ایران در تنگنای محاصره اقتصادی؛ جامعه به کدام سو می رود؟
رضا پایا
از «تراستی ها» و اقتصاد زیرزمینی تا تغییر آرایش جنبش اعتراضی؛ آیا جمهوری اسلامی می تواند از این پیچ تاریخی عبور کند؟
بحران ایران وارد مرحله تازه ای شده است.سال هاست که جمهوری اسلامی با تحریم، تورم، سقوط ارزش پول ملی، فساد، فرار سرمایه و کاهش قدرت خرید مردم دست وپنجه نرم می کند. اما آنچه امروز در حال شکل گیری است، صرفاً تکرار تحریم های سال های گذشته نیست. دولت ترامپ می کوشد این بار نه فقط فروش نفت، بلکه کل شبکه ای را که امکان فروش نفت، انتقال پول، تهیه ارز و دور زدن نظام مالی بین المللی را برای جمهوری اسلامی فراهم می کند، هدف قرار دهد.
وزیر خزانه داری آمریکا، اسکات بسنت، در ۲۴ اوت ۲۰۲۶ از کارزار جدیدی با عنوان «Operation Economic Outcast» سخن گفت؛ کارزاری که هدف آن تشدید فشار بر اقتصاد ایران و وادار کردن کشورهای طرف معامله با تهران به قطع یا محدود کردن روابط مالی است. در روزهای بعد نیز آمریکا فشار خود را به موسسات مالی و شبکه های انتقال پول مرتبط با ایران گسترش داد.
این بار تفاوت در همین جاست:
آمریکا نمی خواهد فقط شیر نفت را ببندد؛ می خواهد لوله هایی را که پول نفت از آنها به اقتصاد جمهوری اسلامی بازمی گردد نیز مسدود کند.اما آیا این سیاست سرانجام جمهوری اسلامی را وادار به عقب نشینی و مذاکره خواهد کرد؟ آیا جناح های جنگ طلب درون حکومت کنار زده خواهند شد؟ یا برعکس، فشار خارجی و فلاکت اقتصادی جامعه را به نقطه ای می رساند که انفجار اجتماعی اجتناب ناپذیر شود؟
و پرسش مهم تر برای چپ ایران:
آیا جنبش اعتراضی ایران در ماه های اخیر وارد مرحله ای تازه شده است؛ مرحله ای که در آن بخش هایی از جامعه، به ویژه جوانان، دیگر فقط «نه» به جمهوری اسلامی نمی گویند، بلکه برای آینده سیاسی کشور نیز یک آلترناتیو مشخص را فریاد می زنند؟
«تراستی ها»؛ حلقه ای که تحریم ساخته است
یکی از مهم ترین ابعاد کمتر شناخته شده اقتصاد تحریم شده ایران، شبکه ای است که در ادبیات اقتصادی جدید جمهوری اسلامی به آن «Trustees» یا «تراستی ها» گفته می شود.منطق شکل گیری این شبکه ساده است.وقتی بانک های ایرانی نمی توانند درآمد نفت را به شکل عادی دریافت کنند، دولت نفت را به شرکت ها و افراد مورد اعتماد خود می سپارد تا آن را از طریق شرکت های واسطه، پرچم های مختلف، نفتکش های موسوم به «ناوگان سایه»، انتقال کشتی به کشتی و شبکه های مالی غیررسمی به فروش برسانند.بعد قرار است درآمد حاصل به ایران بازگردد.اما همین جا یک مشکل بنیادی پدیدار می شود.
وقتی پول از سیستم رسمی بانکی خارج شد، نظارت نیز دشوار می شود.
«تراستی» عملاً به فرد یا شرکتی تبدیل می شود که میلیاردها دلار پول کشور از حساب ها و شبکه های تحت کنترل او عبور می کند.و اگر این شخص پول را برنگرداند، کشور با یک مسئله بسیار بزرگ روبه روست.
در ماه های اخیر ابعاد این مسئله در خود ایران نیز به موضوعی جنجالی تبدیل شده است. گزارش هایی از پرونده هایی سخن می گویند که در آنها میلیاردها دلار درآمد نفتی به کشور بازنگشته است. یک گزارش تحقیقی اخیر حتی از شبکه ای سخن می گوید که حدود ۱۱ میلیارد دلار از درآمدهای نفتی را برنگردانده است؛ البته این ارقام و جزئیات اتهامات باید با احتیاط و به عنوان ادعاهای تحقیقی تلقی شوند، نه حکم قطعی دادگاه.اما اصل مسئله محل تردید نیست: تحریم، یک اقتصاد واسطه ای و غیرشفاف ساخته که در آن سودِ دور زدن تحریم ها خود به یک منبع عظیم ثروت تبدیل شده است.
