدودف، ر)۱۹۸۹( بگذار تاریخ قضاوت کند: ریشهها و پیامدهای استالینیسم. نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا.
وی، س)۲۰۲۱( تأملاتی دربارهی جنگ. ژورنال فلسفهی قارهای، ۲)۱( ۹۳-۱۰۳.
رایت میلز، سی)۱۹۵۶( نخبگان قدرت. آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد.