پل ماتیک ۱۹۳۶
یادداشتهایی در مورد مسئله جنگ
منبع : مکاتبات شورای بینالمللی ، جلد ۲ شماره ۲، ژانویه ۱۹۳۶، صفحات ۱-۹؛
رونویسی : توسط کریتیکا دساپیدادا .
برگردان به فارسی : آرمان جمهور
مسئله جنگ، که مدتهاست موضوع بحثهای زیادی بوده است، از طریق روند مذاکرات در اتیوپی به یک مسئله مشخص روز تبدیل شده است. اهمیت عظیم این جنگ در این واقعیت نهفته است که به نحو برقآسایی، رقابتهای امپریالیستی عمومی را روشن میکند و به اجتنابناپذیری یک قتل عام جهانی جدید اشاره دارد. امروزه هیچ فرد متفکری به طور جدی معتقد نیست که جنگ برای توزیع مجدد سهم سود را میتوان به تعویق انداخت و کشورهای مختلف آگاهانه برای این درگیری آماده میشوند. آنچه بورژوازی و گروههای مختلف سرمایهدار ذینفع در مورد وضعیت جنگ میگویند یا پنهان میکنند، از مطبوعات آنها میآموزیم. آنچه آنها انجام میدهند تا جنگ آنها را آماده بیابد، با مانورهای تسلیحاتی و «دیپلماسی» آنها نشان داده میشود.
تنها چیزی که در اینجا مورد توجه ماست، موضعی است که کارگران انقلابی باید در مورد مسئله جنگ اتخاذ کنند. اول، در صورتی که جنگ آفریقا محلی باقی بماند یا از طریق تفاهمات امپریالیستی قبل از شروع جنگ جهانی به پایان برسد؛ و دوم، موضع آنها در صورتی که ماجراجویی آفریقا در حال حاضر به یک جنگ جهانی جدید تبدیل شود، چه خواهد بود. معیار موضع ما منافع طبقاتی واقعی و بینالمللی پرولتاریا است. ما نه میخواهیم از رژیم فئودالی در حبشه دفاع کنیم، نه ایتالیای فاشیستی را توجیه کنیم و نه خود را با منافع امپریالیستی انگلستان یکی بدانیم؛ نه میخواهیم به دلیل فقدان چیز دیگری، خود را به مشکلات مبارزه طبقاتی در ایالات متحده محدود کنیم؛ نه از طریق «حفظ صلح جهانی» روسیه سرمایهداری دولتی را از تشنج نجات دهیم؛ و نه سیاست اتحاد فرانسه علیه آلمان (یا برعکس) را در پیش بگیریم. موضع ما فقط یک سؤال را مطرح میکند: طبقه کارگر چه باید، میتواند و چه خواهد کرد؟
جنگ – چه در آفریقا و چه در جنگ جهانی آینده – هیچ اهمیت فوری دیگری برای کارگران ندارد جز اینکه بخشی از آنها به نفرتانگیزترین شکل کشته خواهند شد و اینکه به عنوان یک طبقه، تا جایی که قتل عام نشوند، به شدت فقیر خواهند شد. جنگ، که مرگ و بدبختی را برای کارگران به ارمغان میآورد، از دیدگاه طبقه کارگر قابل استقبال نیست. اما تودههای کارگر غالب امروز هیچ دیدگاه طبقاتی از خود ندارند. آنها تحت سلطه ایدئولوژی بورژوازی هستند و از حرکات اربابان خود پیروی میکنند، خواسته یا ناخواسته آماده رنج بردن و مردن برای آنها.
دیدگاه ما نه دیدگاه تودههای کارگر، بلکه دیدگاه بخش کوچکی از عناصر کم و بیش آگاه طبقاتی آنهاست. با این حال، ما طبقه کارگر را به خاطر شرایطی که دوباره در مقیاس بینالمللی آماده میشود تا میلیونها نفر را به خاطر سرمایه فدا کند، سرزنش نمیکنیم. ما میدانیم که ایدههای یک زمان همیشه ایدههای طبقه حاکم هستند و ما زمینههای عینی و همچنین ذهنی را که در حال حاضر ماهیت انقلابی پرولتاریا را سرکوب میکنند و باعث میشوند که او به جنگ برای سرمایه ادامه دهد، همانطور که برای سرمایه نیز کار میکند، میشناسیم.