این همان تناقضی است که جمهوری اسلامی نمی تواند از آن فرار کند.تحریم برای مردم هزینه دارد؛ اما برای بخشی از شبکه های نزدیک به قدرت می تواند منبع ثروت باشد.هرچه مسیر رسمی تجارت بسته تر شود، ارزش «دسترسی» بیشتر می شود.و هرچه دسترسی ارزشمندتر شود، فساد و الیگارشی نیز سودآورتر می شود.
چرا تحریم های جدید با گذشته تفاوت دارند؟
تحریم های پس از ۲۰۱۸ نیز فشار عظیمی بر ایران وارد کردند. اما جمهوری اسلامی طی سال های گذشته راه های دور زدن آنها را یاد گرفته است: فروش نفت به چین، شرکت های صوری، انتقال کشتی به کشتی، تغییر پرچم و نام کشتی ها، صرافی ها، تهاتر، استفاده از ارزهای غیرغربی و شبکه های مالی در امارات، ترکیه، هنگ کنگ و دیگر مراکز تجاری.حتی گزارش های رسمی آمریکا نیز به وجود شبکه گسترده شرکت های پوششی، واسطه ها و «بانکداری سایه» برای انتقال درآمدهای نفتی ایران اشاره کرده اند.بنابراین آمریکا اکنون تلاش می کند سطح دوم تحریم ها را هدف بگیرد: نه فقط فروشنده ایرانی، بلکه بانک، شرکت، صراف، کشتی، واسطه و طرف خارجی ای که این معامله را ممکن می کند.اقدامات جدید آمریکا علیه موسسات مالی مرتبط با ایران نیز همین جهت گیری را نشان می دهد.اما این سیاست یک محدودیت بزرگ دارد:چین.
چین هنوز مهم ترین خریدار نفت ایران است و آمریکا تاکنون از وارد شدن به رویارویی کامل با بزرگ ترین شریان اقتصادی ایران خودداری کرده است. گزارش های اخیر نشان می دهند که بخش عمده نفت صادراتی ایران همچنان به چین می رود و بخش مهمی از پرداخت ها از مسیرهای غیرشفاف و خارج از نظام مالی غرب انجام می شود.
پس تحریم جدید از یک طرف بسیار گسترده تر است؛ اما از طرف دیگر هنوز یک شکاف اساسی دارد.
تا زمانی که چین حاضر باشد بخش مهمی از نفت ایران را بخرد و برای آن مسیرهای پرداختی ایجاد شود، «محاصره کامل» امکان پذیر نیست.اما حتی یک محاصره ناقص نیز می تواند بسیار پرهزینه باشد.چرا؟
زیرا هر واسطه، هر تخفیف، هر انتقال پیچیده و هر ریسک تحریم، بخشی از درآمد نفت را می بلعد.ممکن است ایران نفت بفروشد، اما سوال مهم تر این است:از هر بشکه نفت فروخته شده، چه مقدار واقعاً به منابع قابل استفاده دولت تبدیل می شود؟آیا فشار اقتصادی حکومت را به مذاکره وادار می کند؟
این یکی از مهم ترین پرسش هاست.به نظر من پاسخ باید دوگانه باشد.
بله، فشار اقتصادی می تواند جناح هایی از حاکمیت را به این نتیجه برساند که ادامه رویارویی با آمریکا هزینه ای بیش از فایده آن دارد.اما نه، فشار اقتصادی لزوماً به معنای پیروزی جناح «مذاکره» نیست.اتفاقاً ممکن است در مرحله اول نتیجه معکوس داشته باشد.
حکومت های گرفتار بحران خارجی معمولاً دو انتخاب دارند:یا هزینه را کاهش می دهند و به مصالحه می روند؛یا برای حفظ انسجام داخلی، ملی گرایی، دشمن خارجی و بسیج هواداران را تشدید می کنند.
