کائوتسکیِ «مرتد» و شاگردش لنین/ژیل دووه

تعداد بازدید: 1
نویسنده: ژیل دووه
زمان مطالعه: 20 دقیقه

Gilles Dauvé

The “Renegade”Kautsky and his Disciple Lenin

ژیل دووه

کائوتسکیِ «مرتد» و شاگردش لنین

جزئیات انتشار

این مقاله در اصل یادداشتی پایانی (پس‌گفتار) بر مقاله‌ای از کارل کائوتسکی تحت عنوان «سه منبع مارکسیسم» بود که در آوریل ۱۹۷۷ توسط انتشارات اسپارتاکوس (سری B، شماره ۷۸) به زبان فرانسوی تجدید چاپ شد. این نخستین بار نبود که انتشارات اسپارتاکوس این متن کائوتسکی را چاپ می‌کرد؛ آن‌ها پیش‌تر در سال ۱۹۴۷ نیز آن را با مقدمه‌ای از سوسیال‌دموکرات فرانسوی، لوسین لورا، منتشر کرده بودند. در دهه هفتاد، آن‌ها تعدادی از جزوه‌های قدیمی‌تر خود را با پس‌گفتارهای جدید تجدید چاپ کردند و این متن به‌خصوص دارای دو پس‌گفتار بود: یکی همین متن اثر ژان بارو (نام مستعار ژیل دووه در دهه ۱۹۷۰) و دیگری مقاله‌ای با عنوان «ایدئولوژی و مبارزه طبقاتی» نوشتهٔ پیر گیوم، که این روزها بیشتر به دلیل مسائل دیگری شناخته می‌شود.

بخشی از جذابیت بحث دربارهٔ مقالهٔ کائوتسکی ناشی از این واقعیت بود که مقالهٔ بسیار معروف‌ترِ لنین، یعنی «سه منبع و سه جزء مارکسیسم»، بر پایهٔ آن نوشته شده بود؛ بنابراین، این مقاله رابطهٔ میان دیدگاه‌های کائوتسکی و لنین دربارهٔ مارکسیسم و سوسیالیسم را روشن می‌ساخت.

تا آنجا که توانسته‌ایم بررسی کنیم، مقالهٔ کائوتسکی هرگز به انگلیسی ترجمه نشده است.

این ترجمهٔ ویرایش‌شده از پس‌گفتارِ بارو، نخستین بار در سال ۱۹۸۷ در بریتانیا با عنوان «لنینیسم یا کمونیسم» توسط گروه «وایلدکت (سابورژن)» به چاپ رسید. میان‌تیترها توسط مترجم اضافه شده‌اند.

کائوتسکیِ «مرتد» و شاگردش لنین

مقالهٔ «سه منبع مارکسیسم؛ اثر تاریخی مارکس» بدون شک دارای اهمیت تاریخی است. کائوتسکی بلااستثنا مهم‌ترین متفکر انترناسیونال دوم و حزب او، یعنی حزب سوسیال‌دموکرات آلمان، قدرتمندترین حزب آن بود. کائوتسکی، به‌عنوان نگهبان ارتودکسی (سنت‌گرایی/راست‌کیشی)، تقریباً از سوی همگان به‌عنوان آگاه‌ترین متخصص در آثار مارکس و انگلس و مفسر ویژهٔ آنان شناخته می‌شد. از این رو، مواضع کائوتسکی گواهی بر یک دوران کامل از جنبش کارگری است و تنها به همین دلیل هم که شده، ارزش شناخت دارد.

ما در اینجا با یک پرسش مرکزی برای جنبش پرولتاریا سر و کار داریم: رابطه میان طبقهٔ کارگر و نظریهٔ انقلابی. پاسخ کائوتسکی به این پرسش، شالودهٔ نظریِ عمل و سازماندهی تمام احزابی را تشکیل می‌داد که انترناسیونال دوم را می‌ساختند. این امر شامل حزب سوسیال‌دموکرات روسیه و فراکسیون بلشویک آن نیز می‌شد؛ فراکسیونی که تا سال ۱۹۱۴ (یعنی تا زمان فروپاشی انترناسیونال در مواجهه با جنگ جهانی اول) یکی از اعضای ارتودکس و وفادار آن به شمار می‌رفت.

با این حال، نظریه‌ای که کائوتسکی در آن متن مطرح کرد، هم‌زمان با انترناسیونال دوم فرو نریخت. درست برعکس، این نظریه زنده ماند و از طریق «لنینیسم» و تجلی‌های استالینیستی و تروتسکیسیتی آن، شالودهٔ انترناسیونال سوم را نیز تشکیل داد.

لنینیسم: فرآوردهٔ فرعی کائوتسکیست!