علل عدم بلوغ انقلابی پرولتاریا در اینجا به ما مربوط نمیشود؛ ما این اظهارات را صرفاً برای این بیان میکنیم که به این نتیجه برسیم که طبقه کارگر بینالمللی در آینده نزدیک از طریق سرنگونیهای انقلابی به سرمایهداری و جنگهای آن پایان نخواهد داد. در این صورت، برای پرولتاریا چیزی جز همراهی با سیاست سرمایهداری باقی نمیماند؛ او باید برای این یا آن گروه سرمایهدار منافع تصمیم بگیرد و برای آن مبارزه کند.
کاری که پرولتاریا باید در راستای منافع خود انجام دهد – یعنی جلوگیری از جنگ – تنها از طریق کنار گذاشتن انقلابی سرمایهداری امکانپذیر است. با این حال، عدم احتمال انقلاب قبل از جنگ آینده، جنگ را از قبل قطعی میکند؛ و اگر پرولتاریا در جنگ شرکت کند، این کار را نه با یک ایدئولوژی خاص، بلکه با ایدئولوژی بورژوازی خودی انجام خواهد داد. در چنین شرایطی، توده عظیم کارگران، بدون شک، درست مانند بورژوازی، در مقابل انقلابیون صفآرایی خواهند کرد و برای این دسته از انقلابیون، تا مدتی هیچ امکان عملی دیگری جز آنچه در فاشیسم امروزی آلمان وجود دارد، وجود نخواهد داشت: آموزش و انتخاب بسیار دقیق خود انقلابیون، افزایش محتاطانه تعداد آنها و تلاش برای زنده کردن آنها از طریق «زمان مرده» (از دیدگاه انقلابی)، تا زمانی که جنگ خود را به پایان رسانده و آمادگی ذهنی برای انقلاب را ایجاد کرده باشد. زیرا اگر تولید سرمایهداری دارای ویژگی انقلابی است، مرحله مخرب آن نیز چنین است. اگر سرمایه در جریان توسعه خود، بزرگترین نیروی مولد، یعنی پرولتاریا، را شکل میدهد که برای تکمیل خود مجبور به در هم شکستن روابط سرمایهداری است، در جنگ نیز، تحت شرایط کنونی، وضعیتی را شکل میدهد که از هر دیدگاهی، تنها میتواند در انقلاب پرولتری پدیدار شود.
در حالی که جنگ قبلی تقریباً به دروازه انقلاب جهانی منتهی شده بود، این دروازه بدون شک توسط جنگ جهانی جدید باز خواهد شد. زیرا همانطور که سرمایه قادر به کنترل تولید نیست، که علیه آن عمل میکند، به همان اندازه قادر به حفظ تخریب در اشکال و مسیرهایی نیست که امکان هرگونه انحراف دلخواه به موقعیتهای «عادی» را فراهم میکند. بزرگی و شدت جنگ آینده مانع از تسلط آن از طریق سرمایه میشود. سرمایهداری، چه در بحران و چه در جنگ، در دریایی از مشکلات درمانده شنا میکند؛ که صرفاً تأیید دیگری بر این واقعیت است که از نظر تاریخی از آن پیشی گرفته است.
از دیدگاه انقلابی، جنگ ظهور یک وضعیت واقعاً انقلابی را تسریع میکند و همه نیروها باید به درستی به سمت این عامل هدایت شوند. در دوران غیرانقلابی، نیازی نیست که به دلیل برخی خیالپردازیهای احمقانه آرمانگرایانه یا موارد دیگر، خود را بیهدف به وفور خرج کرد، بلکه باید تاکتیک و اراده خود را با مبارزه نهایی که در پی جنگ رخ خواهد داد، تنظیم کرد.