جمهوری اسلامی در ماه های اخیر هر دو مسیر را هم زمان آزموده است.از یک سو کانال های دیپلماتیک و تلاش برای مذاکره وجود دارد.از سوی دیگر رسانه های نزدیک به جریان «محور مقاومت» تلاش می کنند شکست یا عقب نشینی را به «مقاومت موفق در برابر آمریکا» تبدیل کنند.این دو سیاست الزاماً متناقض نیستند.ممکن است حکومت هم زمان مذاکره کند و جامعه را برای پذیرش هزینه مذاکره آماده کند.اما خطر اصلی برای جمهوری اسلامی زمانی ایجاد می شود که فشار اقتصادی با شکاف درون حاکمیت ترکیب شود.
اگر بخشی از الیگارشی به این نتیجه برسد که ادامه جنگ و تحریم منافع اقتصادی و سیاسی آن را نابود می کند، درگیری بر سر «ادامه مقاومت یا معامله با آمریکا» می تواند به شکاف واقعی در بالا تبدیل شود.در آن صورت تحریم دیگر فقط ابزار فشار خارجی نیست؛ به عامل تشدید مبارزه قدرت در داخل حکومت تبدیل می شود.
فلاکت اقتصادی؛ مسئله ای بسیار فراتر از «گرانی»
فلاکت امروز ایران را نباید فقط با شاخص تورم سنجید.وقتی قیمت ها بالا می رود، مزدبگیر ممکن است با کاهش مصرف، حذف کالاهای غیرضروری یا استفاده از پس انداز خود مدتی دوام بیاورد.اما وقتی تورم مزمن به سقوط ارزش پول، کاهش سرمایه گذاری، کمبود کالا، بحران مسکن، فرسایش نظام درمانی و آموزشی و کاهش امنیت شغلی متصل می شود، جامعه وارد مرحله دیگری می شود.در چنین شرایطی مردم دیگر فقط فقیر نمی شوند؛آینده خود را از دست می دهند.این تفاوت بسیار مهم است.جوانی که می داند با چند سال کار نمی تواند خانه بخرد، تشکیل خانواده دهد یا زندگی مستقلی بسازد، فقط از وضع موجود ناراضی نیست؛ او احساس می کند سیستم اجتماعی آینده ای برای او ندارد.همین گروه، بیش از همه مستعد تبدیل نارضایتی اقتصادی به نارضایتی سیاسی است.و اینجاست که بحران اقتصادی می تواند به بحران نسلی تبدیل شود.
«محور مقاومت» و تلاش برای بسیج پایگاه اجتماعی حکومت
در چنین شرایطی، حکومت نیازمند حفظ حداقلی از پایگاه اجتماعی خود است.در اینجا نقش رسانه هایی مانند «جدال» و چهره هایی همچون علی علیزاده قابل بررسی است؛ نه به این معنا که بتوان آنها را به سادگی «دستوربگیر حکومت» نامید، بلکه به این معنا که آنها بخشی از فضای فکری ای را نمایندگی می کنند که مقاومت در برابر آمریکا را محور اصلی تحلیل سیاسی خود قرار می دهد.
برای نمونه، کانال رسمی «جدال» در ماه های اخیر به شدت بر روایت «مقاومت ایران»، شکست فشار آمریکا و رد تصویر فروپاشی اقتصادی و سیاسی جمهوری اسلامی تاکید کرده است. در یکی از مطالب این کانال حتی صراحتاً ادعا شده که تصویر فروپاشی اجتماعی ایران و آمادگی مردم برای قیام براندازانه «غیرواقعی» است.
اما مسئله جالب تر آن است که هم زمان با این تبلیغات، بخش هایی از حاکمیت و نیروهای نزدیک به آن می کوشند هواداران خود را به خیابان بیاورند.این اقدام در ظاهر برای نمایش قدرت است.اما یک خطر بالقوه نیز دارد:
وقتی حکومت مجبور می شود برای اثبات اینکه «جامعه پشت سر ماست» هواداران خود را بسیج کند، در واقع ناخواسته اعتراف می کند که خیابان به میدان اصلی مشروعیت سیاسی تبدیل شده است.و این می تواند یک بازی دو لبه باشد.اگر حکومت بتواند ده ها هزار نفر را بسیج کند، ممکن است قدرت خود را نمایش دهد.اما اگر در مقابل، میلیون ها ناراضی احساس کنند که طرف مقابل در اقلیت است، بسیج حکومتی می تواند به جای ایجاد اعتماد، احساس امکان پیروزی را افزایش دهد.به بیان دیگر:
بسیج اقلیت برای نمایش قدرت، اگر در برابر خود یک اکثریت خاموش و ناراضی ببیند، می تواند به محرک روانی جنبش اعتراضی تبدیل شود.
