دنیای نو/آنتون پانه کوک


22-02-2025
بخش انقلابها و جنبشها
83 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

 

دنیای نو

آنتون پانه‌کوک

(1919)
منتشر شده در: کمینترن، جلد ۱، شماره ۲، ژوئن ۱۹۱۹، صفحات ۱۶۵-۱۷۰.

برگردان:شوراها
I.

چهار سال جنگ، تغییری قطعی در ماهیت جهان ایجاد کرده است. جهانی نو ما را در برگرفته است، هرچند معدودی از ما هنوز به درستی درک کرده‌ایم که چه چیزی تغییر کرده است.

انقلاب جهانی پرولتری آغاز شده است. همه از این موضوع آگاهند. بورژوازی آن را می‌بیند یا حدس می‌زند—وحشت‌زده تلاش می‌کند هر آنچه را که می‌توان حفظ کرد، نجات دهد و با تمام توان می‌کوشد قدرت دیرینه‌اش را بازسازی کند. پیشتاز انقلاب بی‌درنگ این چالش را می‌پذیرد و توده‌های عظیم کارگران برای مبارزه آماده می‌شوند، هرچند هنوز به‌ وضوح نمی‌بینند، بلکه فقط به‌طور غریزی احساس می‌کنند که لحظه سرنوشت‌ساز نزدیک است. انقلاب کارگری آغاز شده و به‌طور پیوسته پیش می‌رود. اما شرایطی که این انقلاب در آن رخ می‌دهد، جدید و کاملاً متفاوت از دوران پیش از جنگ است. این همان جایی است که سوسیال‌دموکرات‌های سابق در اشتباه‌اند، زیرا گمان می‌کنند که هنوز در دنیای قدیم زندگی می‌کنند و در نتیجه درک نمی‌کنند که شرایط مبارزه تا چه اندازه تغییر کرده است. آن‌ها سرسختانه به اصول و برنامه‌های کهنه خود پایبندند و به این که تغییری نکرده‌اند، افتخار می‌کنند. به همین دلیل، کارگرانی را که از آن‌ها پیروی می‌کنند، به بیراهه می‌کشانند. بنابراین، ضروری است که نگاهی دقیق‌تر به این دنیای نو، یعنی صحنه انقلاب پرولتری، داشته باشیم.

جنگ، جهان را به یک عرصه بین‌المللی تبدیل کرده است—و این نخستین نتیجه بزرگ آن است. سرمایه‌داری دولت‌های ملی را به وجود آورده بود، واحدهای سیاسی عظیمی که به ظاهر به‌طور مشخص از یکدیگر جدا بودند، اما در عین حال به‌طور فزاینده‌ای تضادها و تفاوت‌های شخصیت ملی، آداب و رسوم، ایده‌ها و قوانین را در درون مرزهای خود از میان برمی‌داشتند. هر دولت در برابر دیگران مستقل و حاکم بود؛ هیچ‌یک مداخله دیگران را در امور داخلی خود نمی‌پذیرفت؛ هرکدام به‌دلخواه خود معاهدات و اتحادهایی را منعقد می‌کرد. این دولت‌ها، به‌عنوان سازمان‌های مسلح طبقاتی بورژوازی، یا در کنار یکدیگر بودند یا در برابر هم ایستاده و منافع متضاد خود را از طریق جنگ حل و فصل می‌کردند. در نتیجه، تمام روابط انسانی دیگر نیز در مرزهای ملی محدود می‌شد. قانون‌گذاری یک امر داخلی بود. مبارزه طبقاتی بر پایه‌ای ملی پیش می‌رفت، به‌عنوان نبردی میان بورژوازی یک کشور و پرولتاریای آن. البته، تأثیرات خارجی نیز وجود داشت که از ورای مرزها وارد می‌شدند؛ در کنگره‌های بین‌المللی مشورت‌هایی صورت می‌گرفت و قطعنامه‌هایی تصویب می‌شد. اما این تنها بخشی از واقعیت بود. هر حزب در کشور خود مستقل بود؛ و تصور عمومی این بود که هر طبقه کارگر فقط باید بر بورژوازی کشور خود غلبه کند.