سرمایه هیچ هدف اجتماعی را دنبال نمیکند؛ امروزه هیچ «اراده اجتماعی» وجود ندارد، بلکه فقط تلاشهای خاص و گروههای منافع وجود دارد. سرمایه از طریق تشدید تضاد منافع توسعه مییابد. اگر تعداد این تضادها از طریق تمرکز کاهش یابد، به همان نسبت شدیدتر و از هم پاشیدهتر میشوند. هرچه شرایط برای یک جهتگیری اجتماعی سیستماتیک اقتصاد از دیدگاه فنی و سازمانی بیشتر تکامل یابد، این امکان به دلیل روابط اقتصادی پایدار جامعه امروزی بیشتر از بین میرود. اگر اقتصاد حتی در چارچوب یک ملت واحد نمیتواند به طور برنامهریزیشده سازماندهی شود و هیچ توزیع صلحآمیز و منظمی از سود سهام برقرار نشود، چنین چیزی در عرصه بینالمللی نیز به طور کاملتری از بین میرود. سازماندهی مجدد ضروری، که به دلیل تضاد شدید بین افزایش نیروهای مولد و نظم پایدار سود (به منظور لغو نکردن نظم سود) اجباری شده است، تنها از طریق خشونت میتواند انجام شود. اگر فرآیند تمرکز سرمایه و بحران وسیلهای برای سازماندهی مجدد «فرا انسانی» اقتصادی سود – سازماندهی مجددی که توسط بتوارگی کالایی تعیین میشود – باشد، جنگ نیز به همین ترتیب هیچ اهمیت دیگری ندارد. با این حال، یک جنگ سرمایهداری همیشه همان جنگ سرمایهداری نیست. اگر مشکل سرمایهداری ایجاد افزایش ارزش اضافی باشد، جنگی که سودآوری سرمایه را افزایش میدهد، میتواند به معنای راهی برای خروج از مشکلات سرمایهداری باشد و انگیزهای برای پیشرفت سریع فراهم کند. جنگ در اینجا وسیلهای برای تسریع انباشت خواهد بود و نه با قیام انقلابی، بلکه احتمالاً با یک رونق عمومی همراه خواهد بود. این واقعیت که جنگ همیشه تنها تعداد کمی را ثروتمند میکند و تودهها را در هر شرایطی فقیر میکند، ویژگی خاص جنگ نیست، بلکه گرایش کلی توسعه سرمایهداری است. خود جنگ سود ایجاد نمیکند، بلکه آن را از بین میبرد. با این حال، ممکن است منجر به باز شدن منابع جدید سود شود که نه تنها ضرر موقت را جبران میکند، بلکه آن را به سود تبدیل میکند. جنگ در این مورد، شتابدهندهای برای حرکتی است که در غیر این صورت کندتر است. اگر جنگ بتواند انباشت را تسریع کند، باز هم در مرحله بالاتری از انباشت، لزوماً مجبور است این انباشت را کند کند یا وقتی به بنبست رسیده است، احیای آن را دشوارتر کند. اگر انباشت شتابیافته منجر به انباشت بیش از حد و در نتیجه توقف آن شود، به وضعیتی نیز منجر میشود که در آن جنگ باید به مانعی برای انباشت بیشتر تبدیل شود؛ وضعیتی که در آن جنگ، به جای آشکار کردن منابع جدید سود، میتواند تنها به منظور سازماندهی مجدد توزیع سودی که در سطح بینالمللی به دست آمده و در سطح بینالمللی تعیین شده است، ادامه یابد. در این صورت، مسئله افزایش سود و در نتیجه غلبه بر بحران نیست، بلکه توزیع تغییر یافته سود است که در آن هزینههای این فرآیند توزیع، هزینههای جنگ،باید به عنوان یک ضرر محض که مشکلات سرمایه را دشوارتر میکند، در نظر گرفته شود.
از دیدگاه سرمایهداری، تمرکز سرمایه تنها در صورتی مترقی است که همزمان رشد سرمایه وجود داشته باشد. تمرکز بدون رشد، تنها افزایش شتابان تضادها و مشکلات سرمایهداری است. ماهیت بحران کنونی، همانطور که اشاره کردیم (مکاتبات شورا، جلد 1، شماره 2) [1] به گونهای نیست که بتوان در جنگ جهانی آینده ابزاری برای غلبه بر بحران دید.
