رابطه بلشویسم با مارکسیسم/ماکسیمیلین روبل

تعداد بازدید: 1
نویسنده: ماکسیمیلین روبل
زمان مطالعه: 15 دقیقه

رابطه بلشویسم با مارکسیسم/ماکسیمیلین روبل

ماکسیمیلیان روبل رابطه مارکسیسم و ​​بلشویسم را از نوشته‌های خود مارکس در رابطه با روسیه و جنبش پوپولیستی تا قدرت بلشویکی دنبال می‌کند. از کتاب « روسیه انقلابی » انتشارات دانشگاه هاروارد،

ویرایش شده توسط ریچارد پایپس

برگردان به فارسی : آرمان جمهور

موضوع من، رابطه بلشویسم با مارکسیسم، را می‌توان به سه صورت درک کرد: (1) به عنوان مطالعه رابطه بلشویسم و ​​جناح‌های مختلف آن با سایر جریان‌های مارکسیستی روسیه، به عنوان مثال، با مارکسیسم قانونی و منشویسم؛ (2) به عنوان مواجهه بلشویسم با مارکسیسم غربی که از میراث فکری بنیانگذاران «سوسیالیسم علمی» تکامل یافته است؛ و (3) به عنوان بررسی رابطه بلشویسم با «مارکسیسم اصیل»، یعنی با آموزه‌های مارکس و انگلس.

اگرچه من بر این موضوع آخر تمرکز خواهم کرد، اما باید حداقل به طور گذرا به دو موضوع دیگر نیز بپردازم. اجازه دهید به موضوع اصلی مقاله‌ام بپردازم: آیا بلشویک‌ها در سال ۱۹۱۷ مطابق با نظریه اجتماعی مارکس و انگلس عمل کردند؟ برای پاسخ به این سؤال، باید نظریه مارکس را تعریف کنیم و آن را نه تنها با مارکسیسم بلشویکی آنطور که عمدتاً در نوشته‌های نظری لنین آشکار شده است، بلکه با سیاست‌هایی که حزب بلشویک در سال ۱۹۱۷ دنبال می‌کرد، مقایسه کنیم.

به نظر من، موضع نظری مارکس و انگلس در رابطه با آینده اجتماعی روسیه تزاری، نمونه کاملی از برداشت کلی آنها از تکامل تاریخی است. به همین دلیل، شاید مفید باشد که با یادآوری نگرش آنها نسبت به روسیه شروع کنیم – نگرش‌هایی که به شدت تحت تأثیر نفرت سوزان از استبداد بود، که روسیه تزاری در آن زمان در مقایسه با سلطنت پروس و بناپارتیسم فرانسه، پیشرفته‌ترین نمونه آن بود. مارکس تقریباً در بی‌اعتمادی خود به روس‌ها بیمارگونه عمل می‌کرد، واقعیتی که مانع از آن نشد که لیبرال‌ها و انقلابیون روسی – همانطور که بعداً شکایت کرد – او را برای توجه ویژه انتخاب کنند. در طول یک ربع قرن، او هرگز از هشدار در مورد تلاش مسیحایی روسیه برای سلطه بر جهان دست نکشید. در سال‌های ۱۸۵۶-۵۷، او در Free Press، مجله بدنام روس‌هراس، دیوید اورکهارت، یک مطالعه تاریخی را که به سبک اورکهارتی نوشته شده بود، منتشر کرد. برای جمع‌بندی عناصر اساسی این اثر (افشاگری‌های تاریخ دیپلماتیک قرن هجدهم)، نمی‌توان کاری بهتر از نقل برخی از نظرات خود مارکس در مورد تاریخ اولیه و مدرن روسیه انجام داد:

منجلاب خونین برده‌داری مغول، نه شکوه بی‌ادبانه دوران نورمن، گهواره مسکووی را تشکیل می‌دهد و روسیه مدرن چیزی جز دگردیسی مسکووی نیست… این ایوان کالیتا، برده مغولی بود که تمام حیله‌گری‌های پست‌ترین برده‌داری را به یک سیستم تبدیل کرد و سیاست او سیاست ایوان کبیر و همچنین پتر کبیر باقی ماند! پتر کبیر، خالق روسیه مدرن، سیستم قدیمی مسکووی مبنی بر تجاوز به قلمروهای صرفاً محلی را از بین برد و هدف آن را با ارتقاء هدف آن، که قدرت نامحدود است، تعمیم داد. تلاش روسیه مدرن برای قسطنطنیه چیزی جز ادامه سیاست سلسله روریک نیست که پایتخت خود را از نووگورود به کیف منتقل کرد تا به بیزانس نزدیک‌تر باشد.

