مباحثه جمعی از کمونیست های شورایی -ایران(1)
[05/08/2026]
ارمان جمهور:
نقد باکونینیستیِ دیکتاتوریِ پرولتاریا؟
یکی از انتقادات باکونین به مارکس مبنی بر فاسد شدن پرولتاریا پس از کسب قدرت -که اتفاقی نیست امروزه نقل مجالس لیبرالها و محافظهکاران نیز شده است-ما را به تفکر و تامل و تبیین بیشتر دربارهی مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا و نمودهای عینی آن از منظر پرولتری وامیدارد.
پیش از هر چیز باید رابطه میان مارکسیسم با آنارشیسم را مورد واکاوی قرار داد.مارکس با مهم ترین نظریه پردازان آنارشیست اختلافات بنیادینی داشت.او در فقرِ فلسفه، نقد پرودون از اقتصاد سرمایهداری را ایدهآلیستی میدانست.در انترناسیونال اول جار و جنجالی بین مارکس و باکونین بر سر مسائل انقلاب و جامعه گذار برپا بود.
همه اینها گویی شواهدی هستند مبنی بر ستیزهجویی و رویکرد جزمی مارکس در قبال آنارشیستها، اما کمتر به روابط مثبت مارکس با آنارشیستها پرداخته شده است.
کارلو کافیرو یک آنارشیست طرفدار باکونین بود که کاپیتال را به ایتالیا معرفی نمود و خود نویسنده مهم ترین چکیده از این کتاب بود که مورد تایید خود مارکس قرار گرفت.
یا حتی خود مارکس جوان، پرودون را میستود و تحت تاثیر نگرش او بود و در خانواده مقدس از او دفاعی جانانه نمود.
وی درباره آنارشیستها میگوید وقتی به گذشته نگاه میکنیم با آنها اشتراکات بسیاری داریم.
پس میتوان ادعا کرد تناقض بین مارکسیسم و آنارشیسم ارتباطی با شخصیات و روحیات ستیزهجویانه مارکس ندارد.
باید ارتباط ایدهها و مواضع مختلف را در کانسپ تاریخی و موقعیتهای طبقاتیِ متنوع برسی کرد تا ریشه واقعی تضادها را دریافت.
تضاد بین مارکس و پرودون تضاد بین دو نسل از سوسیالیستها بود، نسلی که میخواست جهان را از طریق ایدهها تغییر دهد و نسلی که میخواست جهان را با عمل واقعی و مفروض در ریشه های مادی دگرگون سازد.
تضاد بین باکونین و مارکس، تصویر تناقض بین موقعیت یک انقلابی رادیکال روس که آزادی و سوسیالیسم را در جامعهای دهقانی طلب میکرد، با اندیشمندی انقلابی که فعالیتهایش در سرمایهداری غربی و جهان صنعتی تعریف میشد و درصدد سازماندهی طبقه کارگر بود.
بنابراین دیکتاتوری پرولتاریای مدنظر مارکس چیزی جز اندیشه تشکلیابی و سازماندهی طبقه کارگر در راستای هدفی والاتر یعنی لغو کارمزدی نبود.
درحالی که خود باکونین نیز در عمل هیچگاه ضرورت سازماندهی و تشکلیابی را انکار نمیکرد بلکه بیش از مارکس بر آن تاکید داشت تا حدی که حتی دچار نوعی فیتیشیسم سازمانی میشد و به جای محتوای طبقاتی استراتژی خود را غوطه ور در فرم و شکل سازمانی،سکتاریستی و حزبی میسازد.
دعوای بین مارکس و باکونین درباره دولت تنها شکل بدوی از مناقشاتی است که بعدها نقد رزا لوکزامبورگ به لنین و اختلاف مواضع کمونیست های شورایی با لنینیستها را نشان میدهد.
مسئله هیچگاه این نبوده که طبقه کارگر نباید خود را مسلح کند،وظایف دولتی را به دست بگیرد و سکاندار جامعه گردد.
نکته اساسی حول محور چگونگی این رهبری بوده است، اگر باکونینیست بگوید قدرت ذاتاً فاسد کننده است اندیشهای غیر علمی و ذاتانگارانه را پیش کشیده که جای بحث نمیگذارد.
اما دیکتاتوری پرولتاریا چیزی جز دموکراسی مستقیم و اداره خودمختار کارگران از طریق شوراها نیست.دیکتاتوریِ پرولتاریایی که بنا باشد توسط اقلیت انقلابی حرفهای هدایت شود در واقع دیکتاتوریِ پرولتاریا نیست، دیکتاتوریِ حزب است.
چه آنارشیست و چه کمونیست اگر خود را طبقهای مجزا از پرولتاریا فرض کرده و در صدد تصاحب قدرت حزبی برآیند کاری جز برقراری دیکتاتوری حزبی و جانشینگرایی انجام نداده اند.
در نتیجه دیکتاتوری بلشویکها در انقلاب روسیه دیکتاتوریِ پرولتاریا نبود، بلکه اِعمال دیکتاتوری بر پرولتاریا بود!
دیکتاتوری ای که در کرونشات صدایِ کارگران و سربازانی که با شعار “قدرت به دست شورا” تحقق عینی دیکتاتوری پرولتاریا را طلب میکردند، با شدت سبعیت و نظامیگری منکوب و سرکوب نمود.