جنگ فقط میتواند بحران را تا نقطهای عمیقتر کند که انقلاب پرولتری باید آغاز شود. اما اگرچه نمیتوان جنگ را وسیلهای برای غلبه بر بحران دانست، اما از نظر سرمایهداری هیچ امکانی برای جلوگیری از جنگ وجود ندارد. اگر سود دیگر نتواند برای مطابقت با نیازهای بیشتر انباشت افزایش یابد، برای سرمایه هیچ فعالیت دیگری جز مبارزه رقابتی شدید برای انباشت سود کاهش یافته یا راکد باقی نمیماند. هر چه بحران بیشتر طول بکشد، جنگ نزدیکتر میشود. اگرچه جنگ به احتمال زیاد به معنای آغاز پایان سرمایهداری است، اما در عین حال تنها راه خروج برای سرمایه است که تنها تا زمانی میتواند زنده بماند که نابود کند. ماهیت متناقض این وضعیت بر تضاد سرمایهداری بین ارزش مبادله و ارزش مصرف، بر این واقعیت استوار است که سرمایه برای وجود داشتن باید همزمان تولید و تخریب را انجام دهد. این امر همچنین در افزایش ثروت جامعه با کاهش همزمان سود، در گرسنگی کشیدن انسانها در میان محصولات اضافی و غیره نشان داده شده است.
ما گفتهایم که اگر پرولتاریا نتواند سیاست مستقلی را پیش ببرد و اگر در انجام این کار شکست بخورد، تنها میتواند به عنوان زائدهای از بورژوازی ظاهر شود و با منافعی که مجبور به پیروی از آن است، همراه شود. درگیری آفریقا نمونهای از این واقعیت است. توده کارگران ایتالیایی هنوز در کنار موسولینی ایستادهاند، همانطور که توده کارگران آلمانی هنوز پشت سر هیتلر ایستادهاند (بیتفاوتی به معنای حمایت از بورژوازی است) و توده کارگران انگلیسی خود را با منافع بورژوازی خودی یکی میدانند. حتی سیاست «جنبش رسمی کارگری» صرفاً بازتابی از ضروریات سرمایهداری است. بینالملل دوم خود را با اقدامات و برنامههای امپریالیستی انگلستان علیه ایتالیا یکی دانسته است. سیاست «تحریمها»، حمایت از جامعه ملل، حتی اعتصاب حمل و نقل که چیزی بیش از یک عبارت باقی نمانده است، یا دادخواست برای بستن کانال سوئز – هر آنچه که از سوی جنبش کارگری علیه مروجان جنگ توصیه میشد، توصیههایی به نفع امپریالیسم انگلیس بود. و اگر بینالملل دوم برای امپریالیسم انگلیس به میدان آمد، امپریالیسم انگلیس نیز به نوبه خود برای جنبش کارگری در مبارزهاش علیه «فاشیسم» که به عنوان «جنگافروز» به آن حمله کرده، به میدان آمده است. ما در دنیای عجیبی زندگی میکنیم. هم بینالملل دوم و هم امپریالیسم انگلیس، طبیعتاً میخواهند صلح را حفظ کنند که امتیازات امپریالیسم انگلیس را حفظ میکند، اما برنامههایی که برای این منظور انتخاب شدهاند عملاً اعلام جنگ هستند. بینالملل دوم برای «صلح» انگلیس و از این رو برای جنگ انگلیس است .
اصلاحطلبان فرانسوی در درخواستهای خود برای تحریم محتاطتر بودند؛ منافع انگلیسیها با منافع فرانسه یکسان نیست. حمایت فرانسه از سیاست انگلیس یک حمایت غیرارادی است. سیاست بینالملل دوم در رابطه با وضعیت جنگ، تکرار موضع آن در طول جنگ قبلی است: این سیاست، تودهها را به نفع بورژوازی به ورطه نابودی میکشاند.