بیزانس به الگوی دین و تمدن روسیه و همچنین هدف آرزوهای جاودانه روسیه تبدیل شد. [1]

مارکس با نگاهی مثبت‌تر، آغاز یک انقلاب اجتماعی در روسیه را در رهایی دهقانان پس از جنگ کریمه و در سیاست تزاری نسبت به دهقانان در دهه ۱۸۶۰ می‌دید. اما تنها زمانی که با انقلابیون روسیه تماس پیدا کرد، توجه او به طور جدی به مشکلات اقتصادی و اجتماعی روسیه معطوف شد. آیا این ملت می‌توانست از سرنوشت اروپای غربی – سرمایه‌داری، مالکیت خصوصی، دولت بورژوایی – رهایی یابد؟ آیا می‌توانست وظیفه اساسی ایجاد جامعه‌ای جدید مبتنی بر مالکیت اشتراکی و تولید تعاونی کمون دهقانی (اوبشچینا) را انجام دهد؟

مارکس، با انگیزه‌ی اقتصاددانی به نام ان. اف. دانیلسون که کتاب «سرمایه» را ترجمه کرده بود، خود را غرق در مطالعه‌ی اشکال باستانی و آسیایی مالکیت کرد. او، در توافق با پوپولیست‌ها، به این نتیجه رسید که تحت شرایط خاص، کمون دهقانی روسیه نقطه‌ی شروع احتمالی برای انقلاب اجتماعی و سوسیالیستی آینده در روسیه است و این کشور را قادر می‌سازد تا از مرحله‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری عبور کند. به اصرار مارکس، در سال ۱۸۷۵ انگلس پاسخی به انتقادات پی. تکاچف، پیرو روسی آگوست بلانکی، منتشر کرد. تکاچف در نامه‌ای سرگشاده به انگلس، او را به خاطر ناآگاهی از شرایط اجتماعی روسیه و چشم‌اندازهای انقلابی سرزنش کرده بود. به گفته‌ی تکاچف، روسیه سرزمین برگزیده‌ی سوسیالیسم بود زیرا نه بورژوازی داشت و نه پرولتاریا، بلکه در عوض، بر نهادهای اشتراکی مانند آرتل و میر مبتنی بود. با این حال، مشکل سیاسی همچنان باقی ماند: سرنگونی تزاریسم و ​​تصرف دولت توسط یک اقلیت انقلابی. در اینجا، به طور خلاصه، پاسخ انگلس آمده است: یک انقلاب اجتماعی قطعاً در روسیه در حال شکل‌گیری است، اما به دلیل فقدان یک پرولتاریای شهری قوی و یک بورژوازی سرمایه‌دار قدرتمند، ماهیت سوسیالیستی نخواهد داشت؛ به عبارت دیگر، به دلیل توسعه ناکافی نیروهای تولیدی روسیه که هم به سرمایه و هم به بورژوازی نیاز دارد. به گفته انگلس، شکی نبود که وجود اشکال اشتراکی کار و مالکیت در روسیه، تمایل عمیق مردم روسیه به یک شیوه تولید تعاونی را نشان می‌داد، اما به هیچ وجه انگیزه مسیحایی آن برای سوسیالیسم و ​​​​یا استقلال آن از جنبش‌های غربی را اثبات نمی‌کرد. اگرچه پیشرفت سرمایه‌داری آن را تهدید می‌کرد، اما میر می‌توانست به پایه سوسیالیسم روسیه تبدیل شود. میر تنها به یک شرط می‌توانست به این عملکرد کمک کند: پیروزی قبلی انقلاب پرولتری در اروپای غربی. تا آن زمان، انقلابیون روسی (و اروپایی) باید تمام نیروهای مردمی را برای سرنگونی تزاریسم بسیج کنند. [2]