بدترین انگی که بورژوازی لیبرال میتواند به پرولتاریا بزند، متهم کردن این طبقه به جنایتهایی است که در بلوک شرق بر علیه خود این طبقه اِعمال شد.
در واقع فردی مثل باکونین نمیتوانست پیامدهای واقعی ایده دیکتاتوری در جوامعی مثل روسیه -یعنی موطن خودش- را پیش بینی کند.چرا که او با عمده کردن نقش روشنفکر و انقلابی حرفه ای که وظیفه داشت امر انقلاب را بین دهاقین تبلیغ و ترویج کند، با این رویه اولاً نه یک انقلاب کارگری که هدفش رهایی کار از سلطه سرمایه بلکه یک انقلابِ دهقانی با هدف گذار از فئودالیسم را ترویج می کرد و ثانیاً با تاکید بر نقش آموزش که وظیفه دولت است او خود ناخواسته لزوم دولتی متمرکز و بروکراتیک را تئوریزه می کرد.
در واقع بلشویسم محصول و زائده ناردونیک ها و باکونینیست ها بود تا مارکس که امکان تحقق سوسیالیسم را در جامعه عقب مانده روسیه بعید میدانست.
نه مارکس دولتگرا بود و نه با توجه به موضع طبقاتیاش میتوانست چنین باشد، او با طرح ضرورت لغو کارمزدی و سرمایه در واقع گذار از بروکراسی دولتی و پلیس و اشکال مختلف رژیم های سیاسی محصول این تضاد را استنتاج میکند.
دولت شکل سازمانی و تبلور عینیِ سلطه سرمایه بر کار است و اشتراکیسازی ابزار تولید و کنترل دموکراتیک بر محصول کار لزوم و ضرورت وجود دولت و بروکراسی را نیز از بین میبرد و یا باید از بین ببرد.
درس مهم تجربه کمون پاریس به مارکس نیز دقیقاً همین بود که بدون درهم شکستن دستگاه بروکراسی دولتی نمیتوان بر رویای برقراری حکومت مردم بر مردم جامه عمل پوشاند.
اگر بگوییم سر مسئله دیکتاتوری پرولتاریا، مارکس ذی حق بود به دلیل علم یا تحصیل بیشتر از باکونین، عملاً مثل بورژوازی اندیشیده ایم که همه چیز را به دانش و تخصص گرایی وابسته میداند.
مسئله نه دانش بیشتر مارکس از سیاست و اقتصاد بلکه دو موقعیت طبقاتی و تاریخی مختلف و متناقض بود که فرآورده های نظری خود را اقتضا مینمود.
باکونینیسم محصول نظریِ مبارزات دهقانی علیه فئودالیسم بود و مارکسیسم بازتاب مبارزه کارگران علیه سرمایهداری، این دو یکی نیستند.بین دهقانان که نطفههای بورژوازی در جوامع عقب مانده را تشکیل میدهند و پرولتاریا که آنتی تز جامعه بورژوائی میباشد نمیتوان وحدت آشتیپذیر و سنتز ایجاد کرد.نقد پرولتری به باکونینیسم نه تکرار نقد مارکسیستهای ارتدکس و لنینیستها بلکه خود چکشی است آهنین که بناست مواضع ارتجاعی این گروه ها و فرقههای وابسته به جامعه کهن را نیز منکوب سازد.
امیر آذر
با سپاس از جمهور و این مقاله ارزنده ، ملاحظاتی هست که در ذیل خواهم آورد . من و کاوه عزیز در رابطه با باکونین و مارکس مفصل صحبت کرده بودیم ، خب اختلاف نظر هایی هم بوده که هنوز حل نشده ، اما این مقاله فرصتی به من داد که بجای نقد کلامی ،- نظراتم را نوشتاری مطرح کنم
مقاله می کوشد که مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» را از تجربه تاریخی بلشویسم و دولت شوروی تفکیک کند و نشان دهد آنچه مارکس از این مفهوم مراد میکرد، نه حاکمیت یک حزب یا گروهی از انقلابیون حرفهای، بلکه حاکمیت مستقیم طبقه کارگر از طریق شوراها و نهادهای خودگردان بود. این تمایز از جهات مهمی با آثار متأخر مارکس، بهویژه تحلیل او از کمون پاریس، همخوانی دارد. با این حال، مقاله در بازسازی اندیشه باکونین و تبیین اختلاف او با مارکس، به سادهسازیهایی دچار شده که موجب تضعیف استدلال آن شده است. اختلاف این دو متفکر نه نزاعی شخصی بود و نه صرفاً اختلاف میان یک جامعه دهقانی و یک جامعه صنعتی، بلکه رویارویی دو تلقی متفاوت از دولت، سازمان سیاسی، انقلاب و گذار به جامعه سوسیالیستی بود.