موضع بینالملل سوم، همانند نگرش روسیه در مورد جنگ، در ظاهر فریادی احمقانه برای صلح است. در مورد وضعیت آفریقا، به ندرت جرأت موضعگیری میکند. رادک در «روندشائو» (شماره ۵۷) مینویسد: «در سراسر جهان، مردم کارگر این جنگ را دنبال میکنند و برای تودههای حبشه نه تنها آرزو میکنند که زیر یوغ استعماری نروند، بلکه در این آزمون بزرگ تاریخی، زنجیرهای فئودالیسم و بردهداری را در خانه پاره کنند». اما حتی این آرزوی زاهدانه بینالملل سوم در مورد استقلال حبشه نیز بسیار دیر مطرح شد، زیرا روسیه، مانند فرانسه، هیچ تمایلی به رنجاندن ایتالیا ندارد، اگر به هر طریقی بتوان از آن اجتناب کرد. تنها زمانی که متحد فرانسویاش، با توجه به اینکه هنوز زمان جنگ جهانی فرا نرسیده بود، امتیازاتی نصفه و نیمه به انگلستان داد، روسیه نیز خود را در موقعیتی یافت که صلاح دید چند اعتراض سست و بیاراده علیه تجاوزات ایتالیا ابراز کند، بدون اینکه به این دلیل هیچ محدودیتی در تأمین مواد اولیه لازم برای اهداف جنگی برای ایتالیا اعمال کند.
اگر، به نظر بینالملل سوم، کارگران صرفاً باید «جنگ را دنبال کنند» و در دلشان برای حبشیها آرزوی موفقیت کنند، این برای تروتسکیستها گواه این است که استالین بار دیگر به لنینیسم خیانت کرده است، زیرا لنین مسلماً طرفدار حمایت بیقید و شرط از همه جنبشهای ملی و خلقهای سرکوبشده بود. بنابراین، «لنینیستهای فاسد نشده» در «بینالملل جدید» (اکتبر ۱۹۳۵)، بدون اینکه متوجه شوند چقدر خودشان را مسخره میکنند، مینویسند: «ما با تکان دادن دست، موضع بیطرفی پرولتاریای انقلابی بینالمللی را رد میکنیم: اگر درست است که پرولتاریای انقلابی طرفدار شکست ایتالیا است، در حالی که بیطرف نیست، پس طرفدار پیروزی اتیوپی است. اگر خواهان پیروزی اتیوپی است، باید به ایجاد آن کمک کند. این بدان معناست که «بیطرف» باقی نمیماند، بلکه به طور فعال مداخله میکند تا…اتیوپی». طبق این برداشت، پیگیرترین انقلابیون کسانی خواهند بود که باید به ارتش هایله سلاسی بپیوندند و برای او بجنگند. با این حال، از آنجایی که سفر به آفریقا هزینه دارد، باید خود را به چند عبارت محدود کرد که به کسی آسیبی نمیرساند. در اینجا خواستههای مشخص دویست درصد لنینیستها آمده است: «جلوگیری از انتقال نیرو و تأمین سلاح و مهمات برای ایتالیا؛ حمایت از ارسال اسلحه به اتیوپی، تبلیغات بیپرده، بلند و بیباکانه برای توجیه جنگ از دیدگاه اتیوپیایی» و غیره. هرگز به ذهن این افراد خطور نمیکند که کل مسئله «بیطرفی» پرولتاریا، که به شدت رد میشود، اصلاً جای سوال ندارد. یا پرولتاریا با بورژوازی خود در جنگ بورژوازی میجنگد، یا انقلاب میکند. این تنها دو احتمال است و امکان نگرش «بیطرفانه» از سوی پرولتاریا وجود ندارد. و بنابراین این افراد صرفاً به خیالات خود عمل میکنند. مانند طوطیها، عبارات لنینیستی را تکرار میکنند که حتی در طول جنگ گذشته به عنوان فریب آشکار شدند. در فضای امپریالیستی امروزی دیگر هیچ جنگ ملی آزادیبخشی وجود ندارد. در طول جنگ گذشته چیز زیادی کم نبود و اتیوپی به عنوان یک موضوع منافع شخصی وارد میشد. او کاملاً آماده بود تا در درگیری امپریالیستی شرکت کند تا از آن سود ببرد. وضعیت فئودالی کشور مانع از درگیر شدن در سیاست امپریالیستی