لنینیسم، فرآوردهٔ فرعیِ کائوتسکییسم! این عبارت کسانی را که کائوتسکی را تنها از روی فحاشی‌ها و دشنام‌های بلشویسم به او (به‌ویژه جزوهٔ لنین تحت عنوان «ورشکستگی انترناسیونال دوم و کائوتسکیِ مرتد») می‌شناسند، و همچنین کسانی را که دربارهٔ لنین تنها آن چیزهایی را می‌دانند که در کلیساها و خانقاه‌های سیاسی‌شان دانستنش خوب تلقی می‌شود، شوکه خواهد کرد.

با این وجود، درست همان عنوانِ جزوهٔ لنین، رابطهٔ او با کائوتسکی را با دقتی تمام تعریف می‌کند. اگر لنین کائوتسکی را «مرتد» می‌نامد، مشخص است که او کائوتسکی را پیش‌تر پیرو «ایمانِ حقیقی» می‌دانسته؛ ایمانی که لنین اکنون خود را تنها مدافعِ دارای صلاحیتِ آن می‌پندارد. لنین فرسنگ‌ها با نقدِ کائوتسکییسم (که نشان می‌دهد قادر به تشخیص ماهیت آن نیست) فاصله دارد و در واقع به سرزنشِ استاد-متفکرِ سابق خود برای خیانت به آموزه‌های خودش بسنده می‌کند.

گسست لنین، از هر زاویه‌ای که نگریسته شود، گسستی دیرهنگام و سطحی بود.

  • دیرهنگام، زیرا لنین عمیق‌ترین توهمات را دربارهٔ سوسیال‌دموکراسی آلمان در سر می‌پروراند و تنها پس از «خیانت» به واقعیت پی برد.
  • سطحی، زیرا لنین تنها به گسست بر سر مسائل امپریالیسم و جنگ بسنده کرد، بدون آنکه به دلایل بنیادین خیانتِ سوسیال‌دموکراسی در اوت ۱۹۱۴ بپردازد.

این دلایل با ماهیتِ خودِ این احزاب و روابطشان هم با جامعهٔ سرمایه‌داری و هم با پرولتاریا پیوند خورده بود. این روابط را باید به خودِ حرکتِ سرمایه و طبقهٔ کارگر بازگرداند. آن‌ها را باید به‌عنوان مرحله‌ای از رشد و توسعهٔ پرولتاریا فهمید، نه چیزی که بتوان آن را با ارادهٔ یک اقلیت — حتی یک رهبری انقلابی، هرچقدر هم که آگاه باشد — تغییر داد.

اهمیتِ کنونیِ نظریه‌ای که کائوتسکی در جزوهٔ خود به شکلی انسجام‌یافته مطرح می‌کند و بافت اصلی اندیشهٔ او را در طول زندگی‌اش تشکیل می‌داد، از همین‌جا ناشی می‌شود. لنین این نظریه را گرفت و از همان سال ۱۹۰۰ در مقالهٔ «اهداف فوری سازمان ما» و سپس در سال ۱۹۰۲ در کتاب «چه باید کرد؟» توسعه داد؛ کتابی که او در آن مفصلاً و با تمجید فراوان از کائوتسکی نقل‌قول می‌آورد. در سال ۱۹۱۳، لنین بار دیگر این ایده‌ها را در مقالهٔ «سه منبع و سه جزء مارکسیسم» مطرح کرد؛ مقاله‌ای که در آن همان موضوعات را باز کپی می‌کند و گاه کلمه به کلمه از متن کائوتسکی بهره می‌برد.

این ایده‌ها بر تحلیلی تاریخی، کم‌مایه و سطحی از روابط مارکس و انگلس با روشنفکران هم‌عصرشان و نیز با جنبش طبقهٔ کارگر استوارند. این ایده‌ها را می‌توان در چند کلمه خلاصه کرد و چند نقل‌قول برای برملا کردن جوهرهٔ آن‌ها کافی است:

«یک جنبش طبقهٔ کارگر که خودبه‌خودی (خودجوش) و تهی از هرگونه نظریه است و در میان طبقات زحمت‌کش علیه سرمایه‌داریِ در حال صعود شکل می‌گیرد، قادر به انجام کار انقلابی نیست.»

همچنین لازم است آنچه کائوتسکی «پیوند دادنِ جنبش طبقهٔ کارگر و سوسیالیسم» می‌نامد تحقق یابد. حال:

«آگاهی سوسیالیستی امروزه (؟!) تنها بر پایهٔ دانش عمیق علمی می‌تواند پدید آید (…) اما حامل علم، پرولتاریا نیست، بلکه روشنفکران بورژوا هستند؛ (…) بنابراین آگاهی سوسیالیستی چیزی است که از بیرون وارد مبارزهٔ طبقاتی پرولتاریا می‌شود، نه چیزی که به صورت خودبه‌خودی در درون آن شکل گیرد.»