سرانجام، امپریالیسم به ایجاد اتحادهای دولتی انجامید که در نهایت به دو ائتلاف بزرگ و متخاصم شکل داد. یکی از این ائتلاف‌ها در جنگ نابود شد. ائتلاف پیروز دیگر دشمنی در برابر خود ندارد. شکست‌خوردگان تا حدی به ملت‌های کوچک‌تری تجزیه شده‌اند که در تنگنای خود، از فاتحان درخواست می‌کنند که به رنج‌هایشان پایان دهند؛ کشورهای بی‌طرف نیز ناچار شدند همین کار را انجام دهند. این ائتلاف در نهایت به «جامعه ملل» تبدیل شد. زیرا جامعه ملل ویلسونی چیزی جز بسط و گسترش انتانت نیست که با نابودی بقایای کشورهای بی‌طرف و شکست‌خورده شکل گرفته است.

چیزی از حاکمیت و استقلال پیشین دولت‌های قدیمی در "جامعه ملل" باقی نمانده است. حتی کشورهای پیشرو مانند بریتانیا و آمریکا دیگر در سیاست داخلی خود ارباب مطلق نیستند. وام‌ها، قراردادهای جنگی و اقداماتی که توسط شورای عالی جنگ اتخاذ شده‌اند، تأثیرات عمیقی بر جای گذاشته‌اند. فرانسه و ایتالیا حتی بیش از این‌ها به تابعان جامعه ملل تبدیل شده‌اند. این کشورها دیگر نمی‌توانند سیاست داخلی خود را بر اساس خواست خود تنظیم کنند. اما بیش از همه، این موضوع در مورد کشورهای ضعیف‌تر و شکست‌خورده صدق می‌کند.

بریتانیا، آمریکا و ژاپن هنوز موقعیت قدرتمند و خودمختار خود را حفظ کرده‌اند، چراکه آنان فاتحان و حاکمان جهان‌اند. حتی آزادی دارند که در میان خود، نزاعی تازه آغاز کنند. اما سایر کشورها فقط در ظاهر مستقل‌اند. به‌محض آنکه جامعه ملل به‌طور نظری آنچه را که در عمل برقرار شده است، اعلام کند، این کشورها از حق انعقاد معاهدات با یکدیگر و نگهداری ارتش‌های دائمی محروم خواهند شد. قدرت‌های بزرگ بی‌شک نظارت خواهند کرد که زندگی داخلی این کشورها مطابق با خطوطی که آن‌ها ترسیم کرده‌اند، پیش برود.

انزوای شدید دولت‌ها دیگر وجود ندارد، اما شکاف میان کارگران و استثمارگران به همان اندازه عمیق‌تر شده است. بورژوازی تمامی کشورها به‌عنوان یک نیروی بین‌المللی در برابر پرولتاریای همه کشورها قرار گرفته است. نه فقط از لحاظ نظری و به دلیل همدردی طبقاتی، بلکه در عمل—در میدان نبرد واقعی. در سال ۱۸۷۱، بیسمارک هنوز از دخالت مستقیم در مبارزه میان کمون و ورسای خودداری کرد و صرفاً از دومی به‌طور غیرمستقیم و اخلاقی حمایت کرد. اما در سال ۱۹۱۸، ارتش‌های قدرت‌های متفقین به روسیه یورش بردند تا حکومت بورژوازی، ژنرال‌ها و اشراف را بازگردانند و مردم را بار دیگر به زیر شلاق ناغایکا بکشانند. این جنگی میان بریتانیا یا فرانسه و روسیه نیست؛ بلکه جنگی میان بورژوازی و پرولتاریای انقلابی، جنگی میان سرمایه و سوسیالیسم است.

کسی که تنها رویدادهای کشور خود را مشاهده کند، مهم‌ترین نکات را از دست خواهد داد. پرولتاریای آلمان باید به خاطر داشته باشد که سرنوشت سوسیالیسم آلمان در دشت‌های دوردست اوکراین رقم می‌خورد؛ همان‌گونه که بقای جمهوری شوروی روسیه به نتیجه‌ی نبردهای خیابانی در برلین و هامبورگ بستگی دارد. پرولتاریای انقلابی همه کشورها یک توده‌ی واحد، یک ارتش واحد را تشکیل می‌دهد؛ اگر این را درک نکند و به‌طور فعال در مبارزه شرکت نکند، درهم شکسته و پراکنده خواهد شد. پرولتاریای آلمان هیچ سودی از منزوی‌کردن خود نمی‌برد، حتی اگر از ترس اینکه کمک انقلابیون روسی، خشم بورژوازی انتانت را بر سرشان فرود آورد، از همکاری اجتناب کند. زیرا اگر بخواهد تنها با نیروی خود آزاد شود، باید به‌عنوان نیرویی منزوی، حملات دشمن را به‌تنهایی تحمل کند. باید به خاطر داشته باشد که تنها یک جبهه‌ی نبرد در سراسر جهان وجود دارد—جبهه‌ی سرمایه در برابر پرولتاریا. چه بخواهد و چه نخواهد، در کنار مردم روسیه ایستاده است و با تلاش‌های خود، از رفقایش در سراسر جهان حمایت می‌کند—در روسیه، جایی که آنان قبلاً خود را آزاد کرده‌اند، و در بریتانیا، آمریکا و فرانسه، جایی که آنان تازه در آغاز این راه‌اند.