دو سال بعد، مارکس خود وارد بحث شد. مارکس در پاسخ به نویسنده‌ی روسی، ان. کی. میخائیلوفسکی، که از «نظام فلسفی» او به خاطر ارائه‌ی سرمایه‌داری به عنوان مرحله‌ای اجتناب‌ناپذیر که هیچ کشوری نمی‌تواند از آن اجتناب کند، انتقاد کرده بود، به این تفسیر نادرست از اندیشه‌ی او اعتراض کرد. او اظهار داشت که توضیح او از سرمایه‌داری غربی به هیچ وجه ادعا نمی‌کند که «نظریه‌ای تاریخی و فلسفی از پیشرفت عمومی است که لزوماً بر همه مردم تحمیل شده است». درک تاریخی تنها با تحلیل تجربی و جامع شواهد و نه با یک نظریه‌ی خاص و فلسفی، که «فضیلت والای آن فراتاریخی بودن است»، قابل دستیابی است. در مورد آینده‌ی اجتماعی روسیه و امیدهایی که پوپولیست‌ها به کمون روستایی داشتند، مارکس نظر زیر را، همانطور که نوشت، بر اساس مطالعه‌ی طولانی مطالب روسی و سایر اسناد، بیان کرد:

اگر روسیه به دنبال مسیری که از سال ۱۸۶۱ دنبال کرده است، ادامه دهد، بهترین فرصتی را که تاریخ به یک ملت ارائه داده است، از دست خواهد داد و تمام فراز و نشیب‌های مهلک یک رژیم سرمایه‌داری را متحمل خواهد شد… اگر روسیه به دنبال تبدیل شدن به یک ملت سرمایه‌داری مانند کشورهای اروپای غربی است – و در چند سال گذشته در این مسیر زحمات زیادی کشیده است – بدون تبدیل بخش قابل توجهی از دهقانان خود به پرولتاریا موفق نخواهد شد؛ و پس از آن، هنگامی که در آغوش رژیم سرمایه‌داری قرار گرفت، مانند سایر مردمان بی‌دین، قوانین بی‌رحمانه آن را تجربه خواهد کرد. [3]

مارکس تا زمان مرگش، حتی پس از آنکه اختلافات نظری و سیاسی جدی بین آنها و اولین مارکسیست‌های روسی ایجاد شده بود، همدردی خود را با آرمان‌های پوپولیست‌ها حفظ کرد. او با طعنه از آن انقلابیون روسی صحبت می‌کرد.

که داوطلبانه روسیه را ترک کرد و… تا در روسیه به تبلیغات ادامه دهد – به ژنو نقل مکان کرد! چه معامله‌ی خوبی. این آقایان مخالف هرگونه اقدام سیاسی-انقلابی هستند. روسیه قرار است با پشتک وارو به هزاره آنارشیست-کمونیست-آتئیست بپیوندد! در همین حال، آنها با خسته‌کننده‌ترین اصول‌گرایی، که به اصطلاح اصول آن از زمان باکونین فقید در خیابان‌ها تبلیغ می‌شود، برای این جهش آماده می‌شوند. [4]

لازم به ذکر است که این انتقاد مارکس متوجه سوسیالیست‌های روسی در ژنو بود که پس از انشعاب نارودنیا وُلیا (اراده مردم) پیرامون مجله «چرنی پِرِدِل» (تقسیم سیاه) گرد هم آمده بودند. گ. پلخانوف، پ.ب. آکسلرود و ورا زاسولیچ، که به زودی به «نستورهای» مارکسیسم روسی تبدیل شدند، به این گروه تعلق داشتند. مارکس آنها را «آنارشیست» و آرمان‌شهرگرا می‌دانست، در حالی که جناح تروریستی نارودنیا وُلیا را که اعضای آن جان خود را در روسیه علیه تزاریسم به خطر می‌انداختند، تحسین می‌کرد. ورا زاسولیچ پیش از پروازش به ژنو، به جان فرماندار پترزبورگ سوءقصد کرده بود و توسط هیئت منصفه تبرئه شده بود. او به چرنیپردلتسی در ژنو پیوست و از آنجا، در فوریه ۱۸۸۱، نامه‌ای به نام گروه خود برای مارکس نوشت و در آن نظر او را در مورد یک اختلاف نظر سیاسی عمده بین انقلابیون روسی که برای آنها “مسئله مرگ و زندگی” بود، جویا شد: یا کمون روستایی می‌تواند در جهت سوسیالیستی توسعه یابد، که در این صورت، انقلابیون باید تمام نیروهای خود را به رهایی و توسعه کمون اختصاص دهند؛ یا قرار بود که از بین برود و سوسیالیست‌های روسی را به گمانه‌زنی در مورد سرعت توسعه سرمایه‌داری روسیه و محدود کردن فعالیت خود به تبلیغات در میان کارگران شهری وا بگذارد. ورا زاسولیچ اظهار داشت که تز دوم، تز “مارکسیست‌ها” است. اما آیا تز خود مارکس بود؟ [5]