تحول مهم تر: مردم فقط «نه» نمی گویند؛ «چه می خواهند؟» را هم مطرح می کنند.شاید مهم ترین نکته ای که باید در تحلیل چپ ایران تجدیدنظر شود همین باشد.در جنبش های اعتراضی گذشته، بخش بزرگی از جامعه عمدتاً حول نفی جمهوری اسلامی متحد می شد.در جنبش سبز، انتخابات و اصلاحات سیاسی اهمیت داشت.
در ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، مطالبات اقتصادی و اعتراض به حکومت برجسته بود.در «زن، زندگی، آزادی»، مسئله آزادی های فردی، زنان، کرامت انسانی و نفی جمهوری اسلامی به محور اصلی تبدیل شد.اما در اعتراضات دی ماه ۱۴۰۵، شاهد پدیده دیگری بودیم:
بخش هایی از جامعه، به خصوص جوانان، یک آلترناتیو سیاسی مشخص را به شعار خیابانی تبدیل کردند.فراخوان های رضا پهلوی برای اعتراضات هماهنگ ۱۸ و ۱۹ دی و شعارهایی مانند «این آخرین نبرده، پهلوی برمی گرده» واقعیتی قابل مشاهده در فضای اعتراضی آن دوره بود. رسانه های مختلف، از جمله گزارش های مربوط به دانشگاه ها، حضور این شعارها و نمادهای پهلوی را گزارش کرده اند.این تحول را نباید دست کم گرفت.حتی اگر کسی با سلطنت طلبی مخالف باشد، نمی تواند از نظر جامعه شناسی جنبش ها این پدیده را نادیده بگیرد.زیرا جنبش زمانی وارد مرحله متفاوتی می شود که از «نارضایتی» به «تصویر آینده» حرکت کند.ممکن است آن تصویر آینده از نظر بخشی از جامعه مطلوب و از نظر بخشی دیگر نامطلوب باشد.اما از نظر سیاسی مهم است که وجود دارد.
آیا رضا پهلوی واقعاً «آلترناتیو» شده است؟
اینجا باید بسیار دقیق بود.اینکه شعارهای طرفدار پهلوی در اعتراضات شنیده شده اند، به معنی آن نیست که اکثریت جامعه ایران به سلطنت رای داده اند.هیچ انتخاب آزاد و سراسری ای در این زمینه برگزار نشده است.اما از طرف دیگر، اینکه بگوییم این گرایش صرفاً «تبلیغات اینترنتی» است نیز با شواهد موجود سازگار نیست.گزارش های مربوط به اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶ نشان می دهند که شعارهای طرفدار پهلوی در شهرها و دانشگاه ها شنیده شده و حتی نماد شیر و خورشید نیز در برخی تجمعات دانشجویی ظاهر شده است.بنابراین باید میان دو گزاره تفاوت گذاشت:
«رضا پهلوی مورد حمایت اکثریت ایرانیان است» ــ ادعایی که بدون انتخابات نمی توان اثبات کرد.و:
«رضا پهلوی به یک قطب واقعی در بخشی از جنبش ضد جمهوری اسلامی تبدیل شده است» ــ گزاره ای که شواهد بسیار بیشتری برای آن وجود دارد.این دومی بسیار مهم است.چرا این تغییر برای چپ اهمیت حیاتی دارد؟
چپ اگر این تحول را نادیده بگیرد، ممکن است همان اشتباهی را تکرار کند که بسیاری از جریان های سیاسی ایران در دهه های گذشته مرتکب شدند:جامعه واقعی را با تصویری که خود از جامعه دارند اشتباه بگیرند.