در برابر انترناسیونال سرمایه‌داری و جامعه ملل ویلسونی، انترناسیونال کارگری ایستاده است؛ کمونیسم نیروهای خود را بسیج کرده و در حال کسب قدرت است.

II.

جنگ، جهان را ویران کرده و آن را به فقر و هرج‌ومرج مطلق کشانده است—این دومین دستاورد بزرگ آن است.

چهار سال تمام، تمام نیروهای تولیدی در خدمت جنگ به کار گرفته شدند. تمامی مواد خام، ماشین‌آلات، وسایل ارتباطی و نیروی کار، به‌طور بیهوده تلف شد. آن‌ها به ابزارهای تخریب تبدیل شدند؛ نه برای تولید، بلکه برای نابودی دشمن به کار رفتند. این امر باید به کمبود کامل همه‌چیز که جامعه برای ادامه‌ی حیات خود به آن نیاز دارد، منجر می‌شد. چنین وضعیتی تنها با کاهش نیازهای توده‌ها به حداقل ممکن، می‌توانست چهار سال ادامه یابد. کالاهایی که برای جنگ تولید شدند، به همان میزان از کالاهای اساسی مورد نیاز مردم کاسته شد. اما اتلاف جنگ تنها به این محدود نشد؛ تمام وسایل تولید و حمل‌ونقل به‌کلی نادیده گرفته شدند و به‌جای حفظ و نوسازی، صرفاً مصرف شدند. به این ترتیب، در پایان جنگ، ما با یک آشفتگی کامل اقتصادی روبه‌رو شدیم؛ کمبود وسایل تولید، مواد خام و حتی نیروی کار وجود داشت، زیرا بشریت از سال‌ها محرومیت، به‌طور فیزیکی فرسوده شده بود.

البته ممکن است کسی استدلال کند که سرمایه به میزان زیادی افزایش یافته و متمرکز شده است. اما این سرمایه عمدتاً از اوراق قرضه‌ی کاغذی تشکیل شده است، نه از سرمایه‌ی مولد. این صرفاً حقی برای مالکیت بر مؤسساتی است که هیچ امکانی برای ازسرگیری فوری تولید ندارند. در درجه‌ی اول، این سرمایه از وام‌های جنگی تشکیل شده است، وام‌هایی که نرخ بهره‌ی گزافی را به سرمایه‌داران تحمیل می‌کند و در قالب مالیات، از پرولتاریا، خرده‌بورژوازی و دهقانان گرفته می‌شود. افزایش سرمایه تنها نحوه‌ی توزیع کالاها را تعیین می‌کند؛ نتیجه‌ی آن توزیع ناعادلانه‌ی شدید کالاهای تولیدی است، اما به افزایش تولید منجر نمی‌شود. ثروتمندشدن گروهی اندک، تنها موجب فقیرترشدن هرچه بیشتر توده‌ها می‌شود، زیرا خون‌آشامان با درآمدهای افزایش‌یافته‌ی خود، بخش اعظم کالاهای ذخیره‌شده را تصاحب می‌کنند. از منظر صرفاً اقتصادی، جهان در آستانه‌ی ورشکستگی‌ای بی‌سابقه قرار دارد؛ بر لبه‌ی بیابانی خالی، در برابر آشفتگی اقتصادی مطلق ایستاده است.