به گفتهٔ لنین، این سخنان کائوتسکی «عمیقاً درست» هستند.

روشن است که این پیوندِ بسیار مطلوبِ جنبش طبقهٔ کارگر و سوسیالیسم نمی‌توانست در آلمان و روسیه به یک شکل محقق شود، چرا که شرایط متفاوت بود. اما مهم این است که ببینیم واگرایی‌های عمیقِ بلشویسم در زمینهٔ سازمانی، ناشی از مفاهیم بنیادینِ متفاوت نبود، بلکه صرفاً حاصلِ به‌کارگیریِ همان اصول یکسان در موقعیت‌های متفاوت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بود.

در واقع، سوسیال‌دموکراسی فرسنگ‌ها با رسیدن به پیوندی روزافزون میان جنبش کارگری و سوسیالیسم فاصله داشت و در نهایت به پیوندی هرچه نزدیک‌تر با سرمایه و بورژوازی دست یافت. اما در مورد بلشویسم؛ پس از آنکه در طول انقلاب روسیه مانند ماهی در آب بود («انقلابیون در انقلاب مانند آب در آب هستند»)، به دلیل شکست انقلاب، کارش به ادغامِ تقریباً کامل با سرمایه‌داری دولتی ختم شد که توسط یک بوروکراسی توتالیتر اداره می‌شد.

با این وجود، لنینیسم همچنان ذهن بسیاری از انقلابیون با حسن نیت (یا تا حدی با حسن نیت) را که به دنبال نسخه‌ای موفقیت‌آمیز می‌گردند، تسخیر کرده است. آن‌ها که متقاعد شده‌اند «پیشگام» هستند چون «آگاهی» دارند (در حالی که تنها دارندهٔ یک نظریهٔ نادرست هستند)، مبارزه‌جویانه برای پیوند دادنِ دو هیولای متافیزیکی می‌جنگند: «جنبش خودبه‌خودی کارگری و تهی از هرگونه نظریه» و یک «آگاهی سوسیالیستیِ انتزاعی و بی‌جسم».

این نگرش صرفاً اراده‌گرایانه (ولونتاریستی) است. حال، اگر همان‌طور که لنین می‌گفت «ملاحظه‌کاری و شکیبایی ویژگی‌های اصلی یک انقلابی هستند»، «شتاب‌زدگی و بی‌صبری سرچشمهٔ اصلی فرصت‌طلبی است» (تروتسکی). روشنفکر یا نظریه‌پرداز انقلابی نیازی ندارد نگران پیوند خوردن با توده‌ها باشد، زیرا اگر نظریه‌اش واقعاً انقلابی باشد، او خودبه‌خود با توده‌ها پیوند خورده است. آن‌ها مجبور نیستند «اردوگاه پرولتاریا را انتخاب کنند» (این سارتر نیست که این تعابیر را به کار می‌برد، بلکه لنین است)، چرا که اگر دقیق بگوییم، اصلاً حق انتخابی ندارند. نقد نظری و عملی‌ای که آن‌ها حامل آن هستند، توسط رابطه‌ای که با جامعه دارند تعیین می‌شود. آن‌ها تنها با تسلیم شدن در برابر این شور و اشتیاق می‌توانند خود را از آن رها سازند (مارکس). اگر آن‌ها «حق انتخاب» دارند، به این دلیل است که دیگر انقلابی نیستند و نقد نظری‌شان از پیش فاسد و پوسیده شده است.

مسئلهٔ نفوذ ایده‌های انقلابی — که روشنفکران در آن سهیم هستند — در محیط طبقهٔ کارگر، از طریق خودِ آن محیط به‌کلی دگرگون می‌شود… هنگامی که شرایط تاریخی و موازنهٔ قوا میان طبقات متخاصم (که عمدتاً توسط حرکتِ مستقل‌شدهٔ سرمایه تعیین می‌شود) مانع از هرگونه فوران انقلابی پرولتاریا در صحنهٔ تاریخ می‌گردد، روشنفکر همان کاری را می‌کند که کارگر انجام می‌دهد: آنچه از دستشان برمی‌آید. آن‌ها مطالعه می‌کنند، می‌نویسند و آثار خود را به بهترین شکلی که می‌توانند (که معمولاً بسیار بد است) ارائه می‌دهند. مارکس زمانی که در موزهٔ بریتانیا مشغول مطالعه بود، به‌عنوان محصولی از حرکت تاریخی پرولتاریا، اگر نه با خودِ کارگران، دست‌کم با حرکت تاریخی پرولتاریا پیوند داشت. او بیش از هر کارگر دیگری که از سایرین جداست، از کارگران ایزوله و جدا نبود. تا حدی، شرایط آن زمان چنین روابطی را به همان حدود و ثغوری محدود می‌کرد که سرمایه‌داری اجازه می‌داد.