نخستین مسئله، تصویر ارائهشده از باکونین است. نویسنده باکونینیسم را عمدتاً محصول مبارزات دهقانی علیه فئودالیسم معرفی میکند، حال آنکه این توصیف تنها بخشی از واقعیت را منعکس میکند. باکونین هرچند در شرایط روسیه تزاری میاندیشید و دهقانان را نیروی اصلی انقلاب میدانست، اما نظریه او صرفاً به دهقانان محدود نبود. او در آثار خود، بهویژه در دولتگرایی و آنارشی (Statism and Anarchy)، بر اتحاد دهقانان، کارگران شهری و سایر اقشار فرودست تأکید میکند و معتقد است انقلاب اجتماعی باید از پایین و از طریق فدراسیون آزاد کمونها، انجمنهای کارگری و شوراهای محلی سازمان یابد، نه از طریق تصرف دولت. بنابراین، تقلیل باکونینیسم به بازتاب نظری مبارزات دهقانی، پیچیدگی اندیشه او را نادیده میگیرد.نکته مهمتر آن است که مقاله، آلترناتیو اقتصادی و سیاسی باکونین را بهروشنی بازسازی نمیکند. باکونین صرفاً منتقد دولت نبود، بلکه طرح مشخصی برای سازماندهی جامعه پس از انقلاب ارائه میکرد. در اروپای صنعتی، او خواهان اجتماعی شدن ابزار تولید، اداره کارخانهها توسط اتحادیههای کارگری، حذف ارتش دائمی و بوروکراسی، و جایگزینی دولت ملی با فدراسیونی از کمونهای آزاد بود. در روسیه نیز بر این باور بود که کمونهای روستایی (میر)، اگر از سلطه دولت و اشراف رهایی یابند، میتوانند مستقیماً به هستههای جامعه سوسیالیستی تبدیل شوند. اختلاف او با مارکس دقیقاً از همینجا آغاز میشد؛ مارکس در آثار میانی خود معتقد بود که روسیه، به دلیل عقبماندگی نیروهای مولد، نمیتواند بدون گسترش سرمایهداری وارد مرحله سوسیالیسم شود، اما باکونین این انتظار را از نظر سیاسی و اجتماعی ناموجه میدانست و آن را به معنای واگذاری ابتکار عمل به بورژوازی تلقی میکرد. البته خود موضع مارکس نیز یکدست و ثابت نبود. مقاله با این گزاره که «مارکس تحقق سوسیالیسم در جامعه عقبمانده روسیه را بعید میدانست»، تصویری ایستا از اندیشه او ارائه میدهد. این گزاره درباره آثار میانی مارکس تا حد زیادی درست است، اما در سالهای پایانی عمر، بهویژه در پیشنویسهای نامه به ورا زاسولیچ (۱۸۸۱)، مارکس امکان متفاوتی را نیز مطرح میکند. او تصریح میکند که اگر انقلاب روسیه با انقلاب پرولتری در اروپای غربی پیوند بخورد، کمون روستایی روسیه میتواند بدون عبور کامل از مسیر کلاسیک سرمایهداری، نقطه آغاز گذار به سوسیالیسم باشد. بنابراین، برخلاف روایت مقاله، مارکس متأخر انعطاف نظری بیشتری نسبت به مسئله روسیه نشان میدهد.ضعف دیگر مقاله، نسبت دادن بلشویسم به سنت باکونینی و نارودنیکی است. بیتردید جنبش نارودنیکها در شکلگیری فرهنگ سیاسی انقلابی روسیه نقش مهمی ایفا کرد، اما ادعای اینکه بلشویسم محصول باکونینیسم است، از نظر تاریخی قابل دفاع نیست. بلشویسم حاصل تلاقی چندین سنت نظری و سیاسی بود؛ مارکسیسم روسی، تجربه مبارزه مخفی علیه استبداد تزاری، میراث ژاکوبنی انقلاب فرانسه، شرایط جنگ داخلی و مهمتر از همه نظریه حزب پیشاهنگ لنین. اتفاقاً باکونین از نخستین متفکرانی بود که هشدار داد اگر گروهی از انقلابیون حرفهای قدرت دولتی را در اختیار بگیرند، طبقه جدیدی از مدیران و بوروکراتها پدید خواهد آمد که به نام مردم بر مردم حکومت خواهند کرد. این هشدار که بعدها در آثار آنارشیستها و حتی برخی مارکسیستهای شورایی بازتاب یافت، تفاوت بنیادی او را با نظریه حزب پیشاهنگ نشان میدهد.در مقابل، مقاله بهدرستی بر تمایز میان «دیکتاتوری پرولتاریا» و «دیکتاتوری حزب» تأکید میکند. این تمایز در سنت مارکسیسم شورایی و نزد نظریهپردازانی چون آنتون پانکوک و هرمان گورتر نیز دیده میشود. خود مارکس پس از تجربه کمون پاریس در جنگ داخلی در فرانسه، بر ضرورت درهم شکستن ماشین بوروکراتیک دولت و جایگزینی آن با نهادهای انتخابی و قابل عزل تأکید کرد. از این منظر، همسانانگاری دیکتاتوری پرولتاریا با حکومت تکحزبی شوروی، از نظر تاریخی و نظری نادرست است. با این حال، این نتیجه به خودی خود اثبات نمیکند که نقدهای باکونین به تمرکز قدرت بیاساس بودهاند؛ تجربه تاریخی قرن بیستم نشان داد که بخشی از نگرانیهای او درباره بوروکراتیزه شدن قدرت، دستکم در برخی نمونههای تاریخی، تحقق یافت.