این وضعیت کم‌وبیش در همه کشورها صادق است، اما کمتر در مورد کشورهایی مانند ژاپن و آمریکا و بیشتر از همه در مورد کشورهای اروپای مرکزی، همان‌طور که پیش‌تر در مورد روسیه نیز صدق می‌کرد. آلمان تمام منابع خود را در جنگ به کار گرفته است، حتی بیشتر از انگلستان. اوضاع می‌توانست متفاوت باشد، اگر طبقه‌ی کارگر انقلاب خود را در فوریه‌ی سال گذشته آغاز کرده بود. اکنون که آلمان شکست خورده است، آخرین باقی‌مانده‌های دارایی‌هایش از او گرفته می‌شود. دشمنانش می‌خواهند به هر قیمتی مانع از آن شوند که دوباره به جایگاه یک قدرت بزرگ سرمایه‌داری بازگردد. پس از سخنرانی‌های سیاستمداران بریتانیایی، هیچ تردیدی باقی نمی‌ماند که هدف آن‌ها چپاول کامل آلمان و محروم‌کردن آن از هر آنچه دارد است. طلایی که می‌توانست با خریدهای خارجی تولید را احیا کند، توسط فاتحان مصادره شده است؛ آلمان از مواد خام خارجی محروم شده؛ بازارهای خارجی به روی او بسته شده‌اند؛ ارزشمندترین مناطق آهن و زغال‌سنگ آن، از جمله لورن، ناحیه‌ی زار و سیلزی، از دستش گرفته می‌شوند؛ بخش بزرگی از وسایل حمل‌ونقل و ماشین‌آلات آن نیز باید واگذار شود—در نتیجه، هر آنچه می‌توانست تولید سرمایه‌داری را احیا کند، کاملاً از میان رفته است.

سرمایه دیگر نمی‌تواند زندگی بردگان پیشین خود را تأمین کند؛ بیکاری وحشتناک پیش روی پرولتاریا قرار دارد، چراکه سرمایه به‌عنوان یک نیروی اقتصادی دیگر وجود ندارد. توسعه‌ی صنعتی عظیمی که آلمان در نیم‌قرن گذشته تجربه کرده بود، ناگهان متوقف شده است. این جنگ، درست مانند جنگ سی‌ساله‌ی سه قرن پیش، آلمان را به سطحی پایین‌تر از توسعه‌ی اقتصادی بازگردانده است. آلمان، مانند سراسر اروپای مرکزی، بار دیگر مجبور است از مرحله‌ی ابتدایی کشاورزی آغاز کند و ممکن است دهه‌ها طول بکشد تا دوباره به سطحی بالاتر از توسعه دست یابد. چنین آینده‌ای در صورتی محتمل خواهد بود که تولید بورژوایی ادامه یابد، یعنی اگر بورژوازی کنترل دولت را حفظ کند.

اما چشم‌انداز آینده‌ی نزدیک حتی بدتر است. ذخایر غذایی و وسایل ارتباطی به‌قدری محدود است که تنها با اجرای دقیق‌ترین و سخت‌گیرانه‌ترین مقررات، توسط دولتی قدرتمند، می‌توان مردم را از گرسنگی نجات داد. تا زمانی که دولت ابرت، که سعی دارد با هر دو جناح کنار بیاید، در قدرت باقی بماند، چنین تدابیری اتخاذ نخواهد شد و فاجعه‌ی پیشِ رو شدیدتر خواهد شد. یک دولت تنها زمانی می‌تواند قدرتمند باشد که دولتی مبتنی بر یک طبقه باشد؛ یا باید آشکارا یک دولت بورژوایی باشد که بتواند، مانند دولت‌های پیش از جنگ، با تعیین حداقل دستمزد، پرولتاریا را در آستانه‌ی گرسنگی نگه دارد؛ یا باید دولتی اصیل و پرولتری باشد که بی‌رحمانه تمام منابع و امتیازات را از بورژوازی بگیرد و آنچه را که باقی مانده است، عادلانه میان توده‌ها توزیع کند.

سرمایه‌داری دیگر چیزی برای ارائه به پرولتاریا ندارد. ضرورت، کارگران را به‌سوی سوسیالیسم سوق می‌دهد.

پیش از جنگ، سرمایه هنوز می‌توانست حداقل تا حدی برای کارگران تأمین معاش کند، اگر نه یک زندگی پایدار، حداقل یک زندگی نسبتاً آرام اما فقیرانه را برایشان فراهم کند. انقلاب برای کارگران به‌معنای آشوب بود، اختلال و فلج‌شدن فرایند تولیدیِ پیشرفته. به همین دلیل، توده‌های پرولتری از انقلاب گریزان بودند؛ آن‌ها به وضعیت موجود قانع بودند و توهم داشتند که این شرایط برای همیشه پایدار خواهد ماند. سوسیالیسم برای آن‌ها مانند گامی به‌سوی تاریکی و آشوب به نظر می‌رسید.