از سوی دیگر، زمانی که پرولتاریا خود را به‌عنوان یک طبقه شکل می‌دهند و به این یا آن روش به سرمایه اعلام جنگ می‌کنند، برای انجام این کار به هیچ‌وجه نیازی ندارند که کسی برایشان «دانش» به ارمغان بیاورد. آن‌ها که خود در روابط تولیدی سرمایه‌داری چیزی جز سرمایهٔ متغیر نیستند، کافی است بخواهند وضعیت خود را حتی به کوچک‌ترین شکلی تغییر دهند تا مستقیماً در قلب مسئله‌ای قرار گیرند که یک روشنفکر برای رسیدن به آن با دشواری روبه‌رو خواهد بود. در مبارزهٔ طبقاتی، انقلابی نه بیشتر و نه کمتر از قبل با پرولتاریا پیوند دارد. اما در این هنگام، نقد نظری با نقد عملی پیوند می‌خورد و یگانه می‌شود؛ نه به این دلیل که از بیرون آورده شده، بلکه به این دلیل که این دو، یک چیز واحد و یکسان هستند.

اگر در زمان‌های اخیر ضعف روشنفکر این بوده که بپندارد پرولتاریا به دلیل نداشتن «آگاهی» غیرفعال باقی مانده است، و اگر کارش به جایی رسیده که خود را تا حد رهبری پرولتاریا «پیشگام» بپندارد، در این صورت سرخوردگی‌های تلخی در انتظارش خواهد بود.

با این حال، همین فکر است که جوهرهٔ لنینیسم را می‌سازد، چنان‌که تاریخ مبهم و پرتناقض بلشویسم آن را نشان می‌دهد. این ایده‌ها در نهایت تنها به این دلیل توانستند زنده بمانند که انقلاب روسیه شکست خورد؛ یعنی به این دلیل که موازنهٔ قوا در مقیاس بین‌المللی میان سرمایه و پرولتاریا، به پرولتاریا اجازه نداد نقد عملی و نظری خود را تا به آخر پیش ببرد.

نقش واقعی بلشویسم

این همان چیزی است که ما تلاش خواهیم کرد با تحلیلی خلاصه از آنچه در روسیه رخ داد و نقش واقعی بلشویسم، به اثبات برسانیم. لنین با این تصور که در محافل انقلابی روسیه ثمرهٔ «پیوند جنبش طبقهٔ کارگر و سوسیالیسم» را می‌بیند، دچار اشتباهی بزرگ شده بود. انقلابیونی که در گروه‌های سوسیال‌دموکرات سازمان یافته بودند، هیچ «آگاهی»ای برای پرولتاریا به ارمغان نیاوردند. البته یک شرح یا مقالهٔ نظری دربارهٔ مارکسیسم برای کارگران بسیار مفید بود؛ اما کاربرد آن دادن آگاهی یا فکرِ مبارزهٔ طبقاتی نبود، بلکه صرفاً روشن ساختن مسائل و برانگیختن تفکر بیشتر بود.

لنین این واقعیت را درک نکرد. او نه تنها می‌خواست آگاهی به ضرورت سوسیالیسم به طور کلی را به طبقهٔ کارگر تزریق کند، بلکه می‌خواست شعارهای امری و قطعی صادر کند که کارگران در یک زمان مشخص چه کاری باید انجام دهند. و این امر کاملاً طبیعی بود، زیرا تنها حزب لنین (به عنوان متولی و امانت‌دار آگاهی طبقاتی) صلاحیت داشت که منافع عمومی طبقهٔ کارگر را فرای تمام تقسیم‌بندی‌هایش به اقشار گوناگون تشخیص دهد، وضعیت را در همه حال تحلیل کند و شعارهای مناسب را فرمول‌بندی نماید.

خب، انقلاب ۱۹۰۵ می‌بایست ناتوانی عملی حزب بلشویک در هدایت طبقهٔ کارگر را نشان می‌داد و «عقب‌ماندگی» حزب پیشگام را برملا می‌ساخت. همهٔ تاریخ‌نگاران، حتی آن‌ها که طرفدار بلشویک‌ها بودند، اذعان داشتند که در سال ۱۹۰۵ حزب بلشویک هیچ درکی از شوراها (سوویت‌ها) نداشت. پیدایش اشکال جدید سازماندهی، بدگمانی بلشویک‌ها را برانگیخت: لنین تصریح کرد که شوراها «نه پارلمان طبقهٔ کارگر هستند و نه ارگانِ خودگردانی».