در نهایت، اختلاف مارکس و باکونین را نمیتوان صرفاً به تفاوت موقعیتهای طبقاتی یا اقتصادی آنان فروکاست. هرچند شرایط متفاوت روسیه و اروپای غربی بر شکلگیری اندیشه هر دو تأثیر گذاشت، اما این اختلاف، اختلافی نظری نیز بود. مارکس دولت را شکلی تاریخی از سازمان سیاسی میدانست که در دوره گذار، تحت حاکمیت طبقه کارگر، هنوز میتواند نقشی ایفا کند؛ در حالی که باکونین معتقد بود هر شکل از دولت، صرفنظر از اینکه چه طبقهای بر آن مسلط باشد، گرایش به بازتولید سلطه، بوروکراسی و نابرابری دارد. بنابراین، نزاع این دو بیش از آنکه نزاعی صرفاً جامعهشناختی باشد، نزاعی درباره ماهیت قدرت سیاسی و امکانهای رهایی اجتماعی بود.در مجموع، مقاله از این حیث که میان مارکس و تجربه تاریخی استالینیسم تمایز میگذارد و دیکتاتوری پرولتاریا را به خودحکومتی شوراها نزدیک میداند، از پشتوانه نظری قابل قبولی برخوردار است. اما در بازنمایی باکونینیسم، تحلیل اقتصاد روسیه و اروپا و نسبت دادن بلشویسم به سنت باکونینی، دچار تعمیمهای شتابزده و سادهسازیهای تاریخی میشود. نقدی ریشهای بر باکونین تنها زمانی از استحکام نظری برخوردار خواهد بود که ابتدا آلترناتیو واقعی او ،-یعنی فدرالیسم آزادیخواهانه، خودگردانی تولید و نفی دولت متمرکز ،-با دقت بازسازی شود و سپس، بر پایه امکانسنجی تاریخی و اقتصادی آن، مورد ارزیابی قرار گیرد، نه آنکه به عنوان مقدمهای بر بلشویسم یا صرفاً بازتاب مبارزات دهقانی معرفی شود.به نظر من ذکر این نکته بسیار مهم است که اگر تمام مسئولیت شکاف انترناسیونال اول را متوجه باکونین یا صرفاً اختلافات نظری کنیم، از نقش ضعفهای سازمانی و سیاسی جناح مارکس و انگلس نیز غفلت کردهایم. در عین حال، نباید از این واقعیت نیز غافل شد که انترناسیونال اول نتوانست به چارچوبی برای همزیستی و رقابت نظری گرایشهای مختلف جنبش کارگری بدل شود. هرچند اختلافات میان مارکس و باکونین بر سر دولت، سازمان سیاسی و استراتژی انقلاب عمیق و در مواردی آشتیناپذیر بود، اما شیوه مدیریت این اختلافات نیز در تشدید بحران نقش داشت. جناح مارکس و انگلس، بهویژه در سالهای پایانی انترناسیونال، به جای آنکه سازوکاری برای تداوم گفتوگوی نظری و حفظ وحدت سازمانی در عین تکثر گرایشها ایجاد کند، بیش از پیش به حذف سیاسی رقیب و تمرکز اقتدار در شورای عمومی گرایش یافت. اخراج باکونین و جیمز گیوم از کنگره لاهه (۱۸۷۲) اگرچه از منظر مارکس برای حفظ انسجام سازمان ضروری تلقی میشد، اما در عمل به انشعاب انترناسیونال انجامید و ظرفیت آن را برای تبدیل شدن به جبههای فراگیر از نیروهای سوسیالیست و کارگری بهشدت تضعیف کرد. البته این بدان معنا نیست که مسئولیت این شکست تنها متوجه جناح مارکس و انگلس بود؛ باکونین نیز با سازمانهای مخفی درون انترناسیونال و بیاعتمادی عمیق نسبت به هرگونه مرکزیت، در تشدید این بحران سهم داشت. ازاینرو، فروپاشی انترناسیونال اول را باید حاصل برهمکنش اختلافات نظری، شرایط سیاسی اروپا پس از شکست کمون پاریس و ناتوانی هر دو جناح در مدیریت تضادهای درونی جنبش کارگری دانست، نه صرفاً پیامد خطای یک طرف منازعه. بر اساس پژوهشهای مورخانی مانند وولفگانگ اکهارت ،پل توماس و جولیان پی. دبلیو. آرچر فروپاشی انترناسیونال اول نه صرفاً نتیجه اختلافات شخصی مارکس و باکونین، بلکه حاصل ترکیب اختلافات نظری، پیامدهای شکست کمون پاریس، سرکوب جنبش کارگری در اروپا و ناتوانی ساختار انترناسیونال در مدیریت تکثر گرایشهای سوسیالیستی بود. این صورتبندی از نظر تاریخنگاری معاصر متوازنتر و قابل دفاعتر است.
مارکس، کارل. جنگ داخلی در فرانسه (The Civil War in France)، ۱۸۷۱.
مارکس، کارل. نقد برنامه گوتا (Critique of the Gotha Programme)، ۱۸۷۵.
مارکس، کارل. پیشنویسها و نامه به ورا زاسولیچ (Drafts of the Letter to Vera Zasulich)، ۱۸۸۱.
مارکس، کارل و انگلس، فریدریش. مانیفست حزب کمونیست (Manifesto of the Communist Party)، ۱۸۴۸.
باکونین، میخائیل. دولتگرایی و آنارشی (Statism and Anarchy)، ۱۸۷۳.
باکونین، میخائیل. خدا و دولت (God and the State)، انتشار پس از مرگ، ۱۸۸۲.
دراپر، هال (Hal Draper). The Dictatorship of the Proletariat from Marx to Lenin. Monthly Review Press.