اگر جوان ایرانی که در دانشگاه شعار «پهلوی برمی گرده» می دهد را صرفاً «فریب خورده»، «ارتجاعی» یا «بی خبر از تاریخ» بدانیم، هیچ چیز درباره علت این انتخاب نمی فهمیم.سوال واقعی این است:چرا بخشی از جوانان، که در بسیاری از موارد هیچ تجربه مستقیمی از دوران پهلوی ندارند، به نماد پهلوی روی آورده اند؟
پاسخ را باید در جامعه امروز جست وجو کرد، نه فقط در گذشته.برای بخشی از این نسل، «پهلوی» لزوماً به معنای بازگشت دقیق به نظام سلطنتی سال های پیش از ۱۳۵۷ نیست.این نام می تواند برای آنان نماد چند چیز باشد:
- دولت سکولار؛
- ملی گرایی ایرانی؛
- تمامیت ارضی؛
- مخالفت با جمهوری اسلامی؛
- فاصله گرفتن از سیاست منطقه ای جمهوری اسلامی؛
- ثبات و توسعه؛
- و مهم تر از همه، یک آلترناتیو قابل تصور در برابر نظام موجود.
ممکن است این تصویر تاریخی یا سیاسی ناقص، گزینشی و حتی نوستالژیک باشد.اما در جامعه شناسی جنبش ها، آنچه مهم است معنایی است که کنشگران به یک نماد می دهند.
این تحول چه تغییری در توازن قوا ایجاد می کند؟تاثیر آن می تواند بسیار بزرگ باشد.یکی از نقاط ضعف اعتراضات ضد جمهوری اسلامی در سال های گذشته، پراکندگی شعارها درباره آینده بود.وقتی مردم فقط علیه حکومت باشند، حکومت می تواند این پرسش را مطرح کند:«بعد از من چه؟»
اما وقتی بخشی از جامعه پاسخ خود را به این پرسش پیدا می کند، وضعیت تغییر می کند.حتی اگر آن پاسخ مورد توافق همه نباشد.زیرا جنبش از جنبش اعتراضی به سمت جنبش تغییر رژیم حرکت می کند.این تحول می تواند سه پیامد داشته باشد.
اول، کاهش ترس.اگر فرد معترض تصور کند بعد از جمهوری اسلامی یک نیروی سیاسی وجود دارد که می تواند کشور را اداره کند، هزینه ذهنی اعتراض کاهش پیدامی کند.
دوم، جذب «منطقه خاکستری».کسانی که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» فعال نبودند اما از حکومت ناراضی اند، ممکن است وقتی آلترناتیوی را قابل تصور ببینند، وارد میدان شوند.
سوم، افزایش شکاف در میان نیروهای حکومتی.زیرا نیروی امنیتی یا نظامی زمانی با بحران وفاداری روبه رو می شود که احساس کند حکومت نه تنها محبوب نیست، بلکه آینده سیاسی دیگری نیز واقعاً قابل تصور است.
فراخوان های رضا پهلوی در دی ماه دقیقاً تلاش می کردند از همین نقطه استفاده کنند: اعتراض خیابانی را به اعتصاب، نافرمانی و نهایتاً شکاف در نیروهای حکومتی پیوند بزنند.
اما یک خطر بزرگ نیز وجود دارد؛چپ نباید از یک خطای تحلیلی به خطای معکوس بیفتد.اینکه بخشی از جامعه به رضا پهلوی گرایش پیدا کرده است، به معنی پایان تاریخ سیاسی ایران نیست.
هیچ آلترناتیوی هنوز از طریق انتخابات آزاد و رقابت دموکراتیک مشروعیت نهایی پیدا نکرده است.همچنین جنبش ضد جمهوری اسلامی همچنان متکثر است.
حتی در دانشگاه ها نیز همه شعارها طرفدار پهلوی نبودند؛ در برخی دانشگاه ها شعارهایی با محتوای «نه پهلوی، نه رهبر» و آزادی و برابری نیز شنیده شد.بنابراین واقعیت پیچیده تر است:
جنبش ایران یکپارچه سلطنت طلب نشده است؛ اما سلطنت طلبی از یک جریان حاشیه ای به یکی از قطب های مهم جنبش ضد جمهوری اسلامی تبدیل شده است.همین تفاوت باید در تحلیل چپ وارد شود.