نکتهٔ مهم این است که ببینیم کارگران روس خود نمی‌دانستند که قرار است شوراها را تشکیل دهند. تنها اقلیت بسیار کوچکی از آن‌ها از تجربهٔ کمون پاریس آگاه بودند و با این حال، شورایی آفریدند که نطفهٔ یک دولت کارگری بود، بی‌آنکه کسی به آن‌ها آموزش داده باشد. تز کائوتسکیستی-لنینیستی در واقع هرگونه قدرتِ آفرینشِ اصیل را از طبقهٔ کارگر سلب می‌کند، مگر آنکه توسط حزب (به عنوان ادغام جنبش کارگری و سوسیالیسم) هدایت شود. اکنون می‌توانید ببینید که در سال ۱۹۰۵، برای وام‌گرفتن عبارتی از تزهایی دربارهٔ فوئرباخ، «خودِ آموزش‌دهنده نیازمند آموزش دیدن است».

با این حال، لنین برخلاف کائوتسکی، کار انقلابی انجام داد (از جمله موضع‌گیری‌اش در قبال جنگ). اما در واقع لنین تنها زمانی انقلابی بود که علیه نظریهٔ خودش دربارهٔ آگاهی طبقاتی عمل می‌کرد. فعالیت او بین فوریه و اکتبر ۱۹۱۷ را در نظر بگیریم: لنین بیش از ۱۵ سال (از ۱۹۰۰) تلاش کرده بود سازمان پیشگامی بسازد که «سوسیالیسم» و «جنبش طبقهٔ کارگر» را پیوند دهد. او می‌کوشید «رهبران سیاسی» («نمایندگان پیشگامی که قادر به سازماندهی و هدایت جنبش باشند») را گرد هم آورد.

در سال ۱۹۱۷، درست مانند ۱۹۰۵، این رهبری سیاسی که توسط کمیتهٔ مرکزی حزب بلشویک نمایندگی می‌شد، نشان داد که پایین‌تر از وظایف روز و عقب‌تر از فعالیت انقلابی پرولتاریا است. همهٔ تاریخ‌نگاران، از جمله تاریخ‌نگاران استالینیست و تروتسکئیست، نشان می‌دهند که لنین مجبور شد مبارزه‌ای طولانی، دشوار و بر خلاف جریانِ غالب در سازمان خود پیش ببرد تا ایده‌هایش به پیروزی برسند. و او تنها با تکیه بر کارگرانِ حزب — یعنی پیشگامان واقعیِ سازمان‌یافته در کارخانه‌ها، درون یا اطراف محافل سوسیال‌دموکرات — توانست موفق شود.

گفته خواهد شد که تمام این‌ها بدون فعالیتِ چندسالهٔ بلشویک‌ها ممکن نبود؛ چه در سطح مبارزات روزمرهٔ کارگران و چه در سطح دفاع و ترویج ایده‌های انقلابی. اکثریت بزرگ بلشویک‌ها، با لنین در خط مقدم، در واقع از طریق تبلیغات و ترویج بی‌وقفهٔ خود به قیام اکتبر ۱۹۱۷ کمک کردند. آن‌ها به عنوان مبارزان انقلابی، نقشی موثر ایفا کردند؛ اما به عنوان «رهبری طبقه» یا «پیشگام آگاه»، عقب‌تر از پرولتاریا بودند.

انقلاب بر خلاف ایده‌های چه باید کرد؟ رخ داد، و تا جایی که این ایده‌ها (ایجاد ارگانی برای هدایت طبقهٔ کارگر اما جدا از آن) به کار گرفته شدند، خود را به عنوان مهارکننده و مانعی در برابر انقلاب نشان دادند. در سال ۱۹۰۵، لنین عقب‌تر از تاریخ بود چون به ایده‌های چه باید کرد؟ چسبیده بود. در سال ۱۹۱۷، لنین در جنبش واقعی توده‌های روسیه شرکت کرد و با انجام این کار، در عمل، مفاهیمِ پرورده‌شده در چه باید کرد؟ را کنار گذاشت.