آوریش، پل (Paul Avrich). The Russian Anarchists. Princeton University Press.
مکسیموف، گرگوری (Gregori Maximoff). The Political Philosophy of Bakunin. Free Press.
رازمین:
انقلاب نشانهای است بر این که دیگر چیزی به نام “راهحل مارکسیستی” یا “راهحل آنارشیستی” برای بحران وجود ندارد، بلکه تنها یک راهحل کمونیستی وجود دارد. ژستی که در آن نقد اقتصاد سیاسی و نقد دولت در یک کردار واحد به هم میرسند، همان شورش است. این سنتزی نیست که در کتابها نوشته شود، سنتزی است که در خیابانها رخ میدهد، آتشی که یکباره کالا و فرمان را میبلعد. این همان چیزی است که ما کمونیزیسیون مینامیم: نه یک برنامه، که یک وضعیت؛ وضعیتی که در آن روابط اجتماعی کمونیستی بیدرنگ و در دل ویرانی جهان سرمایهداری ساخته میشوند
کمونیزیسیون یعنی همین: لحظهای که دیگر نه “تولید” در کار است، نه “سیاست”، و نه چیزی به نام اقتصاد یا دولت که در برابر زندگی روزمره قد علم کند. در این لحظه، تقسیم مصنوعی میان مارکس و باکونین دیگر موضوعیت ندارد، چون اساساً جداییای که این دو نام بر آن استوار بودند – جدایی اقتصاد از سیاست – در عمل از بین رفته است. این فرارویِ عملی، یگانه شکل ممکنِ “سنتز” است.
نادر کار:
روز بخیر رازمین جان تشکر از اظهار نظر و حضورتان. اینکه کمونیزیسیون را به یک لحظه خاص در جامعه رتبط میکنی بسیار با ارزش است. در واقع هم ربط ایدهها و راهبردها از طریق توزیع آن جامعه و پیوندها و مناسبتهای آن با آن ایده و راهبرد عنا پیدا میکند. الان بحث جدایی سیاست و اقتصاد نیست. اینا دو وجه از وجوه متعدد یک جامعه هستند و طبعاً در آن جامعه با هم تلاقی دارند. اما از اینکه بگذریم کمونیزیسیون ۲ توضیح را بایستی ارائه بدهد ۱ ویژگی جامعی که در آن زیست میکنیم و دیگر راه حل سرمایهدارانه یا کمونیستی یا به قول شما مارکسیستی را نمیپذیرد یا حتی آنارشیستی را. و آماده انقلاب کمونیزیسیونی است. دوم باید نحوه عمل این نوع ویژه انقلاب را توضیح بدهید که چگونه ورت میگیرد. یعنی در میدان چه خواهد گذشت و یا چه باید بگذرد؟آیا منظورت شورش و قیام شهری است؟
رازمین:
درود رفیق جان. بگذار نخست به یک نکته اشاره کنم کمونیزیسیون، هم در مفهوم و هم در زمانبندی نظریاش، دقیقاً از درون نقد تفکر ایدئولوژیک و خیالپردازی آرمانشهری زاده میشود؛ درست همان گرایشی که انقلاب را پیوسته به آیندهای نامعلوم حواله میدهد و صبر انفعالی را به جای مداخلهی اکنونی مینشاند. از این منظر، کمونیزیسیون چیزی جز تکامل ارگانیک کمونیسم شورایی نیست،گذاری ضروری از ایدئولوژی صرف به سوبژکتیویتهای رادیکال که دیگر در قالبهای پیشینِ (آگاهی طبقاتی) محصور نمیماند. این گذار را میشود در نقد جنبش مه ۶۸ به روشنی دید، و در نمونههای متأخرتری مانند جنبش والاستریت و جلیقهزردها به شکلی انضمامیتر شاهدش بود
در هر دو مورد، آنچه آشکار میشود نه قدرتگیری دوبارهی پرولتاریا در قامت یک طبقه، بلکه گسستِ پرولتاریا از ایدئولوژی طبقاتیاش در همان بستری است که سرمایهداری بازتولیدش میکند. این گسست، همزمان نفی سیستم بازتولید را نمایان میسازد و هم فروپاشی تصویر کلاسیک (انقلاب کارگری) را. کارگر امروز دیگر در تضادی آشتیناپذیر با سیستم نمیایستد، بلکه به چرخدندهای بدل شده که نه فقط بازتولید کار مزدی و سرمایه را تضمین میکند، بلکه خود بدل به کارگزار حفظ همان چرخه شده است. از خیانت رویزیونیسم و جنبش کارگری فرانسه در مه ۶۸ زمان زیادی گذشته است، و امروز اندیشهی انقلابی دیگر سوژگیِ رهاییبخش خود را در طبقهی کارگر سنتی یا اتحادیهها نمیجوید؛ بلکه آن را در انتزاع طبقهی متوسط تهیشده و قشر جوانی بازمییابد که بیآنکه به وعدههای آینده دل ببندند، آمادهاند چرخهی بازتولید را در همین اکنون از کار بیندازند: با شورش علیه نظم شهری، بانکها، کارخانهها، دانشگاهها و هر صورتی از بازتولید که اکنون بر زندگی مسلط شده.