نمیشود. تنها فقدان وحدت درونی مانع از آن شد آن زمان مشارکت اتیوپی در جنگ جهانی امپریالیستی، همانطور که امروزه مبارزه برای “آزادی ملی” یا “استقلال” را به عبارتی احمقانه تبدیل میکند. اتیوپی به هیچ وجه یک تشکیلات متحد نیست که برای استقلال ملی خود اسلحه به دست بگیرد، بلکه کشوری است که توسط مبارزات گروهها و منافع از هم پاشیده شده است؛ بخشهایی از آن آمادهاند تا با ایتالیا متحد شوند، در حالی که بخشهای دیگر ترجیح میدهند به لطف انگلستان به استثمار بردگان خود ادامه دهند. در داخل اتیوپی “ملل سرکوبشده” وجود دارند که درست مانند سلاسی علیه ایتالیا، علیه هایله سلاسی صفآرایی میکنند. پس چرا پا را فراتر نگذاریم و حق تعیین سرنوشت را به خود اتیوپی نبریم، ارتش اتیوپی را خراب نکنیم و قبایل سرکوبشده را مسلح نکنیم؟ صرف نظر از اینکه چقدر با تعصب برای استقلال اتیوپی تلاش کنیم، این “اصل لنینیستی” همیشه با حمایت از منافع امپریالیستی انگلستان یکسان خواهد ماند. وقت آن رسیده است که این احمقانهترین نکته لنینیسم کنار گذاشته شود و یاد بگیریم که در عرصه بینالمللی امروز فقط دو گزینه باقی مانده است: یا سیاست امپریالیستی یا- سیاست طبقه کارگر.
درگیری حبشه تاکنون به صورت محلی باقی مانده است، زیرا جبهههای جنگ جهانی آینده هنوز به اندازه کافی واضح ترسیم نشدهاند. ما در اینجا هیچ فایدهای نمیبینیم که به این سوال بپردازیم که جنگ بعدی چه زمانی و با چه ترکیبی از قدرتها رخ خواهد داد و کدام یک از این ترکیبها بهترین چشمانداز را خواهد داشت. هیچ کشور امپریالیستی وجود ندارد که منافع امپریالیستی یکسان و صریحی داشته باشد؛ اگر فقط با توسعه صدور سرمایه باشد، تضادهای جدیدی در منافع، چه در برنامههای بینالمللی و چه در برنامههای ملی، شکل گرفته است، تضادهایی که کشور و جهان را به گروههایی تقسیم میکند که برخی از آنها از صلح سود میبرند و برخی دیگر از جنگ سود میبرند. فاشیسم آلمان در واقع علیه سرمایه نیز هدایت میشود، یعنی علیه محافل سرمایهداری که قادر به شناسایی کامل خود با منافع امپریالیستهای آلمانی نیستند. فاشیسم آلمان و همچنین ایتالیا آنچه را که باید تا پس از وقوع آخرین جنگ منتظر میماندند، پیشبینی کردهاند. اقتصاد جنگی هماهنگ که به عنوان تبعیت دیکتاتوری از همه منافع سرمایهداری جداگانه تحت قویترین منافع امپریالیستی تلقی میشد، و لنین آن را به عنوان سرمایهداری دولتی و پیشفرض سوسیالیسم ستایش میکرد. بنابراین، فاشیسم نه تنها بیانگر تمرکز انحصاری سیاست اقتصادی، و تبعیت کامل کارگران از نیازهای سود سرمایه است، بلکه همچنین یک اقدام جنگی برای درگیریهای امپریالیستی جدید است. عدم بلوغ عینی وضعیت جنگی در سیاست ژاپن در رابطه با چین نشان داده شد، سیاستی که با هیچ مخالفت واقعی در میان سایر قدرتهای ذینفع روبرو نشد. مسلح شدن مجدد آلمان، پاره کردن معاهده ورسای، بار دیگر نشان داد که یک جنگ جهانی جدید ابتدا نیاز به تغییر جهت امپریالیسمهای مختلف دارد. انزوای جنگ در آفریقا صرفاً به این واقعیت اشاره دارد که این گروهبندی مجدد منافع امپریالیستی هنوز کامل نشده است. جنگ در آفریقا تاکنون تنها به دیپلماسی، روند شفافسازی، و تنها به این معنا انگیزه جدیدی داده است، اگر با جنگ جهانی آینده گره خورده باشد.