اگر همان رفتاری را که کائوتسکی و لنین با مارکس داشتند به عکس در مورد خودشان به کار بندیم — یعنی به جای جدا کردن ایده‌هایشان از مبارزهٔ طبقاتی، آن‌ها را با آن پیوند دهیم — کائوتسکییسم-لنینیسم به عنوان مشخصهٔ یک دوران کامل از جنبش طبقهٔ کارگر نمایان می‌شود که از همان ابتدا تحت سلطهٔ انترناسیونال دوم بود. پرولتاریا که تا حد توان رشد کرده و سازمان یافته بود، از اواخر سدهٔ ۱۹ خود را در موقعیتی متناقض یافت. آن‌ها سازمان‌های گوناگونی داشتند که هدفشان برپایی انقلاب بود و در عین حال، قادر به سرانجام رساندن آن نبودند، زیرا شرایط هنوز نرسیده بود.

کائوتسکییسم-لنینیسم بیانِ راه‌حلِ این تناقض بود. این جریان با مفروض گرفتن اینکه پرولتاریا برای انقلابی شدن باید مسیر میان‌برِ «آگاهی علمی» را بپیماید، به وجود سازمان‌هایی مشروعیت بخشید تا پرولتاریا را در خود محصور کرده، هدایت نمایند و تحت کنترل درآورند.

همان‌طور که اشاره کردیم، پروندهٔ لنین پیچیده‌تر از کائوتسکی است، تا جایی که لنین در بخشی از زندگی خود، بر خلاف کائوتسکییسم-لنینیسم، یک انقلابی بود. به‌علاوه، موقعیت روسیه کاملاً با آلمان متفاوت بود؛ آلمان کمابیش دارای یک رژیم بورژوا-دموکراتیک بود و جنبش کارگریِ بسیار رشدیافته و ادغام‌شده‌ای در سیستم داشت. در روسیه وضعیت درست برعکس بود؛ همه‌چیز هنوز باید ساخته می‌شد و سخنی از شرکت در فعالیت‌های پارلمانی بورژوایی و سندیکاییِ اصلاح‌طلبانه در میان نبود، چرا که اصلاً چنین چیزهایی وجود نداشتند. در این شرایط، لنین توانست با وجود داشتن ایده‌های کائوتسکیستی، موضعی انقلابی اتخاذ کند. با این حال، باید یادآور شویم که او تا زمان جنگ جهانی، سوسیال‌دموکراسی آلمان را یک الگوی آرمانی می‌دانست.

استالینیست‌ها و تروتسکئیست‌ها در تاریخ‌های «بازبینی و اصلاح‌یافتهٔ» خود از لنینیسم، لنینی تیزبین و روشن‌ضمیر را به ما نشان می‌دهند که «خیانتِ» سوسیال‌دموکراسی و انترناسیونال را پیش از سال ۱۹۱۴ درک کرده و افشا نموده بود. این افسانه‌بافیِ محض است؛ انسان باید تاریخ واقعی انترناسیونال را بخواند تا ببیند که لنین نه تنها آن را افشا نکرده بود، بلکه پیش از جنگ مطلقاً چیزی از پدیدهٔ انحطاط سوسیال‌دموکراتیک درک نمی‌کرد. لنین پیش از سال ۱۹۱۴ حتی حزب سوسیال‌دموکرات آلمان (SPD) را ستایش می‌کرد که توانسته «جنبش طبقهٔ کارگر» و «سوسیالیسم» را متحد سازد (ر.ک: چه باید کرد؟). اجازه دهید تنها این چند سطر را از مقالهٔ یادبود او برای «آوگوست ببل» نقل کنیم (مقاله ای که اتفاقاً حاوی چندین اشتباه جزئی و اساسی دربارهٔ این «رهبر کارگریِ» نمونه و دربارهٔ تاریخ انترناسیونال دوم است):

«پایه و اساس تاکتیک‌های پارلمانیِ سوسیال‌دموکراسی آلمان (و بین‌الملل) که حتی یک اینچ به دشمن امتیاز نمی‌دهد، که کوچک‌ترین فرجه را برای نیل به هرگونه بهبود — هرچند خرد — برای کارگران از دست نمی‌دهد، و در همان حال نشان می‌دهد که بر سر اصول خود غیرقابل‌مصالحه است و همواره دستیابی به اهداف خویش را نشان می‌رود؛ پایه و اساس این تاکتیک‌ها توسط ببل بنا نهاده شد…»

لنین این سخنانِ ستایش‌آمیز را دربارهٔ «تاکتیک‌های پارلمانیِ سوسیال‌دموکراسی آلمان (و بین‌الملل)» — که در اوت ۱۹۱۳ «بر سر اصول خود غیرقابل‌مصالحه» بود(!) — بیان کرده بود! یک سال بعد، او گمان می‌کرد شمارهٔ روزنامهٔ فورورتس (Vorwärts، ارگان حزب سوسیال‌دموکرات آلمان) که خبر رای مثبت نمایندگان سوسیال‌دموکرات به اعتبارات جنگی را اعلام کرده بود، جعل و ساختار پیش‌برده توسط ستاد فرماندهی عالی آلمان است. این امر عمق توهماتی را برملا می‌سازد که او سالیان دراز — در واقع از ۱۹۰۰–۱۹۰۲ و از زمان چه باید کرد؟ — دربارهٔ انترناسیونال دوم به طور کلی و سوسیال‌دموکراسی آلمان به طور خاص در سر می‌پروراند. (ما موضع سایر انقلابیون، برای نمونه روزا لوکزامبورگ، را نسبت به این مسائل بررسی نمی‌کنیم؛ زیرا آن مسئله خود نیازمند پژوهشی مستقل و مفصل است.)