نادر کار:
بحث شما را من حیث المجموع و به طور کلی در چهارچوب تحولات دموکراتیک یک جامعه و بسط عدالت اجتماعی و تعمیق دموکراسی میفهمم و آن را قبول دارم. نمونه این جنبشها در قرن بیستم و بیست و یکم در واقع در همین راهبرد عمل کردند و دستاوردهای فراوانی داشتند. اما اینکه این تحول در همین لحظه چگونه به کمونیزم میانجامد را شما بایستی توضیح بدهید. یعنی نشان بدهید که آن جنبشها از جمله فتح وال استریت و جلیقه زردها برای سوسیالیسم مبارزه میکنند آن هم سوسیالیسمی که به فراروی از جامعه سرمایهداری و لغو کار مزدی بیانجامد.
آرمان جمهور:
(در پاسخ به نقد امیر اذر)
درود ممنونم بابت طرح انتقاداتتان.مارکس در زمینه امکان سوسیالیسم در روسیه کمی تحت تاثیر ناردونیک ها قرار میگیرد.اما باز در نهایت مارکس امکان انقلاب کارگری و سوسیالیستی را در جوامع صنعتی و اروپا بیشتر میدید تا روسیه
هدفم از تقلیل به ریشه های مادی و تاریخی این بود که ما باید از دعواهای بین مارکس و باکونین گذر کنیم و به واقعیت های اجتماعی که برای ما کارکرد دارند برسیم.باکونینیسم امروزه فاقد موضوعیت است چون جنبش های دهقانی دیگر نقش مترقی ای ندارد.نیروهای مولد رشد یافته و در دوران سرمایهداری جهانی هستیم.و این طبقه کارگر است که نقشِ مترقی و انقلابی ایفا میکند.و اینجاست که اتحاد کارگران و دهقانان از لزوم میافتد.این شعاری بوده که بلشویک ها هم پرچم قیام خود کردند.
در مورد کمونیزاسیون؛اشتراکی سازی و لغوکارمزدی یا اداره شورایی جامعه صد البته که هدف اساسی هر مارکسیستی هستند.اما ما از مبارزه روزانه طبقه کارگر میگوییم.بنابراین باید اینها را فرآیندهای تدریجی ببینیم.کارگران نمیتوانند اهداف سوسیالیسم جهانی را فوری عملی کنند.تکوین و تکامل مبارزات کارگران وقت میبرد.اگر این وسط اقلیتی بخواهد با هدف تسریع وصول به آزادی به اسم طبقه دست به عمل بزند باز میشود جانشین گرایی و تکرار تجاربی که از طریق کمونیسم شورایی ما از آنها فرار میکنیم،از موضع لنینیستی فرار می کنیم نه مبارزه روزانه طبقه کارگر.بلکه خود انقلاب فی نفسه مهم است.اما بالعکس در واقعیت انقلاب و کمونیسم از مبارزه روزانه طبقه کارگر استنتاج میشود.اگر کمونیسم یک هدف انتزاعی و نظریه جداگانه و تئوریزه شده برای یک اقلیت باشد که بنا دارد با حرکت های متهورانه روند آن را تسریع کند دیگر آن کمونیسمی که ما آن را به عنوان جنبش اجتماعی طبقه کارگر بر علیه جامعه سرمایه داری میشناسیم نیست.نوعی توطئه است.
(در پاسخ به نقد رازمین)
من به سبب مطالعاتی که جهت آشنایی بیشتر با گروه های کمونیست چپ در سایت لیبکام کردم میتونم ادعا کنم که در بحث حزب ژیل داوه موضع نزدیکی به کمونیسم چپ دارد.ما باید بیشتر درباره کمونیسم چپ ایتالیایی،آلمانی-هلندی جریانات چپ افراطی من جمله کمونیزاسیون تحقیق کنیم تا بیشتر با ریشه های فکری خود آشنا بشویم.
طرفداران جریان کمونیزاسیون انتقادات اساسی به بوردیگا و بوردیگیست ها دارند.کار اساسی آنها که چندان هم بنظرم اساسی نیست این است که توهم فیتیشیسم سازمانی شوراها را رد کنند.چیزی که کمونیست های شورایی هم پیشتر از آن کرده بودند وقتی پانکوک میگوید شورا یک فرم ثابت و فراتاریخی نیست.تاکید بر شورا و کمیته های اعتصاب در واقع تاکید بر اشکال سازماندهی طبقه کارگر در محل کار و خیابان و جامعه هستند؛که نمونه های عینی ای دارد.اما در این زمینه طرفداران جریان کمونیزاسیون و آتونومیست ها و موقعیت گرایان واقعاً ضعیف عمل کردند.آنها نتوانستد تجارب مثبت طبقه کارگر را در مبارزاتش تبیین کنند.آنها به جای اینکه فرمول را مشخص تر کنند به سمت مجرد تر و انتزاعی تر کردن فرمول حرکت کردند
با بازگشت به لغو کارمزدی و خودمختاری و غیره و غیره؛ که به خودی خود انتزاع هستند و باید نمودهای عینی آن را در پراتیک طبقه کارگر یافت.
نادر کار:
در تایید نکته ای که آلترنایتو در پیامش آورده: مارکس در زمینه امکان سوسیالیسم در روسیه کمی تحت تاثیر ناردونیک ها قرار میگیرد ….
به نکتهای اشاره می کند که هرمان گورتر در مجادله با لنین در «نامه سرگشاده به رفیق لنین» از سوی کمونیست آلمانی آمده است.