مارکس تلاش کرد تا دیدگاه‌های خود را در چندین پیش‌نویس که حاوی یک تحلیل جامعه‌شناختی آزمایشی از نهاد اوبشچینا است، تشریح کند. از آنجا که او خود را به یک پاسخ کوتاه محدود کرد، می‌توانیم فرض کنیم که بیماری او مانع از تکمیل پروژه‌اش شد – او قرار بود دو سال بعد درگذشت. مارکس با رد ایده «ضرورت تاریخی» سرمایه‌داری برای همه کشورهای جهان، در پاسخ به ورا زاسولیچ اعلام کرد:

تحلیل ارائه شده در کتاب سرمایه، نه به نفع و نه به ضرر سرزندگی کمون روستایی دلایلی ارائه می‌دهد، اما مطالعه‌ی ویژه‌ای که من روی آن انجام دادم و به دنبال مطالب موجود در منابع اصلی بودم، مرا متقاعد کرد که این کمون اساس بازسازی اجتماعی روسیه است. اما برای اینکه بتواند به این شکل عمل کند، ابتدا باید تأثیرات مضری که از همه طرف به آن حمله می‌کنند، از بین بروند و سپس شرایط عادی توسعه‌ی خودجوش برای آن تضمین شود.[6]

با این تفسیر، مارکس علیه شاگردان روسی خود تصمیم گرفت؛ یعنی علیه آن دسته از مارکسیست‌هایی که دیگر هیچ جایگزینی برای توسعه سرمایه‌داری در روسیه نمی‌پذیرفتند. سرمایه‌داری در روسیه برای او تنها یک امکان بود: سوسیالیسم می‌توانست یا از طریق کمون دهقانی یا از طریق سرمایه‌داری توسعه یابد. حدود یک سال پس از پاسخ او به ورا زاسولیچ، او به همراه انگلس، مقدمه‌ای بر نسخه روسی مانیفست کمونیست امضا کرد که در آن عبارت زیر آمده است: «اگر انقلاب روسیه به نشانه انقلاب کارگری در غرب تبدیل شود، به طوری که هر دو انقلاب یکدیگر را تکمیل کنند، مالکیت کمون فعلی روسیه می‌تواند نقطه شروع یک انقلاب کمونیستی باشد.» [7]

پس از مرگ مارکس، انگلس بحث با پوپولیست‌ها و مارکسیست‌های روسی را ادامه داد، اما بدون اینکه ریسک قضاوت قطعی به نفع هر یک از این دو گروه را بپذیرد.

اغراق نیست اگر بگوییم که دیدگاه‌های ابراز شده توسط انگلس در مورد مظاهر فکری اولیه مارکسیسم روسی، انتقادی کامل (اگر نگوییم محکومیت) از استراتژی سیاسی مورد حمایت اولین پیروان روسی مارکس و همچنین تمام تاکتیک‌های سیاسی اتخاذ شده پس از مرگ او توسط نسل جدید مارکسیست‌های روسی است. با توجه به اهمیت اظهارات انگلس و سکوت تقریباً کاملی که مارکسیست‌های معاصر – به ویژه در کشورهای “سوسیالیستی” – در مورد آن دارند، نقل برخی از عبارات ضروری ضروری است.