دیدیم که چگونه لنین در عملِ خود در سال ۱۹۱۷ ایده‌های چه باید کرد؟ را رها ساخت. اما نارس بودن مبارزهٔ طبقاتی در سطح جهانی و به‌ویژه عدم وقوع انقلاب در اروپا، شکست انقلاب روسیه را رقم زد. بلشویک‌ها خود را در قدرت یافتند، با این وظیفه که «روسیه را اداره کنند (لنین)» و وظایف انقلاب بورژواییِ رخ‌نداده را به انجام برسانند؛ یعنی رشد و توسعهٔ اقتصاد روسیه را واقعاً تأمین کنند. این توسعه نمی‌توانست چیزی جز توسعه‌ای سرمایه‌دارانه باشد. رام کردن و به تمکین واداشتنِ طبقهٔ کارگر — و اپوزیسیون درون حزب — به هدفی حیاتی تبدیل شد.

لنین که در سال ۱۹۱۷ صریحاً چه باید کرد؟ را رد نکرده بود، بلافاصله همان مفاهیم «لنینیستی» را بازیافت که به تنهایی اجازهٔ محصور کردنِ «ضروریِ» طبقهٔ کارگر را می‌دادند. «سانترالیست‌های دمکراتیک»، «اپوزیسیون کارگری» و «گروه کارگری» به جرم انکار «نقش هدایت‌گر حزب» سرکوب شدند. نظریهٔ لنینیستیِ حزب به همین ترتیب بر «انترناسیونال» نیز تحمیل شد. پس از مرگ لنین، زینوویف، استالین و بسیارانی دیگر مجبور بودند آن را توسعه دهند و در عین حال، هرچه شدیدتر بر «انضباط آهنین» و «وحدت فکر و وحدت عمل» پای بفشارند. اصلی که انترناسیونال استالینیستی بر آن استوار بود، همان اصلی بود که شالودهٔ احزاب سوسیالیست اصلاح‌طلب را می‌ساخت (حزبِ جدا از کارگران که آگاهی را برای آنان به ارمغان می‌آورد)؛ هر کس نظریهٔ لنینیستی-استالینیستی را رد می‌کرد، به «باتلاق فرصت‌طلبی، سوسیال‌دموکراسی و منشوریسم» سقوط می‌کرد.

چه باید کرد؟

تروتسکیست‌ها به نوبهٔ خود به ایده‌های لنین چنگ زدند و چه باید کرد؟ را از بر خواندند. تروتسکی گفت بحران بشریت چیزی نیست جز بحران رهبری؛ پس به هر قیمتی باید یک رهبری ساخت. این ایده آلیسم محض است: تاریخ جهان به عنوان بحران آگاهی توضیح داده می‌شود.

در نهایت، استالینیسم تنها در کشورهایی به پیروزی می‌رسید که توسعهٔ سرمایه‌داری در آن‌ها توسط بورژوازی امکان‌پذیر نبود، مگر آنکه شرایطی برای طبقهٔ کارگر ایجاد می‌شد تا آن را نابود سازد. در اروپای شرقی، چین و کوبا، گروه رهبریِ جدیدی شکل گرفت که از مقامات عالی‌رتبهٔ یک جنبش کارگریِ بوروکراتیزه‌شده، به همراه متخصصان یا تکنسین‌های بورژوای سابق، و گاه کادرهای ارتش یا دانشجویان سابق تشکیل می‌شد که مانند چین به نظم اجتماعی جدید پیوسته بودند. در تحلیل نهایی، چنین فرآیندی تنها به دلیل ضعف جنبش طبقهٔ کارگر امکان‌پذیر بود. برای نمونه در چین، لایهٔ اجتماعیِ پیش‌برندهٔ انقلاب، دهقانان بودند: آنان که خود قادر به هدایت آن نبودند، تنها می‌توانستند توسط «حزب» هدایت شوند.