امیر آذر:
درود رازمین بزرگوار متن را با دقت خواندم. به نظرم از نظر ادبی و قدرت بیان، متن بسیار جذاب است و تلاش میکند از دوگانه سنتی مارکسیسم و آنارشیسم عبور کند و افق کمونیزاسیون را به عنوان یک امکان رهاییبخش مطرح کند. بهویژه تأکید بر اینکه نقد اقتصاد سیاسی و نقد دولت نباید از یکدیگر جدا شوند، نکته مهمی است و تجربههای تاریخی قرن بیستم هم تا حد زیادی اهمیت این مسئله را نشان دادهاند.با این حال، احساس میکنم متن در چند جا بیشتر به زبان بیانیه نزدیک میشود تا استدلال. مثلاً وقتی گفته میشود دیگر چیزی به نام راهحل مارکسیستی یا آنارشیستی وجود ندارد و فقط راهحل کمونیستی باقی مانده، این بیشتر یک نتیجه اعلامشده است تا نتیجهای که از دل بحث بیرون آمده باشد. برای اینکه این ادعا قانعکننده باشد، باید توضیح داده شود که دقیقاً کدام عناصر مارکسیسم و آنارشیسم پشت سر گذاشته شدهاند و چرا اختلافات تاریخی میان آنها دیگر موضوعیت ندارند.نکته دیگری که به نظرم جای تأمل دارد، این است که اختلاف مارکس و باکونین به جدایی اقتصاد از سیاست فروکاسته شده است. تا جایی که من میفهمم، نه مارکس اقتصاد را مستقل از سیاست میدید و نه باکونین دولت را جدا از مناسبات اقتصادی تحلیل میکرد. اختلاف اصلی آنها بیشتر بر سر مسئله دولت، سازمان انقلابی، دوره گذار و نحوه اعمال قدرت بود. بنابراین شاید این صورتبندی، پیچیدگی آن اختلاف تاریخی را بیش از حد ساده کند.همچنین درباره این جمله که در کمونیزاسیون دیگر نه تولیدی وجود دارد، نه سیاست و نه اقتصاد، فکر میکنم اگر منظور، پایان تولید کالایی، کار مزدی، دولت و مناسبات سرمایهدارانه باشد، کاملاً قابل فهم است؛ اما اگر این عبارت به معنای پایان هرگونه تولید اجتماعی یا هر نوع سازمانیافتگی جمعی فهمیده شود، هم از نظر نظری محل بحث است و هم از نظر عملی. بالاخره هر جامعهای، حتی یک جامعه کمونیستی، باید تولید کند، تصمیم بگیرد و امور مشترکش را هماهنگ کند؛ آنچه تغییر میکند، شکل این روابط است، نه اصل وجود آنها.در مجموع، به نظرم متن ایدههای قابل تأملی دارد و افق مهمی را باز میکند، اما اگر از زبان قطعی و گزارههای مطلق کمی فاصله بگیرد و استدلال تاریخی و نظری بیشتری ارائه دهد، هم برای کسانی که با ادبیات کمونیزاسیون آشنا نیستند قانعکنندهتر خواهد بود و هم از نظر نظری استحکام بیشتری پیدا میکند. اتفاقاً ارزش این بحث هم در همین است که به جای اعلام پایان اختلافات، نشان دهد تجربههای تاریخی چگونه ما را وادار میکنند هم مارکس و هم باکونین را دوباره و انتقادی بخوانیم.
به نظر من اگر تجربههای انقلابی معاصر چیزی را نشان داده باشند، این است که جدایی تاریخی میان نقد اقتصاد سیاسی و نقد دولت، در عمل انقلابی قابل حفظ نیست. الغای روابط کالایی بدون درهم شکستن اشکال سلطه سیاسی ممکن نیست و برعکس، نابودی دولت نیز بدون دگرگونی فوری مناسبات تولید و بازتولید اجتماعی به بازتولید سرمایهداری میانجامد. از این منظر، کمونیزاسیون نه سنتزی میان مارکس و باکونین، بلکه تلاشی برای فراروی انتقادی از محدودیتهای هر دو سنت و اندیشیدن به انقلاب به مثابه فرآیندی واحد است که در آن الغای دولت، ارزش، کار مزدی و روابط کالایی در یک حرکت اجتماعی تحقق مییابد.
ممنون از توضیحاتت و مشارکت عزیزان ،- با این توضیحاتی که دادی، به نظرم مقصودت روشنتر شد و فکر میکنم در چند مورد با هم اشتراک نظر داریم، هرچند همچنان در بعضی نقاط اختلافهایی باقی میماند.من هم موافقم که نباید در دعوای تاریخی مارکس و باکونین متوقف ماند. اگر این اختلافات را صرفاً به عنوان منازعهای میان دو شخصیت یا دو مکتب ببینیم، چیزی به فهم امروز ما اضافه نمیکند. ارزش این بحث زمانی است که ببینیم هر کدام از این سنتها چه مسئلهای را طرح کردند و امروز کدام بخش از آن هنوز برای ما موضوعیت دارد.در مورد روسیه هم فکر میکنم صورتبندیات به واقعیت تاریخی نزدیکتر از متن اولیه است. مارکس، بهویژه در دوره متأخر، نسبت به امکانهای روسیه انعطاف بیشتری پیدا کرد، اما همچنان ثقل انقلاب سوسیالیستی را در جوامع صنعتی اروپا میدید. این با نامه به ورا زاسولیچ هم منافاتی ندارد، چون آنجا هم امکان گذار روسیه را مشروط به پیوند با انقلاب در غرب میداند، نه به عنوان یک مسیر مستقل.