خویشتنداری انگلستان را باید تنها به عنوان آمادگی برای جنگ درک کرد، همانطور که «بیطرفی» آلمان با تجدید تسلیحات او یکسان است و تردید فرانسه را باید با عدم آمادگی نظامی آلمان توضیح داد. هنوز هم ممکن است تعداد زیادی غافلگیری قبل از شروع جنگ جهانی رخ دهد. هنوز نمیتوان پیشبینی کرد که چه گروههایی از قدرتها در مقابل گروههای دیگر قرار خواهند گرفت. تنها چیزی که واضح است این است که رقابتهای بزرگ، مانند رقابت بین انگلستان و ایالات متحده، به تعیین رقابتهای سایر کشورها کمک خواهد کرد و رقابتهای کوچکتر تنها در چارچوب رقابتهای بزرگ میتوانند خود را نشان دهند. اگر امپریالیسم ژاپن تقریباً منحصراً بر اساس تقابل انگلیسی-آمریکایی عمل میکند، سیاست اتحاد اروپا نیز به همین ترتیب با آن تقابل تنظیم میشود. به هر شیوه خاصی که قدرتها صفآرایی کنند (در مقالهای ویژه به این نکته باز خواهیم گشت)، روند شکلگیری ممکن است چند سال بیشتر طول بکشد، اما همچنین ممکن است به طور ناگهانی تعیین شود. جنگ فردا امکانپذیر است، اما به همان اندازه نیز چند سال دیگر به تعویق خواهد افتاد. از دیدگاه طبقاتی، پرولتاریا باید به جنگ با انقلاب پاسخ دهد. هیچ پاسخ دیگری ممکن نیست. همانطور که تنها از طریق سرنگونی سرمایه میتواند خود را نجات دهد، امروز نیز باید برای تضمین حیات خود تلاش کند و برای منافع مادی خود با سرمایه مبارزه کند. تشدید مبارزه طبقاتی در صلح و جنگ همیشه شعار درستی است. تا آنجا که به جنگ کنونی در آفریقا مربوط میشود، هیچ مشکل خاصی ایجاد نمیکند. پرولتاریا فقط میتواند برای خود، که با آن برای بشریت مبارزه میکند، به میدان بیاید. نمیتواند برای «استقلال اتیوپی» به میدان بیاید. خلقهای عقبمانده، وقتی میجنگند ، برای توسعه سرمایهداری ملی خود میجنگند، زیرا هیچ چیز دیگری ممکن نیست. وظیفه پرولتاریا نمیتواند مبارزه برای ملتهای جدید یا علیه ملتهای قدیمی سرمایهداری باشد. باید سرمایهداری جهانی را سرنگون کند. پرولتاریا هیچ کلمهای برای اتیوپی ندارد، زیرا اتیوپی هنوز پرولتاریایی ندارد. اما پرولتاریا برای ایتالیا و برای همه کشورهای سرمایهداری دیگر کلمهای دارد: سرنگونی سرمایهداری جهانی و در نتیجه پایان امپریالیسم. با پایان سرمایهداری جهانی، همزمان امکان سرمایهدار کردن کشورهای عقبمانده نیز از بین میرود. هر چقدر هم که مسئله استعمار در چارچوب سرمایهداری پیچیده به نظر برسد، موضع پرولتاریا باید به سادهترین فرمول محدود شود: حفاظت از منافع طبقاتی پرولتاریا، و نه چیز دیگری .