پیش از تسخیر قدرت، گروهِ سازمان‌یافته در «حزب»، توده‌ها و «مناطق آزادشده» (اگر وجود داشتند) را هدایت می‌کند؛ پس از آن، تمامیتِ زندگی اجتماعی کشور را به دست می‌گیرد. ایده‌های لنین در همه جا یک عامل بوروکراتیکِ قدرتمند بوده‌اند. برای لنین، کارکردِ هدایت جنبش طبقهٔ کارگر، کارکردی ویژه بود که توسط «رهبرانِ» سازمان‌یافته به صورت جدا از جنبش — و با داشتنِ همین نقش — عهده‌دار می‌شد. لنینیسم تا آنجا که شکل‌گیریِ یک سپاهِ جدا از انقلاب (حرفه‌ای‌هایی که توده‌ها را هدایت می‌کنند) را مشروعیت می‌بخشید، به عنوان توجیهی ایدئولوژیک برای شکل‌گیری رهبری‌های جدا از کارگران عمل کرد.

در این مرحله، لنینیسم که از بافتِ اولیهٔ خود بیرون کشیده شده، چیزی نیست جز تکنیکی برای محصور کردن توده‌ها و ایدئولوژی‌ای برای توجیه بوروکراسی و حفظ سرمایه‌داری: بازبازیافتِ آن یک ضرورت تاریخی برای توسعهٔ آن ساختارهای اجتماعیِ جدیدی بود که خود نمایندهٔ یک ضرورت تاریخی برای توسعهٔ سرمایه هستند. با گسترش سرمایه‌داری و تسلط آن بر کل سیاره، شرایطی که انقلاب را ممکن می‌سازد نیز فرامی‌رسد. ایدئولوژی لنینیستی کم‌کم دوران خود را سپری کرده است.

امکان‌پذیر نیست که مسئلهٔ حزب را بدون قرار دادن آن در بافتِ شرایط تاریخی‌ای که بحث از آن نشأت گرفته، بررسی کرد: در هر مورد — اگرچه به اشکال گوناگون — توسعهٔ ایدئولوژی لنینیستی ناشی از عدم امکانِ انقلاب پرولتری بود. اگر تاریخ به جانب کائوتسکییسم-لنینیسم متمایل شده، و اگر مخالفان آن هرگز نتوانسته‌اند نه خود را به شکلی پایدار سازمان دهند و نه حتی نقدی منسجم از آن ارائه کنند، این امر تصادفی نیست: موفقیت کائوتسکییسم-لنینیسم فرآوردهٔ عصر ماست و نخستین حملاتِ جدی — حملاتِ عملی — به آن، پایان یک دوران کامل از تاریخ را رقم می‌زند.

برای وقوع این امر، لازم بود که شیوهٔ تولید سرمایه‌داری به طور کامل در سراسر جهان توسعه یابد. انقلاب ۱۹۵۶ مجارستان ناقوس مرگ یک دوران کامل را به صدا درآورد: دوران پادانقلاب، و اما همچنین شکوفایی انقلابی. هیچ‌کس نمی‌داند چه زمانی این دوران به تمامی سپری خواهد شد، اما مسلماً نقد ایده‌های کائوتسکی و لنین — فرآورده‌های آن دوران — از همان زمان ممکن و ضروری می‌گردد. از همین روست که ما خواندن کتاب سه منبع مارکسیسم؛ اثر تاریخی مارکس نوشتهٔ کائوتسکی را پیشنهاد می‌کنیم تا ایدئولوژی مسلطِ یک عصر کامل، گسترده‌تر شناخته و درک شود. ما فرسنگ‌ها با این تمایل فاصله داریم که ایده‌هایی را که محکوم و با آن‌ها مخالفت می‌کنیم پنهان سازیم؛ بلکه می‌خواهیم آن‌ها را به طور گسترده پخش کنیم تا هم ضرورت و هم محدودیت‌های تاریخی‌شان را نشان دهیم.

شرایطی که اجازهٔ رشد و موفقیت سازمان‌هایی از نوع سوسیال‌دموکرات یا بلشویک را داد، امروزه منسوخ شده‌اند. اما در مورد ایدئولوژی لنینیستی: سوای استفادهٔ بوروکرات‌هایِ بر سرِ قدرت از آن، این ایدئولوژی فرسنگ‌ها با مفید بودن برای گروه‌های انقلابی‌ای که تشنهٔ پیوند سوسیالیسم با جنبش طبقهٔ کارگر هستند فاصله دارد و از این پس تنها می‌تواند برای ملغمه و پیوندِ موقتِ کارگرانِ تا حدی انقلابی با روشنفکرانِ متوسط و کم‌مایه به کار رود.

اشتراک‌گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اخبار مرتبط

پربازدیدترین‌ها

خبرنامه شوراها

آخرین نوشته های سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.