چین و روسیه باز هم مسئله را حل نمی کنند
چین می تواند برای ایران زمان بخرد.روسیه نیز می تواند در حوزه های نظامی، انرژی و سیاسی کمک کند.اما هیچ یک نمی توانند مشکل بنیادی ایران را حل کنند.چین می تواند نفت ارزان بخرد.اما نمی تواند به جای مردم ایران مصرف کند.می تواند بخشی از ارز را تامین کند.اما نمی تواند بهره وری اقتصاد ایران را بالا ببرد.روسیه می تواند سلاح یا فناوری بدهد.اما نمی تواند بحران مشروعیت سیاسی را حل کند.و هیچ کدام نمی توانند شکاف میان یک حکومت و بخش بزرگی از نسل جوان را از میان ببرند.بنابراین کمک خارجی می تواند زمان بخرد، اما نمی تواند بحران ساختاری را درمان کند.
ایران عراق نمی شود؛ اما خطر عراق شدن واقعی است
ایران الزاماً به سرنوشت عراق دهه ۱۹۹۰ دچار نخواهد شد.اقتصاد، جمعیت، ساختار صنعتی، منابع انسانی و جایگاه ژئوپولیتیک ایران با عراق تفاوت دارد.اما یک درس عراق همچنان معتبر است:
تحریم های گسترده ممکن است یک حکومت را تضعیف کنند، بدون آنکه آن را سرنگون کنند؛ در عوض ممکن است جامعه را سال ها فقیر و فرسوده کنند.این بزرگ ترین خطر سیاست آمریکا نیز هست.
اگر هدف واشنگتن واقعاً تغییر رفتار جمهوری اسلامی باشد، فشار اقتصادی می تواند حکومت را به مذاکره بکشاند.اما اگر هدف تغییر رژیم باشد، تجربه عراق و دیگر نمونه های تاریخی نشان می دهد که تحریم اقتصادی به تنهایی ابزار مطمئنی نیست.و اگر در این میان اکثریت مردم ایران زیر بار تورم، سقوط ریال و بیکاری خرد شوند، نمی توان از منظر چپ این فاجعه انسانی را نادیده گرفت.
نقطه تعیین کننده: وقتی بحران اقتصادی و بحران آلترناتیو به هم برسند
به نظر من مهم ترین تغییر امروز ایران فقط افزایش تحریم ها نیست.تغییر مهم تر، اتصال سه بحران است:بحران اقتصادی،بحران مشروعیت،و بحران آلترناتیو.
تا زمانی که حکومت می توانست بگوید «مخالفان ما پراکنده اند و هیچ کس نمی داند فردای ایران چه خواهد بود»، توانایی اش برای مدیریت نارضایتی بیشتر بود.
اما اگر بخشی از جامعه به این نتیجه برسد که «حکومت دیگر توان اداره کشور را ندارد و آلترناتیوی نیز وجود دارد»،آنگاه محاسبه سیاسی تغییر می کند.این همان چیزی است که می تواند به بحران وفاداری در دستگاه دولت منجر شود.در چنین شرایطی حتی یک شوک اقتصادی کوچک ــ جهش قیمت نان، سوخت، ارز، قطع دستمزدها، بحران بانکی یا کمبود کالا ــ می تواند اثری بسیار بزرگ تر از اندازه واقعی خود داشته باشد.زیرا مردم دیگر فقط از فقر عصبانی نیستند.آنها ممکن است احساس کنند:
«این حکومت رفتنی است.»
و همین باور، در جامعه شناسی انقلاب ها، خود یک متغیر سیاسی بسیار مهم است.
وظیفه چپ چیست؟
چپ ایران در برابر این تحول یک انتخاب تاریخی دارد.می تواند همچنان شعارهای گذشته را تکرار کند و تصور کند جامعه نیز همان جامعه بیست یا سی سال پیش است.یا می تواند جامعه واقعی را مطالعه کند.اگر بخش بزرگی از جوانان امروز ملی گرا شده اند، باید فهمید چرا.اگر بخشی از آنها به پهلوی گرایش پیدا کرده اند، باید فهمید چرا.اگر شعارهای ضد جمهوری اسلامی جای شعارهای اصلاح طلبانه را گرفته اند، باید فهمید چرا.اگر «ایران» برای بخشی از نسل جوان جای «محور مقاومت» را گرفته است، این را باید تحلیل کرد.و اگر جوانی که هیچ خاطره ای از سال ۱۳۵۷ ندارد، به نماد شیر و خورشید روی می آورد،پاسخ درست چپ این نیست که به او درس تاریخ بدهد؛ ابتدا باید بفهمد این نماد برای او چه معنایی پیدا کرده است.چپ تنها در صورتی می تواند دوباره به یک نیروی اجتماعی موثر تبدیل شود که از جامعه واقعی آغاز کند، نه از جامعه ای که آرزو دارد وجود داشته باشد.این به معنای تسلیم شدن در برابر سلطنت طلبی نیست.برعکس.به معنای ورود واقعی به رقابت سیاسی بر سر آینده ایران است.