متن زیر از نامه‌ای از اچ. ای. لوپاتین است که چند ماه پس از مرگ مارکس نوشته شده و در آن لوپاتین گفتگویی با انگلس را گزارش می‌دهد:

ما زیاد در مورد امور روسیه، در مورد مسیر احتمالی تجدید حیات سیاسی و اجتماعی‌مان صحبت کردیم… انگلس نیز (مانند مارکس و من) معتقد است که وظیفه یک حزب انقلابی یا حزب عمل در روسیه در حال حاضر، تبلیغ یک آرمان سوسیالیستی جدید یا حتی تلاش برای اجرای آن آرمان، که هنوز به طور کامل تدوین نشده است، با کمک یک دولت موقت متشکل از رفقای ما نیست. وظیفه باید این باشد که تمام تلاش‌ها را یا به این سمت هدایت کند: ۱) مجبور کردن تزار به تشکیل یک زمسکی سابور یا ۲) با ارعاب تزار و غیره، به ایجاد ناآرامی‌های عمیقی که به طریقی دیگر منجر به تشکیل یک زمسکی سابور یا چیزی شبیه به آن شود. او، مانند من، فکر می‌کند که چنین سابوری ناگزیر به یک سازماندهی مجدد رادیکال، نه تنها سیاسی، بلکه اجتماعی نیز منجر خواهد شد. او به اهمیت عظیم دوره انتخابات، به معنای موفقیت بسیار بیشتر تبلیغات نسبت به تمام کتابچه‌ها و اطلاعات شفاهی، اعتقاد دارد. او یک قانون اساسی کاملاً لیبرال را بدون سازماندهی مجدد اقتصادی عمیق غیرممکن می‌داند و بنابراین از خطر آن نمی‌ترسد. او معتقد است که در شرایط واقعی زندگی مردم، مواد کافی برای سازماندهی مجدد جامعه بر پایه‌ای جدید انباشته شده است. او طبیعتاً به اجرای فوری کمونیسم یا چیزی شبیه به آن اعتقاد ندارد، بلکه فقط به آنچه که در زندگی و روح مردم از قبل بالغ شده است، اعتقاد دارد. او معتقد است که مردم موفق خواهند شد سخنگویان فصیحی برای بیان نیازها، خواسته‌ها و غیره خود پیدا کنند. او معتقد است که پس از شروع این سازماندهی مجدد یا انقلاب، هیچ نیرویی قادر به متوقف کردن آن نخواهد بود. از این رو، تنها یک چیز مهم است: در هم شکستن نیروهای مهلک سکون، وادار کردن مردم و جامعه به رهایی از سستی و بی‌حالی و ایجاد آشفتگی‌هایی که دولت و مردم را مجبور به سازماندهی مجدد داخلی کند، اقیانوس آرام مردم را متلاطم کند و توجه و اشتیاق کل ملت را برای یک تحول کامل اجتماعی برانگیزد. نتایج، هر چه که برای دوران مورد بحث ممکن، مطلوب و قابل تحقق باشد، خود به خود حاصل خواهند شد. همه اینها به طور خلاصه بیان شده است، اما اکنون نمی‌توانم به جزئیات بپردازم. و شاید از همه آنها خوشتان نیاید. به همین دلیل است که نظرات دیگر انگلس را که برای حزب انقلابی روسیه بسیار خوشایند است، کلمه به کلمه برای شما نقل می‌کنم: آنها عبارتند از: “همه چیز اکنون به آنچه در آینده نزدیک در پترزبورگ انجام می‌شود بستگی دارد، کاری که اکنون چشمان همه افراد متفکر، دوراندیش و تیزبین در سراسر اروپا به آن دوخته شده است.” “روسیه فرانسه قرن حاضر است. ابتکار انقلابی یک سازماندهی مجدد اجتماعی جدید به حق و قانوناً به او تعلق دارد.” [8]

در فوریه ۱۸۸۵، ورا زاسولیچ نامه‌ای به انگلس نوشت و نظر او را در مورد کتاب «ناشی رازنوگلاسی» (اختلافات ما) اثر پلخانف جویا شد. انگلس در پاسخ اعلام کرد که فقط شصت صفحه اول کتاب را خوانده است، اما این برای آشنایی او «کم و بیش با اختلافات مورد بحث» کافی است. سپس نوشت:

اول از همه، به شما تکرار می‌کنم که با افتخار می‌دانم که در میان جوانان روسیه حزبی وجود دارد که صریحاً و بدون ابهام، نظریه‌های بزرگ اقتصادی و تاریخی مارکس را می‌پذیرد و قاطعانه از تمام سنت‌های آنارشیستی و کم و بیش اسلاوگرایی اسلاف خود گسسته است. و اگر مارکس کمی بیشتر زنده بود، خود نیز به همین اندازه به این امر افتخار می‌کرد. این پیشرفتی است که برای توسعه انقلابی روسیه از اهمیت زیادی برخوردار خواهد بود. از نظر من، نظریه تاریخی مارکس شرط اساسی همه تاکتیک‌های انقلابی مستدل و منسجم است. برای کشف این تاکتیک‌ها، تنها باید این نظریه را در شرایط اقتصادی و سیاسی کشور مورد نظر به کار برد…

آنچه من در مورد وضعیت روسیه می‌دانم یا معتقدم که می‌دانم، باعث می‌شود فکر کنم روس‌ها به سال ۱۷۸۹ خود نزدیک می‌شوند. انقلاب باید در مدت زمان محدودی در آنجا آغاز شود؛ هر روزی ممکن است آغاز شود. در این شرایط، کشور مانند یک مین شارژ شده است که فقط به یک کبریت برای روشن کردن آن نیاز دارد. به خصوص از ۱۳ مارس [9] این یکی از موارد استثنایی است که در آن تعداد انگشت شماری از مردم می‌توانند انقلابی ایجاد کنند، یعنی با یک فشار کوچک باعث شوند کل سیستمی که (با استفاده از استعاره پلخانف) در تعادلی بیش از حد ناپایدار است، فرو بریزد و بنابراین با عملی به خودی خود ناچیز، نیروهای انفجاری آزاد شود که بعداً غیرقابل کنترل می‌شوند. خب، اگر تا به حال بلانکیسم – ایده خارق‌العاده سرنگونی کل یک جامعه با اقدام یک توطئه کوچک – دلیل وجودی خاصی داشته باشد، مطمئناً اکنون در پترزبورگ چنین است. وقتی جرقه به باروت تبدیل شد، وقتی نیروها آزاد شدند و انرژی ملی از پتانسیل به جنبشی تبدیل شد (تصویر مورد علاقه‌ی دیگر پلخانف و بسیار خوب) – مردمی که جرقه را به معدن زدند، توسط انفجاری که هزار برابر قوی‌تر از خودشان خواهد بود، از بین خواهند رفت… فرض کنید مردم تصور کنند که می‌توانند قدرت را به دست بگیرند، چه اهمیتی دارد؟ به شرطی که آنها کل را بسازند که سد را در هم بشکند، خود سیل به زودی توهمات آنها را از بین خواهد برد. اما اگر به طور اتفاقی این توهمات منجر به ایجاد نیروی اراده‌ی برتر در آنها شده باشد، چرا از آن افرادی که به انقلاب کردن خود می‌بالند، شکایت می‌کنند که همیشه روز بعد می‌بینند که اصلاً نمی‌دانند چه می‌کنند، انقلابی که انجام شده به هیچ وجه شبیه انقلابی نیست که دوست داشتند انجام دهند… برای من مهم این است که انگیزه در روسیه ایجاد شود، انقلاب باید آغاز شود. اینکه این جناح یا آن جناح علامت بدهد، اینکه زیر این پرچم اتفاق بیفتد یا نه، برای من اهمیت چندانی ندارد. اگر این یک توطئه درباری بود، فردا از بین می‌رفت. در جایی که اوضاع تا این حد متشنج است، جایی که عناصر انقلابی تا این حد انباشته شده‌اند، جایی که شرایط اقتصادی توده عظیم مردم هر روز غیرممکن‌تر می‌شود… جایی که همه این تضادها به طرز خشونت‌آمیزی توسط یک استبداد بی‌سابقه مهار می‌شوند… در آنجا، وقتی 1789 آغاز شده باشد، 1793 دیری نخواهد پایید. [10]

اشتراک‌گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار مرتبط

پربازدیدترین‌ها

خبرنامه شوراها

آخرین نوشته های سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.