در مورد باکونینیسم، البته من کمی محتاطتر هستم. موافقم که با از بین رفتن نقش تاریخی دهقانان به عنوان نیروی تعیینکننده، بسیاری از مفروضات باکونین دیگر موضوعیت سابق را ندارند، اما این به معنای از بین رفتن همه نقدهای او نیست. به نظر من، نقد او به تمرکز قدرت، بوروکراسی و جانشینگرایی هنوز هم ارزش بحث دارد، حتی اگر پاسخهایی که برای این مسائل ارائه میکرد، دیگر پاسخهای امروز ما نباشند.بحثت درباره کمونیزاسیون هم برای من قابل تأمل بود. به نظرم تأکید بر اینکه کمونیسم از دل مبارزه روزمره طبقه کارگر بیرون میآید و نه از اراده یک اقلیت انقلابی، دقیقاً یکی از مهمترین دستاوردهای سنت کمونیسم شورایی و بخشهایی از کمونیسم چپ است. اگر این پیوند میان مبارزه روزمره و افق کمونیستی قطع شود، کمونیسم به پروژه یک اقلیت تبدیل میشود و همان جانشینگراییای را بازتولید میکند که خودمان منتقد آن هستیم.فقط در مورد نقدت به کمونیزاسیون، احساس میکنم باید میان نظریه و برخی قرائتهای آن تفکیک قائل شد. من هم قبول دارم که بخشی از ادبیات کمونیزاسیون، بهویژه در سالهای اخیر، بیش از اندازه انتزاعی شده و کمتر توانسته اشکال واقعی مبارزه طبقه کارگر را تحلیل کند. گاهی مفاهیمی مثل «لغو کارمزدی»، «کمونیزاسیون» یا «خودمختاری» آنقدر کلی بیان میشوند که نسبتشان با مبارزات واقعی، اعتصابها، شوراها، کمیتههای اعتصاب و تجربههای خودسازماندهی کارگران مبهم میماند. از این جهت، نقدت را وارد میدانم.با این حال، فکر میکنم نباید از آن طرف هم به نوعی فیتیشیسم شوراها برسیم. همانطور که پانکوک تأکید میکرد، شورا یک فرم جاودانه یا مقدس نیست، بلکه شکلی تاریخی از سازمانیابی خود طبقه است که در شرایط معینی پدیدار میشود. بنابراین شاید بهتر باشد نه شورا را به یک اصل فراتاریخی تبدیل کنیم و نه از آن عبور کنیم، بلکه آن را یکی از اشکال ممکن خودسازماندهی پرولتاریا در شرایط مشخص تاریخی بدانیم.در مجموع، احساس میکنم این بحث زمانی بیشترین فایده را خواهد داشت که به جای اینکه بپرسیم «حق با مارکس بود یا باکونین؟» یا «کمونیزاسیون درست است یا کمونیسم شورایی؟»، بپرسیم کدام عناصر این سنتها هنوز میتوانند به فهم و پیشبرد مبارزات واقعی طبقه کارگر کمک کنند و کدام بخشها دیگر صرفاً ارزش تاریخی دارند. به نظرم اگر این نقطه عزیمت را حفظ کنیم، اختلافها هم بیشتر به روشن شدن مسئله کمک میکنند تا بازتولید مرزبندیهای قدیمی.
آرمان جمهور:
سپاسگذارم نکات مهم و مثبتی را مطرح کردید.هدفم برتری جویی موضع مارکس بر باکونین و کمونیسم شورایی بر کمونیزاسیون نیست.گفتم که خود کمونیست های شورایی هم فیتیشیسم شورا را پیش از هر گروهی رد میکردند.ما میتوانیم نواقص کار مارکس راهم برشماریم؛مثلاً بگوییم دیکتاتوری پرولتاریا دیگر موضوعیت ندارد.یا حتی تاکید مارکس بر دولت را هم نقد کنیم.کاری که یکی از تئوریسین های مارکسیست که در جریان کمونیسم چپ جای میگیرد یعنی کارل کرش انجام داد.کسی که اواخر عمرش هم به آنارشیسم متمایل شد.نقد او حائز اهمیت است.او میگوید تاکید مارکس بر دولت ریشه در شرایط اجتماعی آلمان داشت که ضرورت یک دولت اقتدارگرا را ایجاب میکردانتقاداتی از این دست میشود به مارکس کرد که در هنگام نگارش مانیفست او و انگلس همچنان تحت تاثیر جو انقلابیگری ژاکوبینی بودند.یا حتی اواخر عمرش رفورمیسم و مشارکت پارلمانی را جهت تحقق یکسری اهداف مفید میدید مثل انگلس.باز همه اینهارا باید تحت شرایط اجتماعی و سیاسی قرن ۱۹ فهمید.مفروضات مارکس مثل مفروضات باکونین توسط تاریخ ابطال پذیر هستند.یکی از این ابطال های تاریخی رفع تضاد بین آزادی با سازماندهی و اصل مرجعیت بود که در عمل از طریق تجارب شوراهای کارگری در روسیه و آلمان نشان داده شد.