چپ باید بتواند در برابر این پرسش که «بعد از جمهوری اسلامی چه؟» پاسخ خود را ارائه کند.نه فقط «سوسیالیسم» به عنوان یک کلمه کلی، بلکه:چه نوع دولت؟چه نوع اقتصاد؟چه نوع رابطه میان دولت و دین؟چه نوع مالکیت بر نفت و گاز؟چه نوع سیاست خارجی؟چه حقوقی برای کارگران؟چه نظام تامین اجتماعی؟چه رابطه ای میان مرکز و اقوام و مناطق؟چه تضمینی برای انتخابات آزاد؟چه تضمینی برای آزادی بیان و تشکل؟و مهم تر از همه:
چگونه می توان هم زمان با جمهوری اسلامی مخالفت کرد و اجازه نداد ایران به میدان رقابت قدرت های خارجی تبدیل شود؟اینها پرسش هایی هستند که نسل جدید منتظر پاسخ آنهاست.
پایان: انفجار یا گذار؟
ممکن است جمهوری اسلامی هنوز بتواند چند سال دیگر دوام بیاورد.ممکن است چین و شبکه های غیررسمی فروش نفت به آن فرصت بدهند.ممکن است بخشی از فشار آمریکا به مذاکره و توافق منجر شود.ممکن است جناحی از حاکمیت کنار زده شود و جناح دیگری قدرت را در دست بگیرد.اما یک چیز تغییر کرده است:
بحران امروز فقط بحران حکومت نیست؛ بحران رابطه میان حکومت و جامعه است.تحریم های جدید آمریکا این بحران را تشدید می کنند، اما علت اصلی آن نیستند.فساد، ناکارآمدی، الیگارشی، سرکوب، سقوط ارزش پول، انحصار اقتصادی و سیاست خارجی پرهزینه، سال ها پیش از کارزار جدید واشنگتن وجود داشته اند.
از سوی دیگر، تحریم های جدید نیز بی تاثیر نیستند. آنها می توانند سرعت فرسایش اقتصادی را بالا ببرند و مبارزه بر سر منابع باقی مانده را درون حکومت تشدید کنند.بنابراین آینده را نباید با یک جمله پیش بینی کرد.نه «رژیم فردا سقوط می کند» تحلیل است؛نه «جمهوری اسلامی همه این فشارها را پشت سر می گذارد» تحلیل است.
سناریوی محتمل تر، دوره ای از فرسایش شدید اقتصادی، مبارزه درون حاکمیت، اعتراضات دوره ای و تلاش هم زمان چند نیروی سیاسی برای سازمان دادن جامعه است.در این میان، ظهور یک آلترناتیو مشخص در بخشی از جنبش، معادله را تغییر داده است.این آلترناتیو الزاماً نهایی و تثبیت شده نیست.اما وجود آن را دیگر نمی توان انکار کرد.و شاید مهم ترین پرسش سال های آینده همین باشد:
آیا جنبش ضد جمهوری اسلامی خواهد توانست از «نه به جمهوری اسلامی» عبور کند و بر سر «چه نوع ایرانی می خواهیم؟» به یک پاسخ سیاسی دست یابد؟اگر پاسخ این پرسش شکل بگیرد، آن گاه بحران اقتصادی ممکن است از یک روند فرسایشی به یک بحران سیاسی تعیین کننده تبدیل شود.اما اگر پاسخ شکل نگیرد، حتی یک انفجار اجتماعی عظیم نیز ممکن است فقط به یک دور دیگر از سرکوب، آشوب و فرسایش منجر شود.
برای چپ، بنابراین مسئله فقط این نیست که «آیا جمهوری اسلامی سقوط می کند؟»مسئله این است که وقتی لحظه تغییر فرا رسید، چپ ایران در کنار جامعه خواهد بود یا در حاشیه تاریخ؟و پاسخ این پرسش را نه در شعارهای گذشته، بلکه در توانایی آن برای فهمیدن جامعه ای که در حال تغییر است، باید جست وجو کرد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع سایت شوراها را منعکس نمی کند