اکنون این آشوب و تاریکی تهی، چهره‌ی واقعی جهان شده است. سرمایه‌داری دیگر نمی‌تواند به حیات آرام خود ادامه دهد، دیگر قادر به کار صلح‌آمیز خود نیست. مردم باید انتخاب کنند: یا حکومت جهان را در دست کسانی بگذارند که این آشوب را به وجود آورده‌اند—در دستان بورژوازی و بوروکراسی—و در نهایت نابود شوند تا نظام استثماری آن‌ها حفظ شود؛ یا قدرت را در دست خود بگیرند و تولید را از سر بگیرند. در حالت اول، تولید به‌سختی می‌تواند احیا شود، زیرا هم با کمبود سرمایه مواجه است و هم با منافع سودجویی محدود شده است، و در نهایت تنها وسیله‌ای برای احیای سرمایه خواهد بود. در حالت دوم، تولید می‌تواند با انرژی از سر گرفته شود، نه به‌عنوان وسیله‌ای برای سود، بلکه به‌عنوان ابزاری برای تأمین معاش کل جمعیت کارگری. ضرورت، کارگران را مجبور به انتخاب کرده است. نه درک روشن و نه محاسبات نظری در مورد مزایای احتمالی، بلکه نیاز مبرم، کارگران را وادار به حمایت از سوسیالیسم کرده است.

ابرت—یا شاید فردی دیگر—گفته بود که این دوران نیاز شدید، زمانی مناسب برای تحقق نظریه‌ها نیست. برای آن‌ها، سوسیالیسم همیشه یک نظریه‌ی انتزاعی بوده است، اما برای کارگران یک نیاز عملی است. آن‌ها، مانند بسیاری دیگر، رویای یک سرمایه‌داری ایده‌آل را داشتند، با اکثریتی متفکر در پارلمان سوسیال‌دموکرات که بتواند، با بهره‌گیری از فراوانی تولید و رفاه عمومی، تغییرات مسالمت‌آمیز ایجاد کند. اما واقعیت چیز دیگری بود؛ سوسیالیسم باید به‌عنوان ناجی از دل فقر مطلق ظاهر می‌شد، به‌عنوان تنها راهی که توده‌ها می‌توانستند خود را از نابودی کامل نجات دهند—و این اتفاق افتاد. سوسیالیسم آمد و وظیفه‌ی نجات را انجام داد. اگر سوسیالیسم نبود، مردم روسیه‌ی ورشکسته بدون شک قربانی گرسنگی و نابودی می‌شدند. اولین گام‌های سوسیالیسم، توده‌های مردم را در سخت‌ترین دوران حفظ کرد و آن‌ها را، علی‌رغم تمام حملات داخلی و خارجی که بیشتر از همه، تأمین غذا را تهدید می‌کرد، تقویت نمود.

به همین ترتیب، سوسیالیسم می‌تواند در این بحران شدید، توده‌های مردم آلمان و دیگر کشورهای اروپای مرکزی را نجات دهد—با سازمان‌دهی سیستماتیک و دقیق تولید و توزیع مواد غذایی، و در عین حال، پایه‌های یک شکل جدید از تولید، هسته‌ای برای آزادی نوین را بنا کند.

در سال ۱۸۴۷، مارکس به پرولتاریا گفت: "شما چیزی جز زنجیرهای خود برای از دست دادن ندارید." ده سال پیش، سخنگویان کارگران، در مخالفت با مارکسیسم، گفتند: "کارگران اکنون چیزی برای از دست دادن دارند، بنابراین—نه به انقلاب." و واقعاً، تا زمانی که اوضاع خوب بود و کارگران فکر می‌کردند چیزی برای از دست دادن دارند، به مارکس توجهی نکردند و سخنان او را نادیده گرفتند.

اما اکنون، بار دیگر، گفته‌های او به حقیقت پیوسته است. هر آنچه سرمایه‌داری می‌توانست ارائه دهد—یا چنین به نظر می‌رسید که می‌تواند ارائه دهد—برای همیشه از بین رفته است. کارگران دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. از هر چیز محروم شده‌اند و اکنون در بیابانی خالی، بر دروازه‌های آینده ایستاده‌اند. آن‌ها جهانی برای به‌دست‌آوردن دارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Top of Form

Bottom of Form

 
اسم
نظر ...